X
تبلیغات
رایتل

بدگویی

یکشنبه 5 فروردین 1397 10:05 نویسنده: شیرین چاپ

یک خانم همسایه دارم که ذهنم عادت دارد او را مهربان و پر توجه بداند. خانواده ام هم خیلی خوشحال اند از اینکه چنین آدم مهربانی حواسش به من است و خودم هم تا چندی پیش از این بابت راضی بودم. یکی از ترسهایی که سالها با آن همزیستی کردم این بود که توی خانه اتفاقی برایم بیفتد و بعد از چند هفته بخاطر بوی گندیدگی جسدم پلیس خبردار شده و بیاید برای جمع کردنم از روی زمین با خاک انداز. حضور این خانم مهربان در همسایگی و احوال پرسی های گاه و بیگاهش باعث شدند آن ترس را از یاد ببرم.

این احوال پرسی های گاه و بیگاه، در سالهای قبل که دانشجو بودم واقعا هم گاه و بیگاه بودند. علیرغم اینکه وقت آزادم نسبتا بیشتر بود، خستگی هایم کمتر و نیازم به معاشرت بیشتر بود، خانم همسایه کمتر سراغم را می گرفت و سراغ گرفتن هایش هم بدلیل همین کم شمار بودن خوشایند بودند. از وقتی شاغل شده ام، طبعا این خانم هم مسن تر شده اند و سرگرمی های بیرون از خانه اش محدودتر شده اند و چه خوشایند باشد و چه نه، باید قبول کرد که در خانه واقعا حوصله اش سر می رود. با همسر مسنش رابطه خوبی ندارند و دائم در حال جرو بحث اند. رابطه اش با همسر و دخترش که شش سال از من جوانتر است طوری ست که حتی جلوی یک غریبه مثل منهم نمی توانند وانمود کنند به داشتن یک ارتباط دوستانه. هر مکالمه ای که بین شان شروع شود با تکه های تند و تیز و تلاش برای سوزاندن دماغ هم تمام می شود.

خلاصه که سرتان را درد نیاورم ... خستگی کار روزانه و نیاز به استراحت یک طرف، تلفن های هر شب این خانم و سر زدن های وقت و بی وقتش یک طرف. محال است شبی یا زنگ خانه ام را نزند و یا تلفن نکند. حالا اسمش را بگذاریم مهربانی که می خواهد از احوالم با خبر شود! وقتی از شدت خستگی/بی حوصلگی یا بدلیل مشغولیت های معمول برای رتق و فتق امور زندگی نمی توانم تلفن را جواب بدهم یا درب را باز کنم، چندین و چند بار اصرار می کند. استدلالش هم اینست که دیدم ماشینت آنجاست و می دانستم خانه ای! انگار صرف خانه بودن، مرا موظف کند هر شب آماده برای معاشرت باشم و انگار برای خودم کار و برنامه و نیاز به وقت آزاد و فراغ خاطر نداشته باشم. حتی پدر و مادرم هم چنین توقعی از من و خواهرانم ندارند. زورم از اینجا می گیرد.

همه اینها به کنار، موضوع از موقعی عصبانیم کرد که خانم همسایه شروع کرد به بدگویی از خانمی که آشنای مشترک ماست. این خانم کاترینا از وقتی فهمیده من ایرانی هستم خیلی علاقمند به آشنایی با من شده است. خوش صحبت است و اهل مطالعه و مثل خانم همسایه معاشرت محدود (!) با او خوشایند است. خانم همسایه چشم دیدن کاترینا را ندارد و باری نیست که همدیگر را ببینیم و زهری در مورد او نریزد. می دانید چرا؟ ایشان طبق عادت، از وقتی بازنشسته شده هر روز حتی زیر سیل باران و در برف و بوران، صبح ها یکساعت تا یکساعت و نیم پیاده روی می کند. مدتی ست خانم کاترینا هم به همراهی اش ابراز علاقه کرده و از آنجا که مسیر پیاده روی از جلوی خانه کاترینا می گذرد، خانم همسایه در مسیر پیاده روی اش همیشه کاترینا را آماده آنجا می یابد. 

هیچی دیگر ... یکسره بدگویی می کند که این آدم وراج است، بد اخلاق و تنهاست و بخاطر همین به زور خودش را تحمیل می کند و دنبال مصاحبت می گردد، تنهایی دلپذیر مرا بهم می زند، من دوست دارم تنها پیاده روی کنم و او مزاحم است و دنیایی از این شکایت ها و حرفهای ناجور در مورد کاترینا. شما قیافه مرا مجسم کنید موقع گوش دادن به این شکایت ها از کاترینایی که نیاز طرف مقابل به تنهایی را نمی فهمد! 

واقعا بدون حرف می مانم.