X
تبلیغات
زولا

آری، خیر

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 21:38 نویسنده: شیرین چاپ
- آنها که مثل من در صنعت اتومبیل کار می کنند می دانند که هر محصول مهم و حساسی (آنها که Special Carachteristic دارند)  یا باید صد در صد کنترل شود و یا فرایند تولیدش طبق الزامات SPC تحت کنترل باشد. فرایند فسفاتاسیون شرکت ما بر اساس الزامات SPC کنترل می شود چون روشهایی که امکان کنترل صد در صد حلقه های فلزی را می دهند همه مخربند. چه قبل از پرس - به روش SEM - و چه بعد از پرس - Pull test - برای بررسی کیفیت فسفاتاسیون فلز و اطمینان از اینکه لاستیک و فلز به هم خوب متصل شده اند. اگر می خواهید ایده ای از این دست قطعات داشته باشید روی گوگل در مورد Dynamic Seals نگاهی بیندازید. خلاصه که برای آنالیز با میکروسکوپ الکترونی هفته ای یکبار نمونه ای به یک آزمایشگاه بیرونی می دهیم تا برایمان هم مورفولوژی کریستال های فسفاتاسیون را بررسی کند و هم آنالیز EDX انجام بدهد که عناصر موجود روی سطح فلز را نشان می دهد. روز تحویل نمونه معمولا پنجشنبه یا جمعه است. امروز یک وضعیت اضطراری پیش آمد و لازم بود فوری بیایند، نمونه را بگیرند و فردا هم باید نتیجه را به من بگویند. تلفن کردم ازشان این تغییر برنامه را درخواست کنم و گفتند که فوری کسی را می فرستند پیشمان. وقتی گوشی را گذاشتم ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا خیرشان بدهد. یکی از همکارانم گفت: شیرین مگر می شود به تو نه گفت؟ تو وقتی حرف می زنی به خودت گوش میکنی؟ مگر می شود به درخواستی که با اینهمه مهربانی و نزاکت و لطف مطرح می شود گفت نه؟
خندیدم و سری تکان دادم و تشکر ضمنی کردم، ته دلم اما آه عمیقی کشیدم. توی این دنیا و زندگی مهربانی و نزاکت هیچ سودی به حال آدم ندارد. از خود خالق بگیر تا بنده هایش فقط مراعات بی حیاها و بی تربیت ها را می کنند. آنها که آرامند و جنجال نمی کنند را می شود کلا حساب نکرد و داخل آدم نشمرد. آه کشیدم، معلوم است که به من نه می گویند، از خود خدا گرفته تا بنده هایش.
(شاهد می خواهید؟ گوینده این حرفها همان خانمی ست که وقتی حرفهای من در مورد یک امر کاری مطابق میلش نبودند مستقیم رفت پیش plant manager  و سر تا پایم را به گند کشید. یک امر کاری را به امری شخصی و فردی تبدیل کرد و رسوایی به پا کرد. بله ... سزای مهربانی به دیگران کم و بیش همیشه همین است. یادتان باشد. از من گفتن! اگر می توانید و ازتان بر می آید تمرین پوفیوزی کنید که توی این دنیا بهتر و بیشتر بکار می آید. خودم هم باید دست به کار شوم در این امر)

- چند روز است بی ماشین مانده ام. دلیلش بماند ... حرف زدن در موردش ناراحتم میکند و داخل مرزهای ایران فقط یک نفر ماجرا را می داند. با سرویس شرکت رفت و آمد می کنم و صد البته سعی می کنم ناراحتی بی ماشین ماندن را با خواندن کتاب در حین سفر جبران کنم. امروز عصر موقع برگشتن و پشت یک چراغ قرمز در حالیکه از خستگی به حال مرگ بودم سری چرخاندم و دیدم کنار ون ِ ما یک اتوبوس هست که بچه های دبستانی را به گردش مدرسه می برد. یکی از بچه های ردیف آخر دزدکی از بین پشتی دو صندلی چند بار سرکی کشید و آخر سر در حالیکه می خندید دست تکان داد. یاد بچگی های خودم و یکی از خواهران افتادم که خیلی وقتها همین کار را می کردیم و یکی از بازیهای مورد علاقه مان ادا درآوردن برای ماشین های عقبی بود و چقدر ناراحت می شدیم از دیدن صورت عبوس کسی در واکنش به دلقک بازی هایمان. ناخودآگاه خستگی را فراموش کردم و از یادآوری شادی های کودکانه و دنیای رنگی شان خنده پت و پهنی به صورتم آمد و برای پسرک دست تکان دادم. فوری به بغل دستی اش چیزی گفت و بعد دو تایی شروع کردند به ادا درآوردن و دست تکان دادن. خیلی دقایق خوبی بودند، کلی خندیدم و کلی برای هم ابراز احساسات کردیم و شکلک در آوردیم.