"امید به آینده" یا "انشالله که گربه است"؟

جمعه 9 شهریور 1397 21:11 نویسنده: شیرین چاپ

این پست پرچنان مثل همه نوشته هایش عمیق است و تلنگری به وجدان داشته یا نداشته یا به خواب رفته خواننده. 

خواندنش باعث شد یاد یکی از غرولندهای قدیمی ام بیفتم: همیشه وقتی تصویر مهاجران غیر قانونی را می بینم که با حال زار و نزار و به بدبختی و با تحمل تجاوز و تحقیر و با پرداخت مبالغ کلان و سوار بر قایق های پیزوری پا به خاک اروپا می گذارند، در همان اولین قدم هایشان اولین چیزی که به چشم می خورد تعداد پر شمار بچه هاست. بچه های پا برهنه و گرسنه و با شکم های برآمده از سوتغذیه و گرسنگی و تو در همان بهت و ناراحتی ناخوداگاه می پرسی آخر وسط اینهمه بدبختی این بچه پس انداختن چیست؟

فکری ست که اصولا زیاد توی ذهنم می آید، از دیدن نرخ زاد و ولد کشورهای فقیر، خانواده های مشکل دار، خانواده های فقیر، آدم هایی که هشت شان گرو نه شان است و بطور عینی و واقع بینانه موقعیت نگهداری از بچه ندارند و با هزار داستان و حرف بافی مثل امید به زندگی و آینده و لاطائلاتی از این قبیل فرزندآوری خودشان را توجیه می کنند. اما ته ته اش را که نگاه کنی می بینی انگیزه واقعی فقط میل نخستین و آرکاییک آنها به تولید مثل و داشتن فرزندی از "آن" خودشان است. یک بچه دایناسوری که ژن های خودشان را داشته باشد. آدم های آویزانی که دنبال دستاویزی می گردند برای معنا دادن به زندگی تهی و بی معنایشان.

مادر زمین هیچ نیازی به افزایش تعداد نفوس ندارد چون همینجوری هم دارد افزایش بر ظرفیت خود را تحمل می کند. و از آن گذشته مشکل حل نشدنی من با دیدن استیصال آدم های بچه دار در مدیریت موقعیت های مختلف زندگی در اینجاست: چقدر در انتخاب های ما دوست داشتن خود بچه مهم است؟ دوست داشتن بچه برای خود او و نه برای آنچه که قرار است به ما هدیه بدهد. چقدر برایمان اهمیت دارد که بچه خوب و در رفاه زندگی کند؟ چقدر برایمان اهمیت دارد که بچه در زندگی کمبود عاطفی و مالی و تربیتی و تحصیلی و ... نداشته باشد؟ چقدر اطمینان داریم که مثلا اگر بچه علاقمند و مستعد - تو بگو اصلا نابغه - در نقاشی باشد من ِ والد توانایی پرورش این استعداد را داشته باشم؟ اگر مستعد در موسیقی باشد چه؟ اگر علاقمند به شرکت در مسابقات فرمول یک باشد چه؟ پولش را دارم حمایتش کنم؟

راستش را بگویم: علاقه من به گربه ها ورای حد معمول است. آنها را خیلی بالاتر و برتر از گونه انسان می بینم و هر کس و ناکسی تعجب می کند چرا من توی خانه ام گربه ای ندارم. دلیلش را می خواهید بدانید؟ من خودم را واجد شرایط نگهداری از یک گربه نمی دانم. آنقدر گربه ها را دوست دارم که راضی نمی شوم بخاطر خودخواهی خودم و علاقه ام به آنها، "تصاحبشان" کنم. من تنها زندگی می کنم و ساعات کارم طولانی اند، سفر کاری می روم و افراد خانواده ام در نزدیکی من نیستند. همه این شرایط به این معنا هستند که آن گربه بی گناه باید ساعات طولانی در خانه تنها بماند و خیلی اوقات آب و غذایش را از دست غریبه ای که از من پول می گیرد تا به او رسیدگی کند دریافت کند. آیا این زندگی ای ست که من می خواهم گربه ام، موجود محبوبم زندگی کند؟ ترجیح می دهم بجای تصاحب گربه، گربه های دیگران را در خانه امن و راحت شان نگهداری و کمک کنم. هیچ موجود زنده ای بازیچه و سرگرمی ِ من نیست که به صرف دوست داشتن و علاقه فکر کنم می توانم صاحب آن باشم و مجبورش کنم با شرایط نه چندان راحت زندگی من خودش را وفق بدهد.

می دانم گفتنش ناخوشایند است ولی عمیقا فکر می کنم آنقدر که برایم راحتی و رفاه سگ ها و گربه ها و فراهم بودن امنیت و ثبات عاطفی و درمانی و ... شان مهم است برای خیلی ها این چیزها در مورد بچه هایشان مهم نیست. هر کار می کنم توی کت ام نمی رود چرا باید فکر کنیم بچه موظف است با کاستی ها و بدبختی های زندگی من و شمای گنده و بزرگسال کنار بیاید.