از هر دری 101

شنبه 10 شهریور 1397 14:57 نویسنده: شیرین چاپ

بویش می آید که از آن آخر هفته های مختص به تنبلی پیش رو دارم و حسابی هم بابتش خوش به حالم است. کلی قرار و برنامه و کار چیده بودم برای بازه زمانی بین جمعه شب و یکشنبه عصر اما در یک لحظه و بعد از یک گوش کردن عمیق به صدای درونم همه شان را با یک vaffa ... حذف کردم. دلم آنقدر تنبلی می خواهد که تصور هم نمی کنید.

از دوشنبه رییس بر می گردد و اوقات خوش نداشتن سر خر تمام می شود. اما فعلا دوست دارم به این موجود خزنده فکر نکنم. بجایش به پیشی های قشنگ و ملوس طبقه همکف فکر می کنم. امروز بالاخره موفق شدم اطمینان پیشی دم بریده را بدست بیاورم. از دیروز عصر بود که حس کردم آماده است برای نزدیک شدن اما حتی امروز هم جرات نکردم بهش دست بزنم. دلم نمی خواهد فکر کند با نزدیک شدن و اعتماد کردنش، به خودم اجازه می دهم وارد حریمش بشوم. معمولا تا گربه ها خودشان نزدیکم نشوند و خودشان را به دستم نمالند بهشان دست درازی نمی کنم. امروز برای اولین بار از دستم غذا خورد و موفق شدم بنشینم گوشه ای و در سکوت و با حفظ فاصله غذا خوردنش را نگاه کنم. بعد هم ظرف غذا را جمع کردم و رفتم پی کارم. خیلی گوگوری مگوری اند این پیشی ها و خیلی با محبت. صحنه به خانه برگشتن من خیلی با نمک است. تا از راه می رسم و وارد کوچه می شوم، ماشین را پارک می کنم و پیاده می شوم از داخل حیاط خانه چهار تا گربه می پرند بیرون و دنبالم راه می روند. برای عابران باید مفرح باشد دیدن خانمی که راه می رود و با چهار تا گربه ای که تعقیبش می کنند حرف می زند.

دیروز باران و رگبار ناجوری بود. اول صبح به بدبختی رفتم سر کار و تمام روز احساس می کردم استخوانهایم نم کشیده اند. با اینکه بلوز آستین دار پوشیده بودم اما باز هم احساس سرما می کردم. باید کم کم بدنم به سرما عادت کند. بدی اش اینست که توی این دهات پاییز یکدفعه و از امروز به فردا می رسد. انگار نه انگار که روز قبلش، پنجشنبه موقع رانندگی آفتاب دستهایم را می سوزاند. بدن بیچاره گناه دارد دیگر، فرصت پیدا نمی کند خودش را با این تغییرات تطابق بدهد. 

توی بلاگ کامشین جان حرف شد از نظرگذاری، گفتم یک توضیح بدهم حالا بماند که قبلا هم حرفش را زده ام شاید و بعلاوه کلا بلاگ متروک و خلوتی دارم و باز یا بسته بودن نظراتش باعث گرمی و سردی کسی نمی شود. بی حوصله و بی اعصاب بودنم را دیگر تکرار نمی کنم چون خودتان خوب می دانید، نکته دیگر اینست که من بلاگ می نویسم که فرصت به فارسی فکر کردن را داشته باشم پس برای هدف من همین نوشتن کافی ست و بس است. بلاگ نوشتن فرصت بیان اندیشه برای نویسنده اش را فراهم می آورد پس هر کسی می نویسد که نظر خودش را در مورد هر چیزی بگوید و ممکن است الزاما علاقه ای نداشته باشد نظر دیگران را در همان مورد بداند. 

صد البته که منهم از خوش و بش با دوستانم لذت می برم اما دوست دارم معاشرت با دوستانم در محیط خصوصی باشد و بلاگ جایی نشود که آدم خیال می کند از طریقش از احوال دوستش با خبر است، چون بهیچ عنوان چنین نیست! خبر گرفتن از دوست هیچ ربطی به رد و بدل نظر در بلاگ ندارد و برای من جزو معاشرت دوستانه محسوب نمی شود. برعکس بعضی اوقات این رد و بدل کردن نظرات تبدیل به یک رسم بده بستان ناخوشایند و پروراندن توقعاتی می شود که فقط مزاحم حس دوستی و محبت است و به تبع همان بی حوصلگی ذاتی ام برای حواشی بهیچ عنوان نمی خواهم درگیرش شوم. 

خلاصه که بسته بودن نظرات یعنی احساس آزادی برای خودم و هدیه دادن همین حس به کسی که می خواند. اگر خیلی مایلید نظرتان را در مورد این پراکنده نویسی هایم بنویسید بخش تماس با من برای همین امر است. هیچ کس اجباری به نظر دادن ندارد و خوانده شدن یا نشدن هم موجب آزردگی خاطر من نمی شود. هیچکدام از عزیزانم را هم با متر اینکه " تو وبلاگ مرا می خوانی یا نمی خوانی" نمی سنجم. 

گفتم که، همه مان احساس آزادی از قید و بندهای قراردادی برخی معاشرت ها و حساب کتاب هایش داشته باشیم خیلی بهتر است.

شروع هفته تان بخیر.


نقل از دیگران 100

شنبه 10 شهریور 1397 08:57 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از مسعود سلطانی:


یکی از خواهران منصوریان "جسورانه" از وعده پول و خانه و ماشین برای چادری شدن گفته است. البته ایشان با افتخار زهرایی شدند و چندین برنامه هم برایش پر کردند و عطش دیده شدن‌شان‌ را با مصاحبه درباره چادر و زهرایی شدن فرونشاندند. یک‌دفعه دیده‌اند ارزان حساب کرده‌اند یا طرف پولش را تمام و کمال نداده است، "جسورانه" توافق‌شان را فاش کرده است و گفته حالا که خانه و ماشین ندادی، می‌گویم که برای خانه و ماشین چادر سر کردم و الهام چرخنده در معامله غش کرده است. و البته به ایشان لطف کرده است و گرنه مثل شهردار سمیرم که سر کارش گذاشته، می‌زدش.


نعمت‌زاده از بی‌چشم‌وروترین آدم‌هاست؛ به اندازه عطاالله مهاجرانی. چند سال پیش که مردم خودرو نمی‌خریدند، فتوا داده بود که این نخریدن غیرشرعی است. و البته دزدی و رانت دخترش کاملن شرعی. راست هم می‌گوید وقتی یک توییت ده سال زندان داشته باشد و دزدی دوازده هزار میلیاردی از هزاران نفر ۱۵ سال و بقیه هم تبرئه، معلوم است که دزدی شرعی است.


"امید به آینده" یا "انشالله که گربه است"؟

جمعه 9 شهریور 1397 21:11 نویسنده: شیرین چاپ

این پست پرچنان مثل همه نوشته هایش عمیق است و تلنگری به وجدان داشته یا نداشته یا به خواب رفته خواننده. 

خواندنش باعث شد یاد یکی از غرولندهای قدیمی ام بیفتم: همیشه وقتی تصویر مهاجران غیر قانونی را می بینم که با حال زار و نزار و به بدبختی و با تحمل تجاوز و تحقیر و با پرداخت مبالغ کلان و سوار بر قایق های پیزوری پا به خاک اروپا می گذارند، در همان اولین قدم هایشان اولین چیزی که به چشم می خورد تعداد پر شمار بچه هاست. بچه های پا برهنه و گرسنه و با شکم های برآمده از سوتغذیه و گرسنگی و تو در همان بهت و ناراحتی ناخوداگاه می پرسی آخر وسط اینهمه بدبختی این بچه پس انداختن چیست؟

فکری ست که اصولا زیاد توی ذهنم می آید، از دیدن نرخ زاد و ولد کشورهای فقیر، خانواده های مشکل دار، خانواده های فقیر، آدم هایی که هشت شان گرو نه شان است و بطور عینی و واقع بینانه موقعیت نگهداری از بچه ندارند و با هزار داستان و حرف بافی مثل امید به زندگی و آینده و لاطائلاتی از این قبیل فرزندآوری خودشان را توجیه می کنند. اما ته ته اش را که نگاه کنی می بینی انگیزه واقعی فقط میل نخستین و آرکاییک آنها به تولید مثل و داشتن فرزندی از "آن" خودشان است. یک بچه دایناسوری که ژن های خودشان را داشته باشد. آدم های آویزانی که دنبال دستاویزی می گردند برای معنا دادن به زندگی تهی و بی معنایشان.

مادر زمین هیچ نیازی به افزایش تعداد نفوس ندارد چون همینجوری هم دارد افزایش بر ظرفیت خود را تحمل می کند. و از آن گذشته مشکل حل نشدنی من با دیدن استیصال آدم های بچه دار در مدیریت موقعیت های مختلف زندگی در اینجاست: چقدر در انتخاب های ما دوست داشتن خود بچه مهم است؟ دوست داشتن بچه برای خود او و نه برای آنچه که قرار است به ما هدیه بدهد. چقدر برایمان اهمیت دارد که بچه خوب و در رفاه زندگی کند؟ چقدر برایمان اهمیت دارد که بچه در زندگی کمبود عاطفی و مالی و تربیتی و تحصیلی و ... نداشته باشد؟ چقدر اطمینان داریم که مثلا اگر بچه علاقمند و مستعد - تو بگو اصلا نابغه - در نقاشی باشد من ِ والد توانایی پرورش این استعداد را داشته باشم؟ اگر مستعد در موسیقی باشد چه؟ اگر علاقمند به شرکت در مسابقات فرمول یک باشد چه؟ پولش را دارم حمایتش کنم؟

راستش را بگویم: علاقه من به گربه ها ورای حد معمول است. آنها را خیلی بالاتر و برتر از گونه انسان می بینم و هر کس و ناکسی تعجب می کند چرا من توی خانه ام گربه ای ندارم. دلیلش را می خواهید بدانید؟ من خودم را واجد شرایط نگهداری از یک گربه نمی دانم. آنقدر گربه ها را دوست دارم که راضی نمی شوم بخاطر خودخواهی خودم و علاقه ام به آنها، "تصاحبشان" کنم. من تنها زندگی می کنم و ساعات کارم طولانی اند، سفر کاری می روم و افراد خانواده ام در نزدیکی من نیستند. همه این شرایط به این معنا هستند که آن گربه بی گناه باید ساعات طولانی در خانه تنها بماند و خیلی اوقات آب و غذایش را از دست غریبه ای که از من پول می گیرد تا به او رسیدگی کند دریافت کند. آیا این زندگی ای ست که من می خواهم گربه ام، موجود محبوبم زندگی کند؟ ترجیح می دهم بجای تصاحب گربه، گربه های دیگران را در خانه امن و راحت شان نگهداری و کمک کنم. هیچ موجود زنده ای بازیچه و سرگرمی ِ من نیست که به صرف دوست داشتن و علاقه فکر کنم می توانم صاحب آن باشم و مجبورش کنم با شرایط نه چندان راحت زندگی من خودش را وفق بدهد.

می دانم گفتنش ناخوشایند است ولی عمیقا فکر می کنم آنقدر که برایم راحتی و رفاه سگ ها و گربه ها و فراهم بودن امنیت و ثبات عاطفی و درمانی و ... شان مهم است برای خیلی ها این چیزها در مورد بچه هایشان مهم نیست. هر کار می کنم توی کت ام نمی رود چرا باید فکر کنیم بچه موظف است با کاستی ها و بدبختی های زندگی من و شمای گنده و بزرگسال کنار بیاید. 


Amica nemica

جمعه 9 شهریور 1397 20:30 نویسنده: شیرین چاپ

بعضی رفقا هستند که مصداق واقعی "دوست ِ دشمن" را جلوی چشم آدم می آورند. امروز از آن مواقع بود که با قاطعیت نه گفتم و دیدم چقدر دوست ِ دشمنم ناراحت شد اما چاره ای هم نبود. دوست ندارم هیچ دوست یا غیر دوستی فکر کند می تواند بجای بقیه تصمیم بگیرد، حالا گیرم موضوع مربوط به امر خوشایندی هم باشد مثل برنامه ریختن برای بیرون رفتن. توی هر گروهی همیشه یک نفر هست که بیش از بقیه فعال است و برنامه ریزی می کند و آدم ها را جمع می کند و ... اما مرز بین اینکار و امر کردن تصمیم خود به دیگران هم خیلی باریک است. منهم از آنجا که روح آزادی دارم خیلی زود این مرز باریک را حس می کنم و به طغیان می رسم.

این دوست قدیمی و سالخورده برایم خیلی عزیز است و می دانم در زندگی مشکلات زیادی هم دارد و ترجیح می دهد تا می تواند اوقاتش را بیرون از خانه بگذراند، منهم از وقتی این مشکلش را می دانم زیاد با او راه می آیم. با بیرون رفتن هایش، با ملاقات های پی در پی و طولانی اش، با تلفن های مکررش اما انتظار دارم کمی هم او به خودش زحمت بدهد و حال مرا درک کند که مثل او بازنشسته نیستم و شاید دلم نخواهد بعد از روزی که در سرما و باران گذرانده ام و خستگی یک هفته کاری هم پشت سر می گذارم، شب هم دوباره بیرون بروم تا در شب سرد و مرطوب در تورینو "قدم بزنم"!

نه گفتم و تغییر صدا و تغیر در لحن آنرا هم دریافتم اما اهمیت ندارد. هرطور شده باید سعی کنیم حال همدیگر را بفهمیم و متقابلا مراعات هم را بکنیم. دوستی با بعضی ها اصلا آسان نیست، باید هر از گاهی یادآوری شود که قرار نیست محبت و راه آمدن با دیگری وظیفه دائمی تلقی شود.


نقل از دیگران 99

چهارشنبه 7 شهریور 1397 19:10 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از مسعود سلطانی:


من کلاس‌اولی بودم و نمی‌توانستم انتخابی داشته باشم. اما از همان اولِ اول انتخابی هم در کار نبود. اولین انتخاب یاروسری یا توسری بود. انتخاب‌ بعدی ظریف‌تر بود، انتخاب بین جمهوری اسلامی و جمهوری اسلامی بدون یک کلمه کم‌وزیاد. بعدش گفتند می‌توانیم اعتراض کنیم، ولی در خانه‌هایمان. می‌توانستیم انتخاب کنیم که در اتاق اعتراض کنیم یا توی حیاط و یا حتا توی پشه‌بند پشت‌بوم. همین انتخاب‌ها شد زندگی نکبتی ما.
اصلن گیرم همه به جز نیم‌درصدی‌ها انتخاب کردند، چه دخلی به الان دارد. به قول خمینیِ انتخابِ خودتان، پدران ما چه حقی داشتند که درباره سرنوشت ما تصمیم بگیرند.
اصلن انتخاب هم کرده باشیم، می‌خواهیم بگوییم گه خوردیم، گه خوردیم، گه خوردیم و شما هم ما رو از تیمت بندازی بیرون. 
#ما_انتخاب_نکردیم، تازه می‌خواهیم انتخاب‌هایمان را داشته باشیم و قطعن جمهوری اسلامی انتخاب‌مان نخواهد بود.


پی نوشت: یک نظر کلی هم خودم بدهم که لال از دنیا نروم. سخنم خطاب به آنهایی ست که سر انتخابات پیرهن چاک می دهند و هر کس رای ندهد را خائن و بی مسئولیت و اضافی و مفت خور و چه و چه خطاب می کند: ببم جان وزیر محبوب خوب حقتان را کف دستتان گذاشت؟ همین مانده بود که بشویم انتخاب کننده بدبختی و حقارتی که چهل سال است داریم تحمل می کنیم. واقعا من و شما در خفت زندگی کردن را خواسته ایم؟ ببینم دفعه بعد هنوز کدام نابغه ای از ملا جماعت که جماعت عقب افتاده و دزد است هنوز انتظار اصلاحات دارد. اگر هم هنوز تمایل دارید بگویید و باور داشته باشید که انشالله که گربه است، good for you! اما مزاحم دیگران نشوید و هارت و پورت نکنید. همین.