اینروزها

پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 22:01 نویسنده: شیرین چاپ

سخت می گذرند، همیشه می دانستم صبور و سخت جانم اما با همه صبر و توانم گاهی به مرز فریاد زدن می رسم. گاهی دلم می خواهد بمیرم و راحت شوم بعد باز هم آن روی جان سخت و سمجم بیدار می شود و اصرار می کند که "فردا روز دیگری ست". باز هم گلی به گوشه جمال این روی سخت جان و سرتقم و گلی که نه، دسته دسته گل تقدیم خواهرهای نازنینم که وقتی می بینند دارم غرق می شوم نجاتم می دهند. 

یکی از نقاط عطف مهم زندگی ام حدود بیست سال پیش بود و پیرم را در آورد، حس خوشایندی در درونم نجوا می کند که امسال یک نقطه عطف مهم دیگر زندگی ام است و قرار است خیلی چیزها عوض شوند. تا همین الان که چهار ماه سال گذشته، بعضی چیزها عوض شده اند و می دانم قرار است این روال ادامه پیدا کند، روند تغییرات هنوز مدتی ادامه خواهد داشت. امیدوارم بهتر شود البته، صرف تغییر دادن به خودی خود ارزش و اهمیتی ندارد. ایندفعه هم پیرم دارد در می آید. 

این هفته کند و سنگین می گذرد، احتمالا دلیلش استراحت نکردن در آخر هفته باشد. برای آدم های برونگرا مهمانی و در جمع بودن عالیست و برای آدمی مثل من بودن در کنار دیگران انرژی بر است و نیاز دارم چند روزی تنها باشم و باتری ام را شارژ کنم. بدو بدوهای روز شنبه برای به استقبال رفتن مهمانی و مهمانی/عروسی روز یکشنبه کاملا انرژی ام را تخلیه کردند و این هفته دارم به جان کردن روزگار می گذرانم. خدا را شکر که فردا جمعه است. البته فقط یک زمانی روزهای جمعه در محل کار آن روز خوشایند و سبکی محسوب میشد که انگار همگی در زنگ تفریح باشیم اما از وقتی وارد این محیط کار فعلی شده ام اصولا روزی که کار سبک باشد وجود خارجی ندارد. هر آن و هر لحظه باید آماده بود برای حل کردن یک مسئله و رویارویی با یک معضل مهم و آماده برای واکنش سریع. تازه تازه فهمیدم که چقدر کارهای قبلی ام سبک بوده اند و چقدر خیلی ها که از کارشان شکایت می کنند بی خبرند که کار کردن با راندمان ثابت و ممتد 100 درصد و بلکم 110 درصد یعنی چه. ناخودآگاه وقتی ناله می کنند دلم می خواهد به جهنم حواله بدهمشان با آن کار کردن بند تمبانی شان و بی خبری شان از اینکه چطور کار کردن دائم و راضی کردن توقعات دائمی روسا و مشتریان آدم را پاره پوره می کند! 

لوییجی هم بالاخره رفت که از زندگی اش در بازنشستگی لذت ببرد و جانشینانش آنچنان خلف نیستند. دائم باید مراقب هر گوشه ای باشم مبادا خرابکاری به بار بیاورند. یا یک چیزی را فراموش می کنند یا نمی دانند و اشتباه می کنند یا ... حرص می خورم و به خودم می گویم بیخود نیست در ورسیون جدید استاندارد IATF که جای ISO TS را خواهد گرفت، جزو الزامات، حفظ دانش و توانایی های سازمان است. یعنی که سازمان حواسش باشد که باید برای جانشینی کسی که به هر دلیلی می رود جلو جلو برنامه ریزی کند و مهارت های افراد را توسعه دهد. 

اینروزها تلفنم هم دائم زنگ می خورد، در حال خانه دیدن هستم برای تغییر. ناخودآگاه یاد سیزده سال پیش می افتم که تازه وارد این مملکت شده بودم و extracomunitaria * بودنم عین داغ ننگ * روی صورتم بود و دربدر دنبال ضامن بودم که کسی خانه بهم اجاره بدهد. الان توی هر آژانس املاکی می روم و هر خانه ای را می بینم حتی وقتی هم نمی پسندم و می روم پی کارم تلفنی مورد تماس قرار می گیرم و می بینم کارمند آژانس و صاحب خانه در حال تلاشند برای متقاعد کردنم که آن خانه را اجاره کنم. خلاصه که ورق برگشته و ملت می خواهند هرطور شده من مستاجرشان باشم. خدا را شکر. اگر خدایی هست خودش شاهد بوده که راستی راستی پاره پوره شده ام توی این سیزده سال تا بتوانم برای خودم آبرو و وجهه کسب کنم، امیدوارم خودش هم کمک کند این آبرو و وجهه را بتوانم حفظ کنم. 


* extracomunitaria به شهروندانی اطلاق می شود که زاده هیچیک از کشورهای اتحادیه اروپا نیستند. به ظاهر معنای این کلمه همین است ولی در واقعیت مترادف است با گدا گشنه و عوضی بودن یک آدم (برکت سر رفتارهای بعضی خارجی های غیر اروپایی) (وقتی می گویم گدا گشنه منظورم فقر مالی نیست، می دانم می توانم به هوش شما اطمینان کنم فقط خواستم تاکید کرده باشم. هم من و هم شما می دانیم منظورم دقیقا چیست.)

* اشاره به کتابی به همین نام که خیلی دوست داشته و دارم. The Scarlet Letter


از هر دری 88

دوشنبه 27 فروردین 1397 20:49 نویسنده: شیرین چاپ

- نمی دانستم آدم های علاف محیط مجازی اینقدر زیادند، یعنی حدس می زدم ولی نه تا این حد! عرضم به حضور شما که به توصیه یکی از خواهران اینستاگرام را نصب کردم و چشمتان روز بد نبیند، هر روز هر اره اوره و شمسی کوره ای از راه می رسد درخواست فالوئر شدن می دهد. یعنی من مانده ام، آدم چطور باید درخواست بدهد به آدم هایی که هچ صنمی باهاشان ندارد؟! محیط بیخودی هم هست انصافا بنظرم و فکر کنم الان یک هفته ای هست که این اپلیکیشن را دارم و نه برایم استفاده ای دارد، نه چیزی منتشر می کنم و نه هیچ. یک هفته دیگر صبر می کنم و بعد به گمانم حذفش کنم. چیز مزخرفی ست و تنها خیرش فقط سر و صدای مزاحم نوتیفیکیشن هایش هستند که به گوش آدم می رسد.

- هوا پدیده جالبی ست که خوشبختانه هنوز دستاویز آدمیزاد نشده و هر کاری دلش بخواهد می کند! باز هم عرضم به حضور شما که دلم برای دوستانم سوخت. طفلی ها کلی زحمت کشیدند و یکسال جشن عروسی و بند و بساطش را فراهم کردند و زرت ... دیروز آنچنان هوایی شد که بیایید و ببینید. باران و باد و سرما، یک چیز مزخرفی و جالبش این بود که روز قبلش که شنبه بود و روز بعدش یعنی امروز هوا گرم و آفتابی و عالی بود. یعنی اصصصصن یه وضعی!

- به همکارانی که توی مملکت خودشانند حسودی می کنم! اخیرا شرکت در مناسبت های مختلف به همگی تعطیلی عمومی می دهد و از مرخصی های مان کم می کند ولی چه فایده برای من؟! مگر می شود چهار روزه یا یک هفته ای آمد ایران و برگشت؟! منهم هی به چشم خودم می بینم که مرخصی هایم خرد خرد مصرف می شوند و منهم همچنان از خانواده ام دورم. خیلی بد است، خیلی. بد و غم انگیز.


Daimler & Skin Head Guy

پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 19:51 نویسنده: شیرین چاپ

امروز برای n امین بار متوجه شدم که نباید به حرف هایی که عموما همه جا و از همه کس زده می شود اعتماد کرد. یکی از این دست حرفهای معروف "همه آلمانی ها مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند" است. امروز یک جنابی از دایملر/مرسدس آمده بود برای ممیزی بهمراه یک گروه از مدیران و مشاوران فنی. این جناب با آن قیافه و هیبت عجیب و غریبش - لباس کار سر تا پا سیاه با علامت نقره ای مرسدس روی بازوی لباسش - و آن سر براق و چشم های بی مژه و یخش، با آن فیگور خفن ِ ممیز دایملر/مرسدس بودنش، انگلیسی بلد نبود.

یک خانم مترجم همراه گروه بود بعلاوه باقی اعضای گروه که ترجمه از انگلیسی به آلمانی و بالعکس را انجام می دادند. کلا روز سخت و پر کاری بود. چند دقیقه پیش تلفنم را نگاه کردم و دیدم امروز هفت کیلومتر راه رفته ام. همینست که پاها را دیگر حس نمی کنم. می دانید ... کسانی که عادت به پیاده روی یا جاگینگ دارند این میزان مسافت برایشان هیچ چیز نیست. وقتی کفش مناسب پیاده روی یا جاگینگ به پا داشته باشید و با فراغ بال در حال راه رفتن یا دویدن باشید، این فعالیت می شود یک تجدید قوا. برعکس وقتی این کیلومتر ها را با استرس و نگرانی از نتیجه ممیزی/بازدید مشتری ِ بالقوه گز کنید و پایتان هم توی کفش های آهن دار کار باشد موضوع کمی فرق می کند. آخر روز دلتان می خواهد یک شمشیر بردارید و پاها را از قوزک به پایین ببرید تا درد و کوفتگی شان را کمتر حس کنید.

خلاصه که از صبح تا عصر دویدیم و حرص خوردیم و نگران بودیم. آخر وقت که ممیزها رفتند پی کارشان، رییس و نوچه اش تازه وقت پیدا کردند که ننه من غریبم کنند سر حذف یوونتوس از چمپیونز، اخراج جیجی بوفّون و ... آنقدر حوصله ام را سر بردند که گفتم ببم جان شما بجای چس ناله کردن برای بوفّون فکر خودت باش. مطمئن باشید ایشون همین الان تسلی پیدا کرده و داره از میلیونها موجودی بانکی اش لذت می بره، من و شمای لات و لوت و پا برهنه باید فکر بدبختی و مفلسی خودمون باشیم. سنگ میلیونرها را به سینه زدن و نگرانی غم و غصه هاشون رو به جان خریدن برای فاطی تمبون نمیشه که!

والله به خدا!


Standing on my own two feet *

چهارشنبه 22 فروردین 1397 21:35 نویسنده: شیرین چاپ

- هر روز زیاد راه می روم، کلی حسرت می خورم چرا مساحت کارخانه آنقدری نیست که می خواهم. همیشه همکارها تعجب می کنند چرا بجای تلفن کردن، بلند می شوم میروم اینور آنور و رو در رو با دیگران حرف می زنم. نمی دانند که دوست دارم راه بروم و یکجا نشستن برایم بزرگترین نفرین هاست. عمیقا عقیده دارم اگر سعادت داشته باشیم طولانی عمر کنیم، خواهی نخواهی روزی خواهد رسید که یا زمینگیر شویم و یا آهسته و مورچه ای راه برویم. پس تا می شود و تا پاها یاری می کنند دوست دارم یورتمه از اینطرف به آنطرف بروم لااقل حسرت به دل نمانم در پیری.

اپلیکیشن "سلامتی" تلفنم را همیشه نگاه می کنم و تا روزی حداقل به پنج کیلومتر یا بیشتر نرسم دلم آرام نمی گیرد. برایم شده یک نوع "تکلیف شب" که وقتی تمام و کمال انجام نمی شود احساس می کنم دختر خوبی نبوده ام! 

- الان چک کردم کانال 5 را و دیدم یک گروه افراد دیگر هم هستند که دارند خوب وظیفه "یورتمه" رفتنشان را انجام می دهند. لااقل در وقت اول. احتمالا اگر خدا بخواهد از فردا کری های طرفداران یووه را نخواهم شنید! آخیییییش! ای بابا ... دیدید گفتم چشم هایم حالشان خوب نیست؟! نتیجه بازی را برعکس دیده بودم. نخیر ... فردا ظاهرا کارمان در آمده است با کری های یووه و طرفدارانش :(((

Last up-dating: Juve, Ciao Ciao :)))


* برگرفته از Turning tables 


برای تو

چهارشنبه 22 فروردین 1397 20:15 نویسنده: شیرین چاپ

می خواستم در جوابت ای میل بفرستم، ولی مطمئن نبودم خود خودت باشی ... گیانم. 

اگر خودت هستی بدان که برای منهم این سالها یک عمر بوده اند. گاهی باورم نمی شود که اینهمه سال گذشته باشند از آخرین بار که همدیگر را دیدیم و جور هم نشد یک دیدار دوباره. هر بار موقعیت سفر پیش می آید به تو و آن عزیز دیگر فکر می کنم و می گویم: این دفعه! بعد دوباره نمی شود. سفر همیشه کوتاه است و دل پدر و مادر سالمندم نازک و دل خودم نازکتر و شکننده تر.

هر دفعه مجبور به انتخاب شدم و امیدوار بودم به اینکه تو، مخصوصا تو اهمیت خانواده را می دانی و دلیل انتخابم را درک می کنی. امیدوارم یک بار بتوانم سفر آنقدر طولانی داشته باشم که دیگر مجبور به انتخاب نشوم. می دانی ... نه که بخواهم ادای آدم های ماه و با معرفت و خدا می داند چی را در بیاورم! توی سن و سال من آدم خیلی بهتر از سابق ارزش دوستی های قدیمی را می داند. ما روزها و شبهایی را با هم گذراندیم که نمی شود برایشان قیمت تعیین کرد. 

روزگار جوانی مان را با هم گذراندیم، آن روزها و شبها که حتی وقتی هم سخت و سیاه بودند، حریف نیروی جوانی و خیال بافی های ما نمی شدند. می دانی ... وقتی پیغامت را خواندم اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که ازت معذرت خواهی کنم. که خواندی و دیدی آن شیرین امیدوار و پر انرژی خسته و ناامید است. ببخش که از دیدن شیرین الان مایوست کردم ...گیان. اگر نمی توانی مرا، شیرین الان را باز بشناسی معذرت می خواهم. 

کسی چه می داند ... شاید امسال آن سال خوبی باشد که بتوانم با فراغ خاطر بیایم و همدیگر را ببینیم. حرفهای بیست سال خیلی زیادند و کلی باید برای هم تک و تعریف کنیم!