X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 72

یکشنبه 1 بهمن 1396 11:36 نویسنده: شیرین چاپ

- بعد از روزهای متوالی ِ ابری و خاکستری ِ بیخود و دلگیر، بالاخره دیشب باران بارید و کمی دلمان باز شد. امروز هم آسمان آبی آبی ست با یک آفتاب قشنگ. دیروز بعد از ظهر دلگیر و غمگین بود. از آنهایی که دل آدم می ترکد. 

- متعاقب همان دلگیری اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم و کم مانده بود تلفن کنم به دوستانم و قرار عصرمان را کنسل کنم اما نمیشد. قرار بود حلقه های عروسی شان را برایشان بخرم و کنسل کردن قرار بد تعبیر میشد. آدم نمی تواند و نباید درددلش و ترکیدن دلش را برای همه دنیا تعریف کند. پس بلند شدم و چشم های گریان را پاک کردم، دامن تنگ پوشیدم و نیم چکمه پاشنه دار و با چسان و فسان رفتم سر قرار در طلا فروشی. انگار نه انگار همانی باشم که دلش دارد می ترکد از غصه. 

- دیشب با همان دوستان (عروس و داماد هر دو از دوستانم هستند) شام رفتیم بیرون، طفلی ها انگار عذاب وجدان گرفته بودند بابت هزینه حلقه ها پول شامم را هم یواشکی رفتند و حساب کردند! دلم سوخت. زمانه ای شده که کسی باور نمی کند تو از ته دل بخواهی هزینه دوستی ات را بدهی. کارت دعوت عروسی شان قشنگ ترین و اریجینال ترینی ست که تابحال دیده ام! رویش معادله همیلتونین هست که صد البته فقط شیمیست هایی که کوانتوم خوانده اند می فهمند قضیه از چه قرار است، تزیینات صفحات کارت هم ارلن و بشر و اینها هستند با مایعات رنگی داخلشان. آنقدر گوگوری و تو دل بروست این کارت دعوت که حد ندارد!

- یک خانم همسایه دارم که خانم خوب و مهربانی ست اما نسبت به سنش و به نسبت آنکه در آن سن رفلکس های بدن آهسته اند زیادی تند و شوماخری رانندگی می کند (آخ آخ ... طفلی شوماخر!). یکسال و خورده ای ست که ماشین تازه خریده و تا بحال سه بار تصادف کرده است! کاش گواهینامه آدم های سن بالا را اینقدر زرت و زرت تمدید نکنند. جالب اینجاست که هر بار هم با آدم های مسن مثل خودش به هم کوبانده اند. اصصصصن یه وضعی! الان مانده بی ماشین و امروز هم باید می رفت تورینو برای اپرای توراندخت. دیشب توی آن هیر و ویر رستوران و صحبت با دوستان تلفن کرده بود و می پرسید برای تورینو رفتن و برای رسیدن به Piazza Castello جایی که تئاتر Regio هست باید کدام قطار و اتوبوس را سوار شود. راستش را بخواهید ماتم برد. آخر آدم با آن دک و پوز تئاتر و اپرا رفتن چطور می تواند توی قطار و اتوبوس سرپا بایستد؟! قطار وسیله نقلیه مردم معمولی و در آخر هفته، مال قشر کم درآمد است که حتی آخر هفته هم نمی توانند لوکسِ بیرون آمدن با ماشین را به خود اجازه بدهند. 

- در ادامه بند قبل: به نوک زبانم آمد بگویم من می برمتان ولی کمی شک کردم و ساکت ماندم. کمی با ناراحتی فکر کردم و یادم افتاد این خانم همسایه و آن یکی خانم همراهش هر دو خانواده شان را در کنار خود دارند. یعنی هیچیک از این افراد نزدیک دلش نمی آید ماشینش را از توی پارکینگ بیاورد بیرون و ایندوتا را ببرد تئاتر؟ و بعد یادم آمد که سالهای سال من نه برای تئاتر رفتن روز تعطیل و نه برای تماشای یک اپرای صد یورویی، که به الزام دانشگاه رفتن و کار کردن در سرما و گرما و زیر باران سیل آسا و در گرمای شرجی تابستان همیشه با وسایل نقلیه عمومی رفت و آمد کردم و هیچوقت کسی نیامد بگوید حالا که اعتصاب است و اتوبوس و قطار نیست، حالا که مریض احوالی، حالا که مجبوری سه چهارم حقوقت را بابت هزینه رفت و آمد بدهی ... بیا من تا فلان مسیر برسانمت. هیچکس یکبار نگفت بیا من تا سوپرمارکت برسانمت و برت گردانم خانه تا نیم ساعت راه را با کیسه های پر خرید راه نروی و جانت در نیاید. نه، ساکت ماندم و تعارف نکردم.