بلند شو، حتی از خاکسترهای خودت

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 13:57 نویسنده: شیرین چاپ

کائنات این اواخر حسابی مرا نواخته اند و از خجالتم در آمده اند. نمی خواهم وارد جزییات بشوم ... الحمدالله طولانی اند، برای من دردناک و برای شما کسل کننده، اما خوب، همین کائنات چند روز است یک نشانه هایی هم نشانم می دهند که باعث شده اند یواش یواش متمایل شوم به همان خوش خیالی و امیدواری روزگار جوانی. حالا گیرم الان با چند تا درد و مرض اضافی و کلی خط و چروک و پوست آویزان.

تا بحال گفته بودم عاشق و شیفته سوسن تسلیمی هستم؟ در یکی از سفرهایم به ایران بیوگرافی اش را که اگر اشتباه نکنم نوشته خودش بود خواندم و چقدر حظ بردم. چقدر از تماشای صورت زیبا و شکیلش لذت می برم، از میمیک صورتش، از حرکات دستهایش، از لحن صحبتش، از صحیح صحبت کردنش (یک نقطه مشترک خیلی دلپذیر با شهبانو فرح)، از طراوتش که باعث می شود آدم اصلا به ذهنش خطور نکند که این زن هفتاد سال دارد. هفتاد سال؟ شما باور می کنید اصلا؟! 

پری کاتب عزیزم چند روز پیش روی ف ی س ب و ک مصاحبه ای از او را با بی بی سی منتشر کرده بود که نگاه کردم و بواقع بلعیدم. اگر مایل هستید می توانید اینجا نگاهش کنید. چقدر لذت بردم و چقدر مبهوت ماندم آنجا که از غلبه به افسردگی حرف می زد، از زنده نگه داشتن آتش درون. همین فقط: داشتن روحی از آتش که بسوزد و زنده بماند و توان و طاقت بدهد، مثل معابد زرتشتی.

بعد تصادفی آهنگ جدید سلین دیون عزیزم را شنیدم: Ashes. یکی از خواهران عزیزم برایم فرستادش و من شنیدم و گوش دادم و حس کردم کم کم می توانم دوباره به چیزی مثل آینده فکر کنم. باز هم برنامه ریزی کنم، باز هم نقشه بکشم، باز هم آرزو کنم. به قول ابی آرزوی تازه می خواهم.