X
تبلیغات
زولا

Qui Nasce il Po

چهارشنبه 3 مرداد 1397 21:17 نویسنده: شیرین چاپ

امروز سرجو مارکیون رفت. شاید همان موقع که من جایی بودم که پو - رودخانه پو - به دنیا می آید. همان جا که پرزیدنت سابق یک حزب افراطی راست هر سال دیداری ترتیب می داد و آب پو را مثل آب مقدس گرامی می داشت و به هر غیر ایتالیایی و هر ایتالیایی که سرزمینش با پو آبیاری نمی شود فحش و فضیحت می گفت. همین امروز بود که داشتم به آن رگه های کوچک آب نگاه می کردم که از MonViso پایین می آیند، به هم می پیوندند و می شوند رودخانه پر عظمت و زیبای پو. نمی دانستم که سرجو دارد خاموش می شود، نگاهم به زایش پو بود و فکرم پر بود از آنچه که به یمن پو زاییده می شود. چقدر حقیریم در مقایسه با طبیعت و پایداری اش. جلوی مون ویزو ایستاده بودم، دوازده سال از روی بالکن خانه ام نگاهش می کردم، با او عکس گرفتم و چقدر به نظرم نزدیک می رسید. امروز کلی رانندگی کردم تا به او برسم و وقتی نزدیکش بودم طوری در محاصره قله های نزدیک به هم بودم که به سختی می توانستم مطمئن باشم کدامشان خود خود اوست. از نگهبان پارکینگ پرسیدم و او تاکید کرد که همانست که تصور می کردم. 

همیشه از دور نگاهش کرده بودم ولی فرم آن قله زیبا و بی عیب و نقص را نمیشد اشتباه کرد، هر چند وقتی پایش می ایستی حقیر و کوچکی و عین یک مورچه و بلکم کوچکتر و تازه فایده و عرضه مورچه را هم نداری. یک آدم حقیر و مصرف کننده طبیعت، بی خاصیت و مضر برای مادر زمین. امروز آنجا بودم: Pian del Re و می خواستم آب پو را موقع تولد بنوشم. روز وسط هفته بود و هوا هم نیمه ابری. خلوت بود. کوه پیمایان حرفه ای توی چنین آب و هوایی این طرفها نمی آیند ولی من حرفه ای نیستم. یک پیراهن تابستانی نازک و یک جفت کفش تابستانی داشتم و فقط می خواستم پو را ببینم. همانجا جلوی گهواره اش زانو زدم و چشیدمش. به شوخی و برای مسخره کردن اومبرتو بوسّی با همان دستهای خیس روی پیشانی ام یک صلیب کشیدم که یعنی مثلا غسل تعمید داده باشم خودم را با آب مقدس سرزمین شمال! 

راه سنگی و باریکی بود به سمت یک دریاچه آن بالا بالا ها. با همان لباس نازک و کفش های تابستانی روی صخره ها بالا رفتم و رسیدم آن بالا. همان کوه پیمایان اندکی که دور و اطراف بودند طوری نگاهم کردند که مطمئن شوم دیوانه ای بیش نیستم. خودم البته اینرا خوب می دانم و نیازی به یادآوری دیگران ندارم. همان بالا بودم که کم کم باران شروع شد و هر قدر هم گذشت تندتر شد. تنابنده ای دیگر دور و بر نبود. شروع کردم به پایین آمدن و بالاخره رسیدم به پارکینگ. دیگر واقعا پرنده پر نمی زد. سر تا پایم عین موش آب کشیده بود و آب چکان بودم. فقط صابون و شامپو کم داشتم تا یک دوش کامل و خوب بگیرم اما فکر کردم: به شوخی با چند قطره آب خودم را غسل تعمید دادم و مادر طبیعت لیتر لیتر آبی که توی پو می ریزد را ریخت روی سرم، بیش از این چه می خواستم؟ همانجا لباسم را از تن کندم و انداختم روی صندلی عقب ماشین که خشک شود. کمی سر و صورت را با دستمال کاغذی خشک کردم و بخاری را هم روشن کردم. توی جاده هیچکس نبود و همانطور برهنه و با لباس زیر شروع کردم به راندن. توی زندگی دیوانگی زیاد کرده ام اما این یکی را کم داشتم راستی راستی*! پنج کیلومتر پایین تر همان تابستان داغ آشنا بود. انگار نه انگار که چند تا پیچ بالاتر چه قیامتی بود از باد و باران. خلاصه که لباس خشک شد و موها هم. شدم همان آدم همیشگی، حالا گیرم کمی بهم ریخته و نامرتب تر نسبت به امروز صبح وقتی از خانه بیرون می آمدم. توی آیینه دستی به سر و رویم کشیدم و دیدم اصلا معلوم نیست  زیر چنین ظاهر آرام و معمولی ای چقدر دیوانگی پنهان است. خلاصه که بهتان اخطار می دهم که بدانید: اگر دوست دارید آشنا روشناهایتان آدم های معقول و اتوکشیده باشند خدا پشت و پناهتان، بروید و دیگر سراغ مرا هم نگیرید و اسمم را هم توی ذهنتان راه ندهید. 

همین چند روز پیش بود که یاد دیالوگی از یک فیلم افتادم و یک دوست فرهیخته خاطر نشان کرد که متعلق به کتابی ست از اوته ارهارت: دخترهای خوب به بهشت می روند و دخترهای بد به همه جا می رسند ...

نه که تضمینی باشد که به همه جا برسم ولی قطعا به بهشت هم نمی روم و دلم هم نمی خواهد بروم. برای بجا آوردن حق آشنایی هم که شده باید باصداقت اینرا به شما بگویم. اگر ماندگار شدید که باز هم با هم در تماس خواهیم بود، اگر هم راهی شدید که خیر پیش. کل سرویس های خبری وتاک شو های امشب تحت تاثیر خاموش شدن سرجو مارکیون هستند. به سخنرانی اش در دانشگاه تورنتو گوش می کنم و به صورتش خیره می شوم. راست می گوید، زندگی خیلی کوتاه است و با ارزش تر از آن که طبق عادت سر شود. استیو جابز هم به روش خودش - be hungry be foolish  - همین مفهوم را بیان کرده بود. دیوانه بودن آنقدر هم بد نیست واقعا، هر کس به روشی و منشی می تواند دیوانگی کند مگر نه؟


*فکر نکنم خیلی از دیوانگی هایم را بتوانم هیچوقت برای کسی تعریف کنم. دیوانه هستم اما ته مانده شرم و حیایم را هم برای خودم نگه می دارم!


نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
گولیا
چه حس و حال خوبی داشتی، کوهنوردی در تنهایی واقعا احساس ارتباط نزدیک با طبیعت را به آدم می دهد. ارتباط بی هیچ واسطه ای... باران هم که عالی است. ا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش یکبار با هم بریم
شیرین جونم
خوشحالم که هر جوری دلت می خواهد زندگی می کنی، همه این جرات و شهامت را ندارند. بی خیال نظر ما که تکلیف مون هم با خودمون معلوم نیست بعد فقط بلدیم نوچ نوچ کنیم. من که اگر هیکل ام خوب بود هیچ ابایی از نیمه برهنه گشتن نداشتم. حیف که خودم از خودم خوشم نمی اد. الان خیلی به این تجربه ای که داشتی غبطه می خورم.
تا باشه از این دیوانگی ها.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کامشین جون راستش منهم خیلی دل خوشی از بدنم و چاقی موضعی ندارم اما بین سینه پهلو کردن و برهنه ماندن قطعا دومی را انتخاب می کنم. یکبار باید تعطیلاتمون رو با هم بریم توی سواحل نودیست ها و ناتورالیست ها.