جف عزیز، تو تا به حال کجا بودی؟

جمعه 23 شهریور 1397 08:03 نویسنده: شیرین چاپ

این هفته که گذشت فقط دو روزش را سر کار رفتم و به دلایلی سه روزش را خانه ماندم اما همان دو روز و آماده شدن برایش آنچنان استخوانی ازم خرد کرد که الان به کل پخش و پلا و داغون شده ام و عادت ماهانه ام هم دو هفته جابجا شده است. امروز صبح وقتی با دل درد شدید و کمردرد از خواب بیدار شدم اصلا به فکرم هم نرسید که استرس کاری چه ها می تواند بکند! می خواستم تنبلی کنم و بروم توالت و بعد برگردم دوباره بخوابم که از دیدن خون آنچنان برق از سرم پرید که بجای خواب شروع کردم به حساب و کتاب و تقویم نگاه کردن.

بگذریم. این آقای جف ِ ما خیلی مرد نازنین و گوگوری مگوری ای ست. نمی دانم چرا تا بحال سعادت نداشتم ملاقاتش کنم و چرا البته، پارسال موقعی آمده بود که من توی سالن مجاور باید دماغ آویزان و اخلاق مزخرف یک Black Belt ِ فورد را تحمل می کردم و حالم هم خیلی بد بود. رییس آن موقعم بلک بلت را انداخت روی گرده من و خودش رفت با جف. رییس آدم خائن باشد هم بد چیزی ست.

خلاصه که در عین شادی از سر و کارداشتن با چنین آدم خوب و نازنینی و با استرس در حال مرگ روزمان سر شد و پرزنتیشن هم انجام شد و طبق معمول کلی وقت و زمان صرف صحبت و بحث در حول و حوش کار من شد. کلی ایده تازه داشت و کلی هم قول داد که پشتیبانی ام می کند برای توسعه کارم و خریداری یک SEM. هیچی دیگر ... الان من در حال ذوق مرگ هستم و با اینکه می دانم صحبت ها مربوط به برنامه های بلند مدت، خیلی بلند مدت هستند ولی خوشحالم. فکر نمی کردم جف چنین حسابی روی من باز کرده باشد و خوشحال هم شدم که در همین حالی که من با صبوری و در سکوت و بدون پاچه خاری هر روز کارم را انجام می دهم، آن بالا بالا ها حرف مرا می زنند.

بواقع دومین بار است که یکی از کله گنده های این Corporate وقتی خودم را معرفی می کنم سر تکان می دهد و لبخند می زند و می گوید آااااااه! شیرین تو هستی؟ 

نمی دانم شما هم اینطور هستید یا نه. من لحظه های خوب زندگی ام را چه کاری و چه غیر کاری عین یک ترک توی مغزم ذخیره می کنم و بارها و بارها محتویات مغز را می زنم برود عقب روی همان ترک و بارها و بارها تماشایش می کنم. از دیشب تا الان احساس می کنم پنجره تازه ای روبرویم باز شده و شاید محدوده کاری من می تواند خیلی فراتر از کارخانه خودمان برود و چیزی شود در خدمت Corporate. نمی دانم خلاصه چه خواهد شد فقط می دانم که حالم خیلی خوب است.

شام خیلی طولانی و خیلی دلنشین بود. جف خانمش را هم بهمان معرفی کرد. یک زن خیلی خیلی ساده امریکایی و خوش اخلاق، با یک لباس سیاه ساده، کفش ساده سیاه و سفید از آن بالرین های ساده و بدون پاشنه، موهای صاف که با یک کش دوزاری دم اسبی جمع کرده بود. صورتش بی آرایش بود و بجز یک جفت گوشواره خیلی کوچک و دو تا انگشتر جواهر دیگری نداشت. بماند که حلقه ازدواجش الماس بود اما تنها تزیین ظاهر ساده و بی ریایش بود. 

خلاصه که منتظرم دوشنبه بیاید و از آندره آ که Plant Manager مان است بپرسم که آیا مطمئن است و گوشهای من خوب شنیده اند یا نه که جف می خواهد یک مرکز تحقیقات برای اروپا راه بیندازد و گوشهای من در توهم حرفهایی که گفته نشده اند را نشنیده است. خوب که فکرش را می کنم می بینم باید راست باشد! این حرفها را موقعی زد که هنوز سر شام نبودیم و هیچکداممان ننوشیده بودیم.


پی نوشت. راستی دو تا نکته را یادم آمد که توضیح بدهم. این جف عزیز از آن سنیور شف qulity manager های کورپوریت هست در  powertrain division. بخاطر همینست که اینقدر حضورش و تاییدش برایمان مهم است. دوم اینکه وقتی از نوشیدن حرف می زنم حواستان باشد که در ایتالیا هستیم و جایی که نوشیدن موقع صرف شام معنای خاصی دارد متفاوت با آنچه که تصور خیلی هاست و کاملا متفاوت با فرهنگ روسیه و امریکا و آلمان (اینها را مثال زدم چون کشورهایی هستند که فرهنگ خاص خودشان را در نوشیدن دارند و توسط بقیه هم کپی می شوند. تا جایی که من دیده ام مدل نوشیدن ایرانی ها چیزی ست مثل روس ها و امریکایی ها و خیلی متفاوت با ایتالیایی ها و فرانسوی ها). در طول شام و در کل برای نه نفری که بودیم دو تا بطری شراب سرو شد. هر بطری هم ظرفیتش 0.750 لیتر بود. حجم کل یک و نیم لیتر را تقسیم بر نه نفر کنید تا دستتان بیاید بطور متوسط سهم هر کس چقدر بود و بماند که در جمع همه یکسان ننوشیدند. اگر توی ذهنتان دبه دبه نوشیدن آدم ها و خر مستی های شان ته نشین شده با این ماجرا قاطی اش نکنید چون تفاوتش از زمین تا آسمان است. فرهنگ شراب در ایتالیا "خوب نوشیدن" است. 


از هر دری 103

یکشنبه 18 شهریور 1397 14:30 نویسنده: شیرین چاپ

- نمایشگاه فیلم ونیز هم تمام شد و هنوز چشم هایمان پر از نوازش دیدن تصاویر زیبارویان است. هر چه نباشد چشم ها هم از زندگی و دنیا سهم خودشان را می خواهند.

- امروز موقع خرید بعد از مدتها تصمیم گرفتم یک تخته شکلات لیندت بخرم، طعم پوست لیمو و بادام را انتخاب کردم ولی اصلا مالی نیست. این چندمین بار است که طعم های مختلف لیندت را می چشم و خوشم نمی آید. از یک جایی به بعد فکر کنم این شرکت sommelier شکلاتش را عوض کرده و اصلا طعم های جالبی تولید نمی کند. شاید هم ذائقه من عوض شده باشد اما گمان نمی کنم.

- از پنجشنبه این هفته دوباره کلاس زبان فرانسوی شروع می شود اما مجبورم غایب شوم چون یکی از روسای کله گنده کیفیت از امریکا می آید و تمام پنجشنبه و جمعه مان سرگرم او هستیم. پنجشنبه شب هم از طرف مدیریت دعوتیم - تیم کیفیت - که با جناب "جف" شام صرف کنیم. می خواستم کلاس زبان را در اولویت بگذارم ولی یاد یکی از حرف های رییس سابقم/دوست فعلی ام افتادم که همیشه میگفت که باید از خودم بیشتر مایه بگذارم در جنبه های سیاسی کار! راست می گوید، برای پیشرفت کاری فقط خوب کار کردن و تلاش و پشتکار کافی نیستند، سیاست هم می خواهد.

-  دیشب بد خوابیدم، بعضی اتفاقات هستند که در عین خنده دار بودن اثر نامساعدی روی آدم می گذارند. شب طرفهای سه صبح بیدار شدم و خوابم نمی برد. یاد جوانک چسبناکی افتادم که هر کار می کنم بهترین توصیف برایش همین کلمه چسبناک است. البته بعضی خانم ها هم هستند که این خصلت را دارند و اولین نشانه این خصلت را می دانید در چه چیزی متوجه می شوم؟ موقع روبوسی که یک عادت بسیار ساده و معمول است. حواستان را شما را به خدا جمع کنید و این حرکت معمول را تبدیل به عذاب برای طرف مقابلتان نکنید. قرار نیست موقع روبوسی ماچ بدهید و بگیرید! فاصله را با طرف مقابل حفظ کنید نه که اگر طرف چالاک و حواس جمع (خوشبختانه من هستم) نباشد لبش را ببوسید. رسم صحیح روبوسی بواقع - درست عین بوسیدن دست - فقط لمس سریع است نه چیز دیگر، از اونم بالاتر، بهتر و مودبانه تر اینست که اصلا لمسی هم صورت نگیرد و فقط حرکت/ژستش انجام شود. می دانستید؟ اگر هم نمی دانستید الان دیگر می دانید. مراقب باشید و مراعات حال طرف مقابل را بکنید، چه با زن روبوسی می کنید و چه با مرد.

- امروز صبح همت کردم و سبیل های مبارک را بند انداختم. باید هفته پیش اینکار را می کردم اما امان از تنبلی! حالا خدا رحم کرده که زیاد اهل چسان فسان و ور رفتن به سر و صورتم نیستم. از کل صورتم همین سبیل ها هستند که از قدیم الایام جنگ علیه شان اعلام کرده ام. یادش بخیر ... آرایشگاه های اطراف خانه پدرم عادت کرده بودند که هر از گاهی بروم پیششان و فقط بند پشت لب ازشان بخواهم. یکبار یکی شان خندید و گفت چقدر از این بیچاره ها شاکی هستی! با بقیه صورتت اصلا کاری نداری. حالا چی شد یاد اینها افتادم؟ نزدیک ظهر داشتم می رفتم بیرون برای خرید و پر کردن یخچال و داشتم حاضر میشدم و حس کردم چقدر پشت لبم می سوزد. ناخودآگاه خندیدم وقتی داشتم ماتیک می زدم به لبم و به خودم گفتم انگار برایم "سبیل آتشی" گذاشته باشند. هم نسل های من، اهالی بازی های دسته جمعی و برنده و بازنده هایش و جایزه ها و تنبیه هایش می دانند سبیل آتشی چیست. یاد یک چیز دیگر هم افتادم، آنقدر از دست سبیل ها شاکی بودم همیشه که مدتی با لیزر به جانشان می افتادم. با یکی از دوستانم توی وقت ناهار می رفتیم یک کلینیک که نزدیک محل کارمان بود و لیزر می کردیم و بر می گشتیم. یکبار آنچنان سبیل آتشی ای برایمان گذاشتند که وقتی بیرون آمدیم دوستم اشاره ای به برف دور و اطراف کرد و گفت آخ آخ شیرین کاش بریم صورت هامون رو فرو کنیم تو برفها!

- چون می دانم برایتان سئوال می شود این توضیح را اضافه می کنم: بله، لیزر بسیار بسیار مفید است در کم کردن موهای زائد. سبیل های من هیچوقت زیاد و ضخیم نبودند ولی همیشه ازشان متنفر بوده ام. بخاطر لیزر کردن های متعدد کمتر هم شده اند اما خوب همان تعداد کم بالاخره وجود دارند و رشد می کنند و باید بند انداخته شوند.

- خانه ام دارد زار می زند که جارو بکشم و سرامیک ها را پاک کنم ولی دلم اصلا نمی خواهد! دوست دارم روی تراس صندلی بگذارم و کتاب بخوانم. گمانم همین کار را هم خواهم کرد. گور بابای کوزت بازی! به قول پدر مرحوم یکی از دوستانم گرد و خاک تا بحال برای کسی جفت پا نگرفته اند تا سکندری بخورد!


بعدنوشت. یاد یک چیز بامزه دیگر هم درباره سبیل افتادم: بخاطر علاقه زیادم به گربه ها و برخی اخلاق های گربه سان مانندم، برخی دوستانم زیاد مرا با اسم های مرتبط می نامند مثل پیشی خانوم، پیشی پرشین، ببری خانوم، خانوم شیره و ... وقتی سبیل هایم را بند می اندازم شوخی ام می گیرد و می گویم ای وای! باید مراقب باشم مدتی روی بلندی ها و لبه های باریک راه نروم که دیگر تعادل ندارم!


اولین صدایی که شنیدی

شنبه 17 شهریور 1397 21:10 نویسنده: شیرین چاپ

- "صدای خرخر گربه ام"*

توی تبلیغ تلویزیونی یک مدل سمعک آدم های مختلفی، زن و مرد، در سنین مختلف می گویند که بعد از نصب سمعک اولین صدایی که شنیدند و شد گواهی از بهبود کیفیت زندگی شان چه بود.

اولین نفر یک زن است که آن جمله بالا را می گوید و من هر دفعه دلم غش و ضعف می رود چرا که صدای خرخر گربه از قشنگ ترین صداهایی ست که می شود توی این دنیا شنید. وقتی می بینی یک ببر مینیاتوری، این موجود کوچولوی زیبا و مغرور به تو اعتماد می کند، از تو مراقبت می خواهد و برای نشان دادن رضایت و قدردانی اش برایت خرخر می کند، زیباترین تجربه دنیاست.


پی نوشت. حالا نگویید غرغرو هستم ها ولی آخر ببینید ... توی فارسی برای آن صدای قشنگ و دوست داشتنی که از گلوی گربه در می آید از کلمه "خرخر" استفاده می کنیم که یادآور تنوره کشیدن آدم بزرگ هاست و هیچ شباهتی به صدای یک گربه قشنگ و ملوس ندارد. این صدا در ایتالیایی "Le fusa" گفته می شود. (اس را ز تلفظ کنید: فوزا) و تازه در ترجمه فارسی اصلا معلوم نمی شود که داریم از یک گربه ماده حرف می زنیم. گفتم که ... اقتصاد کلمات رعایت نمی شود در فارسی.

* "le fusa della mia gatta."


Libreriamo 70

شنبه 17 شهریور 1397 20:45 نویسنده: شیرین چاپ

شاید تو را دوست دارم

شاید تو را خیلی دوست دارم

اما درست بهمین دلیل شاید بهتر باشد

همینطور که هستیم باقی بمانیم

یک مرد و یک زن، شاید

بیشتر به هم نزدیکند

وقتی با هم زندگی نمی کنند

و فقط از وجود هم با خبرند

وقتی قدر همدیگر را می دانند

فقط بخاطر اینکه از وجود همدیگر اطمینان دارند

و هر یک می دانند که دیگری هست.

و برای خوشبختی شان همین کافی ست.

میلان کونده را


پی نوشت. ببخشید که پارازیت می اندازم ولی این شعر را خیلی دوست دارم. میلان عزیز خیلی قشنگ و شاعرانه بیان می کنه که عشق اونجاییه که آدم ها are out of balls! 

(آخر چرا گویایی زبان فارسی اینقدر در اینجور مواقع ناقصه؟! حتی نمی دانم این ترجمه من درآوردی ام به انگلیسی روح عبارت را منتقل می کند یا نه؟ بابا شما رو به خدا ایتالیایی یاد بگیرید! به خدا خیلی گویاتره و اقتصاد کلمات را رعایت می کند.)


از هر دری 102

شنبه 17 شهریور 1397 16:16 نویسنده: شیرین چاپ
- این نوشته خرمالوی سیاه را خواندم و از خنده کبود شدم! خیلی گوگوری مگوری ست و واقعا مامان ها همینطوری اند. خدا حفظشان کند. 
- دارم لولیتا را می خوانم و کند هم پیش می روم. هفته قبل کارم خیلی سنگین بود و پیرم در آمد. هر کاری می کردم شبها نمی توانستم متمرکز شوم روی صفحه ای که جلوی چشمم بود ولی امروز همانطور که در هپروت خودم در حال رانندگی بودم فکر می کردم: توی دنیا خیلی زیادند آدم هایی که به نینفت ها علاقه دارند و همینطور آنهایی که به میلف ها متمایلند. نینفت ها توی دنیای نوجوانی خودشان هستند و معمولا حواسشان به توجه روی خودشان نیست ولی آنها که قرار است میلف باشند حواسشان هست و ممکن است اصلا به این میلف بودن علاقه ای نداشته باشند. گاهی اوقات فکر می کنم کاش میشد یک تی شرت سفارش بدهم که رویش چیزی توی همین مایه ها نوشته شده باشد. 
- در ادامه بند بالا، می دانم خیلی مد است در دنیای نمایش ستارگان مسن توی بوی داشته باشند که قرار است تایید و تاکیدی باشد بر زیبایی و جذابیتشان علیرغم گذر زمان بر آنها ولی خودم به شخصه حتی از تصور توجه خاص کسی جوانتر از خودم به من حالم خراب می شود و خودم را یک پدوفیل نکبت تصور می کنم. این تجربه ای ست که در این دوازده سال اخیر بیش از یکبار داشته ام و همیشه با شدت علاقمندی وارده را پس زده ام همیشه هم برایم سئوال بوده این پیرسگ های خرفت چطور می توانند با آن بدن پیر و چروکیده شان به جوانی و طراوت دختربچه ها حمله کنند. حرفی که لولیتا می گوید آتشی ست بر جانم وقتی می گوید من یک مارگریت تازه بودم و ببین تو با من چه کردی. 
- بدم نمی آید یکبار یک نسخه ترجمه فارسی لولیتا را ورق بزنم. هر کار می کنم نمی توانم تصور کنم که کتاب ترجمه درست و درمان و بدون قیچی داشته باشد.
- مطلب قبلی اشاره به موضوع خیلی خاص و مهمی داشت و انتظار داشتم حرف و صحبت در اطرافش در بگیرد. خالی ماندن نظرات باز هم به من ثابت کرد که کسی واقعا علاقه چندانی به نظر گذاشتن در این صفحه ندارد و دلخوری کسانی که - اتفاقا یادم نمی آید در سالهای قبل در زندگی شیرین نظر گذاشته باشند - در مورد بسته بودن نظرات این بلاگ حرف می زنند بواقع فقط یکجور تخلیه و غر زدن است. از همان سری چرا پنیر سوراخ دارد و چرا آب تو تلمبه است و ...