استپ هایی بی پایان از درد

پنج‌شنبه 3 اسفند 1396 22:32 نویسنده: شیرین چاپ

هر قدر سعی می کنم و حافظه بصری را می کاوم می بینم تنها تصویری که در ذهنم باقی مانده استپ های بی پایان و البته پنهان در مه هستند. یک مه که افق را می پوشاند و فقط می گذاشت یک بیابان پوشیده از برف و پوشیده از تیرهای بلند را دید با آن چرخ های بلند و پهن که قرارست انرژی پاکیزه تولید کنند. آنها که قرارست یادمان بیاورند هر چند در خاک یکی از ورشکستگان اروپا هستیم، با مدرنیت و پیشرفت هم روبرو هستیم. اما من هر کار می کردم فقط در آن بیابان های پهناور شبح آوارگان جنگ جهانی دوم و بازماندگان اردوگاه های کار اجباری را می دیدم. همانها که حتی بعد از جنگ و بعد از دوام به دوران حصر، جان دادند و نشد که در سرما و با پابرهنگی و بی لباسی و شکم گرسنه اروپا را گذرانده و به خانه و زندگی شان برسند. 

بد هم نیست آدم علی ذوقی باشد و دیدن کشورهای دیگر برایش منحصر در تماشای زرق و برق شهرهای بزرگ باشد و عکس گرفتن از در و دیوار و خرید در مغازه و چسی آمدن اینور و آنور با عکسها که ببینید ... من فلان جا بودم، فلان چیز را خوردم. انگار من زیادی رئالیست هستم و شاید از بازماندگان نئورئالیست ها. بیش از زرق و برق و ظواهر حواسم به جزییات زندگی هر روزه و اتفاقات غالب است. 

تنها قسمت خوب ذهنم مربوط به مهمان نوازی همکاران مجارستانی ست. مخصوصا اویی که با سئوال ها و مشکلاتش پای تلفن و اسکایپ به سردردم می اندازد و با لطف و رعنایی وقتی جواب همه سئوال هایش را می دهم می گوید: oooh Shirin, I love you! فکر می کردم فقط وقتی درگیر مشکلات است و نیازمند کمک، اظهار علاقه می کند اما از نزدیک دیدم در لباس میزبانی هم همینقدر مهربان و دوست داشتنی ست. امروز برایم نوشت چقدر ناراحت است که زود ترکشان کردم و نشد که شام دیشب را با هم باشیم و همراه بقیه مهمانان (بقیه حاضران جلسه سالیانه) بعد از شام برویم برف بازی!


پی نوشت. منهم از دیدن زیبایی ها و از شنیدن شان لذت می برم. اما ضمنا حواسم هم هست که بخش غالب دنیا این نیست و بخش غالب مردم دنیا گرفتار نکبت و مصیبت های زندگی و تاریخ بوده است. خدا پدر اشتراوس و کلیمت و برامس و اینها را بیامرزد که وسط اینهمه کثافت، زیبایی برای چشم ها و گوش ها هم آفریدند که گاهی خودمان را گول بزنیم که دنیا جای قشنگی ست و زندگی خوش خوشان است.