چند تا زندگی لازم است برای خواندن همه این کتابها؟!

جمعه 29 دی 1396 21:11 نویسنده: شیرین چاپ

- دارم کتاب رییسم را می خوانم. یک کتاب کوچک است درباره دویدن. تقریبا به نیمه اش رسیده ام. گاهی حوصله ام سر می رود و گاهی امپاتی ام اشک به چشم ها می آورد. نوشتن کتاب بعد از شرکت او در ماراتون شیکاگو در 10/10/10 (دهم اکتبر سال دوهزار و ده) اتمام یافته و جرقه نوشتن آن هم در حین دویدن و تمرین  آماده سازی برای ماراتون زده شده است. سفر اولی که با هم رفتیم در حین یک شام و جلوی یک گیلاس "بوردو" اعتراف کرد که عاشق موراکامی و کتابش در مورد دویدن است. می دانم که برای کسی که کتابی منتشر کرده شادی ای بیش از خریدار داشتن کتابش وجود ندارد اما چیزی در درونم می گوید نباید به او این موضوع را بگویم. نوشتن مثل برهنه کردن خود است و شاید دانستن اینکه در مقابل زیردستش اینطور برهنه است معذب کننده باشد. کتاب پر است از جزییات زندگی شخصی او و تجربیاتش از کودکی تا نوجوانی و بزرگی. زندگی خانوادگی و مشکلاتش و ...در نهایت تجربه کوچینگ و دویدن که باعث شدند یاد بگیرد درونش را نگاه کند و رفتارها و رویکردهای برنده را در زندگی پیش رو بگیرد. (در پاسخ به یک خواننده عزیز: کتاب به انگلیسی ترجمه نشده است و گفتن نام کتاب یعنی برملا کردن نام نویسنده اش/ رییسم و این یعنی اعلام نام و نام خانوادگی خودم. روی لینکداین در عرض دو ثانیه می شود به کلی اطلاعات در مورد هر فردی و اطرافیانش دست یافت!)

- غیر قابل تصور است که بعضی ها چقدر از نگاه کردن به درون خود عاجزند! فکر کنم یک امر ذاتی ست. بعضی ها ذاتا از حال خود باخبرند و بعضی دیگر یا با آگاهی دنبال یادگیری می روند و با مراقبه و یوگا یا هر روش دیگری اینکار را می کنند و یا مثل اکثریت بشریت زندگی را به اتمام می رسانند که به قول مادر بزرگ مرحومم از کون خودشان هم بی خبر می مانند!

- دارم همزمان دو تا کتاب را با هم می خوانم و حواسم هم هست چقدر کتاب ناخوانده دارم! به توصیه یک دوست نادیده و فرهیخته به زودی صحرای تاتارها را شروع خواهم کرد. باید ببینم کتابخانه شهرم دارد آنرا یا نه. آپارتمان کوچکم جا برای کتابهای بیشتر ندارد. گوشه های خانه پر شده از ستون های کتاب که چیده ام و بالا رفته اند. اصصصصن یه وضعی! مرگ ایوان ایلیچ هم باید به زودی خوانده شود و بعد سراغ نیچه و یالوم خواهم رفت. احتمالا همزمان. یکی از این و یکی از آن!

- باید برگردم به بند اول: خیلی ها هستند که از آدم های "دور از دسترس" خوششان می آید. وقتی به کسی نزدیک می شوند و وجهه انسانی اش را می شناسند دیگر گویی دلشان زده می شود. برای این افراد عمیقا احساس تاسف می کنم! کسانی اند که دید بسیار محدود و درک نادرست و ناقصی از مفهوم زندگی و انسانیت دارند. انسان هایی واقعا دوست داشتنی اند که علیرغم ترس هایشان مبارزه می کنند، آنهایی که علیرغم زخم های حاصل از افتادن ها و شکست ها می ایستند و ادامه می دهند، آنها که در عین رنج و غم لبخند می زنند. چرا باید دنبال کسی باشیم که "انسانی" نیست؟ که وجه انسانی ندارد؟ فقط چون آنقدر حقیر و مفلوکیم که محتاجیم  به یک بت بی عیب و نقص که نمی ترسد، خسته نمی شود، زخم بر نمی دارد تا او را بپرستیم؟! یا شاید هم فکر می کنیم از چنین بتی چیزی به ما می ماسد؟

- بی ربط به بحث: الهی قربون قد و بالای رعنات برم مادر! 


غم یک روز خاکستری و سرد در پس زمینه شعله های آتش

یکشنبه 24 دی 1396 21:27 نویسنده: شیرین چاپ

صبح را با خبر غرق شدن نفتکش ایرانی شروع کردم. حکایت سالی که نکوست ... نه که حافظه تیزی داشته باشم ولی هر قدر فکر می کنم تا یک فصل خوب، موفق، شاد و محبوب در سی و هشت سال اخیر کشورم را بخاطر بیاورم موفق نمی شوم. یک تصادف است یا واقعا داریم در یک فلاکت مستمر و پیشرونده زندگی می کنیم؟ 

خلاصه که انقلابی های عزیز، دست مریزاد و خسته نباشید! ثمره فریادها و "مرگ بر ..." هایتان واقعا عالیست! 


پی نوشت یک. حالم خوش نیست و اخلاقم هم مثل زهرمار است. 

پی نوشت دو. ممنون از پیغام های قشنگ و مهربانی تان. ممنون که بسته بودن نظرات مانع نمی شود سخاوتمندانه دوستی و همراهی تان را به من هدیه کنید. به روش خودم، با یک عکس از موجودات مورد علاقه ام از حضورتان در کنارم قدردانی می کنم. 



از هر دری 71

شنبه 23 دی 1396 23:04 نویسنده: شیرین چاپ

- رییسم پنج سال پیش یک کتاب نوشته بود. آدم باهوشی ست و پر از علائق و استعدادها. ویولون می نوازد و به دختر کوچکش هم یاد می دهد. دونده است و مشاور و مربی منابع انسانی هم هست (همان کوچینگ معروف). کتابش را روی آمازون سفارش دادم. قرار است توی هفته آینده برسد دستم، مشتاق خواندنش هستم. خودش به شوخی می گفت وای به حالم اگر کتابم را بخوانید ... دستم رو می شود! البته نمی داند که به زودی کتابش در دستم خواهد بود. نگهش می دارم و روزی که روز آخر کاری من اینجا خواهد بود از او خواهم خواست روی صفحه اولش چیزی برایم بنویسد.

- احتمالا به خودم هدیه یک ماساژ خوب خواهم داد. نمی دانم هدیه بابت چه چیزی ولی حس می کنم باید به خودم هدیه بدهم! تجربه نکرده ام چه حسی دارد ماساژ دریافت کردن، اما فکر کنم حس خوبی باشد. گمانم با ماساژ صورت و پاها شروع کنم. با چینی ها در مورد اینکه پاها قلب دوم هستند موافقم. راستی چرا در فارسی کلمه ای نداریم که منظور دقیق را از "پا" بیان کند؟! منظورم من اینجا از پا، از مچ به پایین است. پنجول بگویم پنداری واضح تر است و یا به قول همولایتی ها i piedi.

- دکودر تلویزیونم سوخته است. با تلویزیون خاموش چه سکوت خوبی حکمفرما می شود. یک زمانی داشتن تلویزیون برایم الزام بود تا اخبار را نگاه کنم و گزارش وضعیت هوا را هر شب و هر روز صبح قبل از خروج از خانه ببینم. الان اینترنت است و آیفون و دیگر بود و نبود تلویزیون حتی برای همان حداقل هم لازم نیست. استریمینگ هم هست برای مواقعی که بخواهم یک برنامه خاص را نگاه کنم. دارم جدی جدی فکر می کنم اصولا بی خیال تلویزیون بشوم و بگذارم همانطور که هست سوخته و جزغاله بماند.

- هی می خواهم به این موضوع فکر نکنم و هی نمی شود. حسودی یا شاید حسرت که شاخ و دم ندارد! هر وقت به آن بند اول فکر می کنم یاد سینما پارادیزو می افتم و آن حرف آخری که آلفردو به توتو گفت. هی به خودم تف و لعنت می کنم که خاک بر سرت! تو هم گشادی را کنار بگذار بلکم روزی دیگران کتاب تو را روی آمازون سفارش بدهند بدبخت!


اینجا کسی آرمیده که ...

جمعه 22 دی 1396 20:44 نویسنده: شیرین چاپ

"اینجا کسی آرمیده که عاشق گربه ها بوده است."

مدیر تعمیرات و نگهداری شرکت ما از آن آدمهای عتیقه است که انگار عمری عقده حقارت داشته است. گاهی دلم هم برایش می سوزد چون ظاهرا بسیار هم خوش اخلاق و خوشمزه است اما عقده خود کم بینی اش ناجور توی ذوق می زند. مدیران هم رده اش چشم ندارند او را ببینند و همیشه مثل یک موجود کتک خورده و منزوی ناهارش را تنها صرف می کند. نه که تنها ناهار خوردن چیز بدی باشد، خود من قهرمان تنها ناهار خوردنم. چیزی که در مورد او توی ذوق می زند اینست که تنهایی اش انتخاب نیست.

حالا می گویید چرا؟ در یک ور عالمی که آدم ها حتی رییس شان را هم به اسم کوچک صدا می کنند و همه همدیگر را "تو" خطاب می کنند ردیف کردن عنوان و مدرک و اینها خیلی مسخره و خفت بار است. این آقا امضای آوت لوکش "دکتر مهندس" است. پیراهن هایش را از یک خیاط خاص می گیرد طوری که حروف اول نام و نام خانوادگی اش روی پیراهن دوخته شده باشند، خودکارهایش هم همینطور و الی آخر. در کل جنون به رخ کشیدن عنوان و اسم و فامیلش را دارد.

امروز خیلی اتفاقی حرف افتاد به این موضوع و به کریستین همکارم گفتم آخر وقتی که از لحظه مرگمان تا ابدیت قرار است اسم و فامیل مان روی یک سنگ نقش ببندد، چه اصراری ست که اینکار را جلو جلو شروع کنیم؟ به کجای دنیاست که عنوان من نوعی چیست یا اسم و فامیلم کدام است؟ تازه روی سنگ قبرم هم - اگر سنگ قبری در کار باشد البته، من قرارست سوزانده شوم - دوست دارم فقط همان جمله آغازین نوشته شود.


پی نوشت: دیروز خواهرم برایم مطلبی فرستاد در مورد آزمایشی که در مورد جمعیتی از گربه ها انجام شده و متوجه شدند که گربه ها بین غذا، اسباب بازی و توجه و نوازش انسان این آخری را ترجیح می دهند. حالا باز هم یک عده بی شعور بگویند گربه بی چشم و روست. بی چشم رو آدم های بی اطلاع و بی شعورند اتفاقا! می دانید ... کلا وقتی کسی به گربه سانان بد بگوید انگار به جد و آباد من توهین کرده باشد. در ضمن معمولا در این مزخرف گویی ها هم بولّیسم فراموششان نمی شود و فقط گربه را هدف قرار می دهند که کوچکترین ها از این رده است. خودشان هم خوب می دانند بگویند بالای چشم جناب شیر و ببر ابروست می آید و پاره پاره شان می کند. آدم بدگویی هم می کند کاش لااقل جربزه داشته باشد با بچه ها در نیفتد. والله به خدا!



Zzzzzzz

چهارشنبه 20 دی 1396 21:21 نویسنده: شیرین چاپ