دینو بوتزاتی / لئو تولستوی

یکشنبه 6 اسفند 1396 12:44 نویسنده: شیرین چاپ

قبل از شروع از دوست نادیده ام، "فرهیخته گرامی" (اجازه بدهید این شوخی کوچک را ادامه بدهیم! خیلی دوست دارم به این اسم صدایتان کنم) بابت معرفی این کتابها تشکر می کنم. دعوتتان می کنم پست های ایشان و نظرات و بحث های پیرامون آنها را صفحات مربوط به هر یک از ایندو کتاب مطالعه کنید. 

صحرای تاتارها   مرگ ایوان ایلیچ

- صحرای تاتارها نوشته دینو بوتزاتی از آن کتابهاست که خواندنش لااقل یکبار در طول زندگی از واجبات است. موقع خواندنش و بعد از اتمامش فکر و سرزنش ِ : چرا زودتر اینرا نخواندم؟ لحظه ای رهایم نکرد و نمی کند. مصداق این شیفتگی، این انفعال، این انتظار بیهوده را در خیلی از جنبه های زندگی می توانیم ببینیم. کتاب تلنگر که چه عرض کنم، یک سیلی محکم است که یادمان می آورد موقع زندگی کردن باید همیشه عقلمان را بکار بگیریم. ما همیشه فکر می کنیم که داریم از عقلمان استفاده می کنیم ولی در حقیقت تا زمانی که عادت نکنیم چرا پرسیدن را در عادت های روزمره مان وارد کنیم، بواقع عقل را آکبند نگه می داریم. تا وقتی هر از گاهی در راهی که می رویم - هر چیز که باشد، درس، کار، ازدواج ... - کمی توقف نکنیم و ارزیابی نکنیم آیا داریم رو به جلو می رویم یا نه، آیا داریم بهتر زندگی می کنیم یا نه، آیا داریم آدم بهتری می شویم یا نه، آیا توانایی هایمان را بهبود می بخشیم یا نه، آیا داریم به خواسته هایمان نزدیک می شویم یا نه ... بواقع می توانیم مطمئن باشیم که معده و مثانه و روده هایمان را فعال تر از مغز نگه می داریم! 

آیا یادمان هست که یک انسان هستیم یا نه؟ آیا یادمان هست که زندگی ما فقط همین یکی ست که داریم؟ آیا یادمان هست که وجودمان در وحله اول فقط و فقط برای خودمان مهم است؟ این فکر خیلی دردناک است! سخت است در نظر گرفتنش و با صدای بلند بیان کردنش. درد دارد اما واقعیت محض است. شهید راهی شدن، محبوب دل فلانی و فلانی بودن به هر قیمت، قهرمان بودن، شمایل آدم خوبه را داشتن و مشابه اینها در نهایت پشیزی نمی ارزد. من و شمای نوعی در این زندگی و جریان عظیم دنیا که لحظه ای توقف نمی کند هیچ هستیم. قبول اینهم سخت است اما باید تمرین کنیم به درکش و باورش. بله ... من و شما هیچ چیز نیستیم. هیچ اهمیتی نداریم و روزی، لحظه ای که وجودمان فایده ای که باید، نداشته باشد به سرعت مثل یک آشغال بدبو و مزاحم دور انداخته می شویم. آگاهی به این واقعیت تلخ کمک بزرگی ست که راه زندگی مان را انتخاب کنیم و اولویت هایش را هیچوقت فراموش نکنیم.



وقتی داشتم بیوگرافی دینو بوتزاتی را می خواندم حیرت کردم از نبوغش، توانایی هایش و اینکه چقدر استعدادهای شکفته شده اش زیاد بودند و در حد متعالی. بعنوان روزنامه نگار یکی از وزین ترین نشریه ها Corriere della Sera، بعنوان نویسنده کتاب، نویسنده تئاتر، نقاش و برگذار کننده نمایشگاه ها و گالری های متعدد برای نمایش آثارش (طرح جلد کتاب از خود اوست). سئوالی دارم که جوابی در ذهنم ندارد، که چرا از نیمه قرن گذشته و با همه گیر شدن رفاه اینقدر رو به فلاکت ِ "متوسط بودن" رفته ایم؟


- مرگ ایوان ایلیچ بواقع قدم بعدی ای بود که باید بعد از کتاب قبلی بر می داشتم. توصیه های این دوست نادیده و فرهیخته کاملا به هدف خوردند. در این داستان کوتاه به وضوح می بینیم چطور یک فرد بیمار و رو به مرگ موجود مزاحم و ناخواسته ای ست. چقدر در دوران بیماری و رنج مایه زجر و تنفر است و چقدر بعد از مرگ مایه تسلای خاطر و شادی آنها که نمرده اند!  چرا که اویی که مرده و در تابوت است اوست و نه آنها. 

همیشه موقع مواجهه با مصیبت ها، تصادف های منجر به مرگ، سوانح طبیعی با شرمندگی به این موضوع فکر می کنم که ته ته وجودم خوشحالم که جزو مصیبت دیدگان و کشته شدگان نیستم. کتاب به شکل شگفت انگیزی به زندگی ایوان ایلیچ می پردازد و پی می بریم به چرای روابط تهی و سطحی اش. به احساس تنهایی و بی دفاعی اش در زندگی و خانه ای که در تمام سالهای جوانی با تلاش و نگاهی به بالادستان برای خود فراهم دیده است. تمام آن دوندگی های بی وقفه ای که خیلی ها دارند تا شبیه به بالا بالایی ها باشند که حاصلش چیزی جز رقت آور بودن نیست. آن رقت بار بودنی که آدم خودش نمی بیند ولی از نقطه دید دیگری واضح است. خود آدم تا وقتی به مرگ و لحظه رفتن نرسد به رقت بار بودن خودش پی نمی برد. 

کاش حواسمان باشد که مهم ترین وجه زندگی خلق روابط درست است. داشتن آدم هایی در کنارمان که ما را عمیقا و حقیقتا دوست دارند. خلق پیوندهای محبت و شفقت واقعی. کسی که نتواند رنج مان را ببیند و برایش مهم باشد از کلمه ای نرنجیم، دردی نداشته باشیم، احساس امنیت کنیم، سردمان نباشد، گرسنه نباشیم. همین چیزهای به ظاهر ساده و پیش پا افتاده که تا گرفتار درد و ناراحتی و دل شکستگی نشویم نمی فهمیم پاشنه آشیل وجود حقیر، تنها و ناتوان مان هستند. 


پی نوشت. برای قدم بعدی می خواهم از ایروین یالوم بخوانم. شما پیشنهادی در مورد کتابهایش ندارید؟


نظرات (4)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
میله بدون پرچم
سلام شیرین عزیز
در فرایند خواندن یک متن و تحت تاثیر قرار گرفتن و به فکر فرو رفتن، توصیه‌کننده نقش خیلی خیلی کوچکی دارد نشان به آن نشان که چه بسیار توصیه‌ها که اپسیلونی تغییر ایجاد نکرده است!
در معرکه بودن کتاب همین بس که پس از خواندنش تا مدتی آدم گیج و منگ است و پس از گذشت زمان هم هر بار به یادش می‌افتیم آن حس تازه می‌شود.
طرح روی جلد اصلی که کار خود نویسنده است خیلی جالب بود. لباسی که هیچی درونش نیست یا آدمی که فقط لباس است! تا جایی که یادم مانده است در همان صحنه‌ی ابتدایی شخصیت اصلی داستان لباس افسری‌اش را برای اولین بار به تن می‌کند و به قول خودش زندگی واقعی‌اش را آغاز می‌کند... مثلاً جلوی آینه... و حالا این طرح به طور خلاصه می‌گوید نتیجه این زندگی چیست!
اما در مورد سوال "متوسط بودن"... شاید در مورد یکی از دلایل آن بتوان گفت از نیمه قرن گذشته به مدد قوت گرفتن رسانه‌هایی مثل تلویزیون روند یکسان‌سازی در جوامع تسهیل شد... نتیجه اینکه کلیشه‌سازی تقویت شد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام میله، وقتتون بخیر
آن گیج و منگ بودن را واقعا خوب گفتید. اثر فیلم های خوب هم همینطوری ست. منهم شیفته طرح روی کتاب شدم، آدمی که صورت (هویت) و سر (تفکر) ندارد. بواقع شبحی از یک آدم و یا مرکزیت همان لباس فرم ارتش که به قول شما چرا ندارد!
در مورد سئوالم کم ی بعدتر یاد The Wall هم افتادم و صحنه هایی که در آن یک آدم منفعل مقابل تلویزیون نشسته و جای دیگر که در مدرسه بچه ها همه چرخ می شوند و یکسان بازسازی می شوند.
من با کامشین خیلی موافقم که می گوید اگر بچه داشت اجازه نمی داد مدرسه برود و در منزل به نحوی آموزشش را بهتر است ترتیب داد. خیلی به عاقبت اسفباری رسیده ایم بنظرم!
باز هم ممنون.
دایان
ممنونم از پاسختون☺
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بولوت
ادبیات روسیه جز معدود (تنها شاید) کتابهایی باید باشه خیلی نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم.
شاید باید با این کتاب ها دوباره یه امتحانی بکنم دنیای ادبیات روس رو.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته فقط یکی شون مال ادبیات روسیه است.
دایان
سلام شیرین خانم.اکثرا از خواندن پستهای شما لذت می برم و مغزم به کار می افته.این هم یکی از خوبترینهایش بود.نظرات دوست فرهیخته درباره این کتابها را کجا می شود خواند؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست عزیز. پیوند مطالب دوست فرهیخته را گذاشته ام. روی شان ( اسم کتاب ها بعد از پاراگراف اول نوشته شده اند) کلیک کنید پست هایشان را می بینید.
لینک بلاگشان "میله بدون پرچم" هم در لیست پیوندها هست.