گشت ارشاد خانگی!

یکشنبه 12 مهر 1394 15:01 نویسنده: شیرین نظرات: 10 نظر چاپ

- امروز این مطلب را خواندم و یکدفعه از خنده منفجر شدم! انگار توی ایران کسی که زن بدنیا آمده باشد همیشه باید" باید و نباید" برای لباس پوشیدن روی سرش باشد. از خانه تا بیرون و از آنجا لابد تا آخرین روز زندگی! یاد دوران دانشجویی افتادم و دفتر گزارش (!) مسئولان خوابگاه که برای حاج آقا حسینی نامی هر شب گزارش وضعیت دختران را می نوشتند و البته من ِ مجرم و تبهکار همیشه یکی از اسم های تکراری این گزارش ها بودم. جرم؟ خندیدن و مینی شورت پوشیدن. لابد نامحرم هم خود ناظمه بوده است!

مادرم هم البته هیچ دل خوشی از به قول خودش "... لخت" گشتن من ندارد! اما دیگر عمری ست که بی فایده است و لااقل در خانه پدری که هستم آنطور که دلم می خواهد و راحتم لباس می پوشم. مادرم هم طفلک نمی دانم چرا هنوز که هنوز است به این نتیجه نرسیده که باید دست بردارد از غر زدن و همچنان سعی می کند لباس خانه های مرا عوض کند. بعد ده روز اول آنجا بودنم می گذرد و یاد می گیرد که باید تسلیم شود!!

- به درخواست نیره عزیز مطلبی را در مورد تمیز کردن استکان های زرد شده می گویم که در بلاگ بالیق صحبتش شد. 

عرضم خدمت دوستان عزیز که بدون وارد شدن به جزییات تولید شیشه و انواع آن، توجهتان را به این جلب می کنم که شیشه مخلوطی ست از اکسیدهای فلزی و غیر فلزی و نکته مهم تر اینکه شیشه یک جامد نیست! یک مایع است با ویسکوزیته بسیار بالا. (برای اطلاعات بیشتر به علم مواد مراجعه کنید لطفا) بنابراین استفاده از وایتکس و سایر مواد مهاجم پاک کننده منجر به واکنش بین ماده پاک کننده و سطح شیشه شده و استکان های شما بطور موقت به رنگ سفید غیر طبیعی (رنگ شیشه تازه تولید شده یک بی رنگی خاص است و با سفیدی حاصل از عمل وایتکس کاملا متفاوت است.) در آمده و بعد با سرعت بیشتری زرد خواهند شد.

برای داشتن استکان های تمیز و درخشان قبل از هر چیز از زرد شدن آنها پیشگیری کنید. بعد از هر بار استفاده فورا (و نه بعد از 24 ساعت!) آنها را آب و شوینده ظروف بشویید. اگر به هر دلیلی استکان هایتان زرد شدند می توانید آنها را در محلولی از آب و بی کربنات سدیم و یا آب و سرکه به مدت یک شب بخیسانید و بعد تمیز شسته و آب بکشید. 


مادر ها و دخترها

شنبه 11 مهر 1394 21:27 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

بعضی چیزها نه با گذشت زمان عوض می شوند و نه با طول و عرض جغرافیایی، ممکن است فقط شدت و ضعفشان کمی تغییر کند. یکی از این چیزها رابطه مادر و دختری ست که پیچیده و پر از تضاد است و در عین حال مملو از مهر و محبت. یک بزن بزن عاشقانه!

خواهرم حرف خوبی زد یک روز، که مادرها انتظار دارند دخترانشان شبیه خود آنها شوند یا حداقل مورد پذیرش آنها. انتخاب هایشان، سلیقه شان، خط قرمزهایشان ... همه باید در محدوده پذیرش مادر قرار بگیرند در غیر اینصورت جنگ شروع می شود!

از تجربه شخصی حرفی نزنم بهتر است ... اما با مادر و دختری دوست هستم که هر دو آدم های خوب و دوست داشتنی ای هستند و با همدیگر عین کارد و پنیر! هر کدام هم جداگانه درد دلش را از دیگری پیش من می آورد و من گوش می کنم و متعجب می شوم و البته لال می مانم از جهانی بودن این معضل ِ مادر و دختری!


پی نوشت:  یاد فیلم سونات پاییزی هم بکنیم!

نمی شود که فقط غُرش را بزنم!

شنبه 11 مهر 1394 10:14 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

- تابستان که می شود سایت ها و مجله ها پر می شوند از عکس سلبریتی های پیر و جوان و بیکینی هایشان. کم نیستند ستارگان نه چندان جوان که زیبایی اندامشان را حفظ کرده اند و در بیکینی دیدنی اند. بعضی از آنها هم نه که شکار پاپاراتزی ها شده باشند، با برنامه و به میل خود جلوی دوربین عکاسان معروف قرار می گیرند تا عکس های برهنه شان با پوز های دیدنی و شکیل و س ک س ی روی جلد مجلات معروف منتشر شود. کار همه هم می شود تحسین زیبایی و زنانگی این ستاره ها (مثل سوفیا لورن، شارون استون، پاملا پراتی، کاترین دنوو و ...) در سن بالا. توی مملکت ما هم وقتی یک ستاره جوان تصمیم می گیرد کار مدل انجام دهد و عکس برهنه اش را در مجله ای منتشر کند یکدفعه می شود ناموس خلق الله و فحش و لعنت به سویش سرازیر می شود. یک عده هم شروع می کنند به افاضات اخلاقی که حتی توی خود غرب هم زنان نجیب (!) از این کارها نمی کنند و در حال این افاضات یادشان می رود که کلا بین دنیای واقعی و زندگی هر روزه و دنیای شوبیز یک فاصله زیاد وجود دارد و نباید قاطی شان کرد. بعضی هم از بقیه خنده دار ترند چون شروع می کنند به چسباندن معانی به اینکار و نسبت دادن مبارزه و این مزخرفات به کسی که حتی روحش هم از این چیزها خبر ندارد و فقط به سادگی می خواهد کارش را انجام بدهد و جزیی از دنیای نمایش و بیزینس اش در غرب باشد.

- دیروز زیاد از باران و سرما ناله کردم ولی انصاف حکم می کند که آدم بگوید خوبی چنین روزهایی را، که به لطف باران سیل آسا ملت از خیر انجام کارهای اداری می گذرد و مطب دکتر هم نمی رود. آنوقت تویی که دلیری کرده ای و دل به باران و باد زده ای، هر جا پایت رسیده کارت پنج دقیقه ای انجام شده و خسته هم نشده ای. 


باز هم سیل باران و هجوم سرما!

جمعه 10 مهر 1394 14:04 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ

این روزهای آخر همه فکر و خیال دنیا را یک طرف گذاشته ام و فقط دارم فکر می کنم آیا هر سال این موقع ها  هوا ینقدر سرد بود؟! نه به آن تابستان پر سوز و گداز که سوزاندمان و نه به این شروع پاییز سرد که مجبورمان کرده از حالا لباس پشمی بپوشیم و شوفاژ روشن کنیم. خدایا توبه ...!

آنقدر گذر از گرما به سرما ناگهانی بود که آدم حس می کند بدلیل شوک حرارتی ممکن است ترک بردارد! (یاد گرمخانه های طولانی کارخانه های شیشه بخیر!)



کلا آدم بیرون را که نگاه می کند و یا نقشه هواشناسی را به این وضع می بیند "طبیعتش بهوت افسرده ها هه"* می شود! 

شما هم دوست دارید توی روزهای خیس و سرد، غذاهای گرم و آبکی بخورید؟ امروز جایتان خالی هوس اشکنه کرده بودم و حلوا. خیلی هم چسبید. موقع با ولع خوردن حلوای گرم و شیرین یاد دوران مدرسه افتادم و تمام روزهای این مدلی که زنگ آخر دائم می گفتم خدا کنه مامان امروز حلوا درست کرده باشه و گاهی کسی هم پیدا میشد که هشدار بدهد اینقدر هوس حلوا نکن، یکی تون می میرد!! و فکر می کردم در آن سن و سال مدرسه چقدر زیاد بودند بچه هایی که دوست داشتند حرف های خفن بزنند و ترس توی دل بقیه بیندازند. اگر به این حرف ها بود و اگر به حرف گربه سیاه و هوس حلوای من قرار بود کسی بمیرد که تا الان کل فامیل و خودم از اهل قبور شده بودیم!


* یاد اسدالله در دایی جان ناپلئون بخیر!


Tears In Heaven

پنج‌شنبه 9 مهر 1394 19:32 نویسنده: شیرین نظرات: 3 نظر چاپ

امروز آهنگی از اریک کلپتون شنیدم و این یکی آهنگش یعنی  Tears In Heaven یادم افتاد و داستان غم انگیز سروده شدنش. 

اریک کلپتون و یک شو گرل ایتالیایی (لوری دل سنتو) صاحب فرزندی می شوند به نام کانر که در چهار سالگی به شکل غم انگیزی در حالی که با مادرش و بیبی سیتر در خانه بود، از طبقه پنجاه و سوم آپارتمان محل زندگی شان در نیویورک به پایین پرت می شود (سال 1991). مرگی دلخراش که باعث جدایی اریک و لوری شده و اریک دیگر هرگز پا داخل آن اتاق لعنتی نمی گذارد. 

موفقیت ترانه همه گیر است و جوایز بسیاری برای کلپتون به ارمغان می آورد. در سال 2004 نیز به قربانیان سونامی تقدیم می شود و خوانندگان بی شماری آنرا مجددا اجرا می کنند در حالیکه کلپتون از زمانی که توانست بر غم از دست دادن فرزند غلبه کند، دیگر هرگز این ترانه را اجرا نکرد.

ترانه بعنوان آهنگ فیلم Rush هم انتخاب شد.

آهنگ را اینجا می توانید گوش کنید. 

Would you know my name
If I saw you in heaven?
Would it be the same
If I saw you in heaven?

I must be strong
And carry on,
'Cause I know I don't belong
Here in heaven.

Would you hold my hand
If I saw you in heaven?
Would you help me stand
If I saw you in heaven?

I'll find my way
Through night and day,
'Cause I know I just can't stay
Here in heaven.

Time can bring you down,
Time can bend your knees.
Time can break your heart,
Have you begging please, begging please.

Beyond the door,
There's peace I'm sure,
And I know there'll be no more
Tears in heaven.

Would you know my name
If I saw you in heaven?
Would it be the same
If I saw you in heaven?

I must be strong
And carry on,
'Cause I know I don't belong
Here in heaven.