نقل از دیگران 92

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 21:13 نویسنده: شیرین چاپ

مسعود سلطانی استاتوس سال گذشته اش را بازنشر کرده و بر آن یادداشتی می گذارد:


پارسال بعد از نمایش دستان جوهری، برخی سرمست پیروزی بودند و هشتگ بردیم می‌‌زدند. یکی از این سرمستان ما رای نادهنده‌ها را هدردهنده همین هوای پردود و ریزگرد می‌دانست. در این یک سال همه وعده‌های روحانی که ما را برای رای ندادن لایق دور ریختن می‌دانستند، دود شد. وقتی آن روزها را مرور می‌کنم، غریق‌های به ستوه‌ آمده‌ای می‌بینم که به هر علف خشکی در دریا می‌آویزند؛ و از ترس مار غاشیه به عقرب جراره پناه می‌برند. و آن چنان نومیدند که هر کس بی‌فایده‌ای امیدشان را فاش کند، او را دشمن امیدشان می پندارند.



مسعود سلطانی‎ ha aggiornato il suo stato.

"آخه چه موجوداتی هستند ؟؟
15 میلیون نفر توی این کشور هوا و آب وخاک و منابع مصرف میکنند به چه دردی میخورند به اندازه ی یک کشور توی کشورمون مرده ی متحرک داریم.
فاجعه است با این جماعت چه باید کرد ؟؟ شما جامعه شناسها شما روانشناسها پاسخ دهید"
اینها نوشته فردی در یک گروه تلگرامی است که اعضایش فعال اجتماعی هستند. من که اعتراض کردم، یکی دو نفر که حدس می‌زدم با اعتراض من همراهی کردند. و چند نفری هم بر این نوشته مهر تایید زدند. دیدم ماندن در جایی که مرا لایق نفس کشیدن در همین هوای سمی کشورم نمی‌دانند، توهین به خودم است و خارج شدم تا "رئیسیان رای‌دهنده به روحانی" با هم هلهله کنند. 
بدیهی است که در همین گروه مخالفان نوشته بالا هم هست اما متاسفانه صدای‌شان در هیاهوی "رئیسیان رای‌دهنده به روحانی" طنینی ندارد.

قشنگ ترین حرفهای دنیا

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 20:01 نویسنده: شیرین چاپ

در آغوش، قشنگ ترین حرفهای دنیا نهفته اند. مثل:

من اینجا هستم، نگران نباش، همه چیز می گذرد.


یک آغوش مخصوص برای نسرین عزیز


فنگ شوی

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 19:49 نویسنده: شیرین چاپ

امروز بالاخره به اینرسی بزرگی که به مرور و در طی دوازده سال در من جمع شده بود غلبه کردم و شروع به بسته بندی وسایلم کردم. طوری راحت سر جایم نشسته بودم انگار نه انگار که تا آخر ماه فقط ده روز باقی مانده و از این مدت پنج روزش را هم ماموریتم. بله ... آدم پنج روز مفید داشته باشد برای اسباب کشی و هنوز هیچ غلطی نکرده باشد!

رفتم سوپرمارکت و چند تا جعبه خالی گرفتم و از کتاب ها و جزوه های دانشگاه شروع کردم و ازتکه روزنامه ها یا صفحات کاملی که کنار گذاشته بودم در طی این سالها. اول از همه، همه آنهایی که مال سال هشتاد و هشت بودند دور ریختم. دوست ندارم مصیبت آن روزها را با خودم به خانه جدید ببرم. همینقدر که خاطرات تلخشان توی حافظه ام هست کافیست. جزوه های دانشگاه هم به داخل صندوق بزرگ زرد زباله های کاغذی پرواز کردند و انجام همین یک تکه کار تمام عصر امروز را مصرف کرد. خدا رحم کند ...

نمی دانم اولین چیزهایی که می خواهم به خانه جدید ببرم بهتر است کدام ها باشند. آیینه ندارم، اما می خواهم یک آیینه کوچک را که خواهرم برایم هدیه آورده بود با خودم آنجا ببرم. فسقلی ست ولی زیباست و یادآور مهر خواهری ست. فکر کنم اولین چیزی که داخل آن خانه خواهم گذاشت همین باشد. یادم نمی رود که با همین خواهرم صحبت می کردم و گله از اینکه خانه ای که به دلم بنشیند پیدا نمی کنم و او می گفت دلش روشن است ... در همان حین تلفنی دریافت کردم و نیم ساعت بعدش با خانم آژانس مسکن داخل این آپارتمان بودیم و منهم دلم رفته بود برایش! 


از هر دری 91

شنبه 29 اردیبهشت 1397 15:16 نویسنده: شیرین چاپ

- مراسم ازدواج هری و مگان را نگاه می کردم. خدا را شکر که هنوز توی این دنیا کسانی هستند که زندگی شان مثل افسانه ها می شود و نگاه کردن زندگی شان از طریق ویزور دوربین عین تماشای فیلم های هالیوودی ست. هر چقدر به این ازدواج های سلطنتی و کلا خانواده های سلطنتی نگاه می کنم و ثروت و تجارت و توریسمی که به کشورشان می آورند میبینم بیشتر به حال زار عقل و شعور خودمان خنده/گریه ام می گیرد. خیر سرمان مثلا می خواستیم تساوی اجتماعی داشته باشیم! یک مشت پاپتی بی سواد و شپشو را به قدرت نشاندیم که حرف زدن و رفتارشان هم به خودمان و هم به هر غریبه ای حالت تهوع می دهد. با همین کثافتشان عین سلطان ها زندگی می کنند و به ریش هفت جد ما که دچار گدایی مزمن شده ایم هرهر می خندند و ما هم دلمان خوش است که مدرن هستیم و شاه نداریم. والله کاش شاه داشتیم و شاه مان حرمت و جلال و جبروت شاه را داشت نه این دجّاله-شاه های شپشو و بی سواد وعقب افتاده ضد پیشرفت.

- هفته آینده عازم آلمان هستم برای ماموریت، پرواز را خیلی بد برنامه ریزی کرده اند و حوصله اش را ندارم هر چند خوشحالم از رفتن به این ماموریت. همیشه از عوض کردن آب و هوا استقبال می کنم. آدم توی محیط ثابت و یکنواخت می ماند واقعا کسل و فسیل می شود. یکی از مهندسین کیفیت این شعبه از شرکتمان ایرانی ست. اسمش را روی گروه کاری دپارتمان کیفیت، روی آوت لوک فهمیدم. البته من بیشتر برای بررسی روش ها و فایل های incoming inspection می روم. بواقع برای کپی/پیست کردن روش ها چون خطوط تولید این شعبه قرار است منتقل شوند به شرکت ما و مشتری های این خطوط که مرسدس/دایملر و بی ام وو هستند دوست ندارند روش های کنترل عوض شوند. 

- به سفارش دوست نادیده و فرهیخته ام "قلب سگ" نوشته بولگاکف را خوانده ام و خیلی دوستش داشتم. در موردش چیزیی نمی نویسم چون تبدیل به یک طومار فحش و فضیحت خواهد شد! بجایش اگر دوست دارید نوشته همین دوست فرهیخته را مطالعه کنید و اگر می خواهید بدانید دلیل عصبانیت من چیست، کتاب را بخوانید. امروز کتاب را به کتابخانه پس دادم و دو تا دیگر به امانت گرفتم، جزیره سرخ از بولگاکف و لولیتای ناباکف. بله ... می دانم خیلی بد است که تا بحال لولیتا را نخوانده ام. اما چه کنم، زیاد دنبال این نیستم که خواندن چه چیزهایی تصویر خفنی از آدم می سازد!

- دیروز سومین اسباب کشی ام را در یکسال و نیمی که در این شرکت هستم انجام دادم. خیلی خوب بود. از اینکه میز کارم داخل آزمایشگاه باشد خیلی شاکی بودم و الان خوشحالم که دیگر نباید تمام ساعات کاری را داخل آن آزمایشگاه بگذرانم. دو عامل مهم توی آن آزمایشگاه اسباب آزار بودند برایم: حضور واکنشگرهای شیمیایی، حضور یک همکار که تعادل روانی ندارد و وقت و بی وقت تغییر احوال خود و مشکلات زندگی اش را روی بقیه استفراغ می کند. یک کم ملاحظه هم بد نیست و مخصوصا اصلا بد نیست آدم حواسش باشد که در محل کار هیچکس شغل و وظیفه اش روان درمانی دیگران نیست.

- امسال سال اسباب کشی ست. باید تا آخر این ماه به خانه جدید بروم، هنوز هم هیچ کاری نکرده ام! ماموریت این هفته هم کمک نمی کند به این وضعیت، دلم خوش است که خانه مبله اجاره می کنم و قرار نیست تیر و تخته جابجا کنم. سنگین ترین وسیله ام تلویزیون است. اما در هر صورت نسبت به دوازده سال پیش که آمدم داخل این خانه، کلی کتاب و جزوه و مجله به وسایلم اضافه شده اند که باید بسته بندی شوند. خوب شد عقل کردم و زندگی ام را پر از خرت و پرت نکردم اما باز هم مطمئنم که موقع بررسی تک تک اشیا و بسته بندی شان کلی وسیله را کنار خواهم گذاشت. چنین باد!

- این آهنگ ها را همیشه خیلی دوست داشته ام. یاد جوانی و دوران عاشقی بخیر!

It takes a fool  to remain sane

IRIS

When you say nothing at all  

- راستی گفته بودم کلاس زبان فرانسوی را شروع کرده ام؟ چیزی بگویم در موردش؟ ... نه بهتر است هیچ چیز نگویم! احساس بدبختی می کنم وقتی در کلاس هستم و تنها شاگرد کلاسم که هیچ ایده ای از معنی کلمات و نحوه تلفظشان ندارد. می دانید چرا؟ همه شرکت کنندگان البته مبتدی هستند اما فرق من و همکلاسی های ایتالیایی ام درست مثل فرق من و شماست با اروپایی ها اگر قرار باشد سر کلاس آموزش ترکی با هم بنشینیم. از مبتدی بودن من در زبان فرانسه تا مبتدی بودن ایتالیایی ها تفاوت از زمین تا آسمان است.


گربه را پیدا کنید

شنبه 29 اردیبهشت 1397 14:13 نویسنده: شیرین چاپ

گربه؟ کدام گربه؟

اینجا هیچ گربه ای نیست ...