X
تبلیغات
رایتل

... بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

سه‌شنبه 23 آبان 1396 20:34 نویسنده: شیرین چاپ

در دل منهم چیزکی هست که هر بار روی جاده ها می رانم و به آسمان و کوه ها نگاه می کنم به سختی می توانم میل گریز را سرکوب کنم. خیلی وقتها دلم می خواهد بروم و برسم پای آن کوهی که قله سفید و بلندش از دور دلربایی می کند. گاهی هم دلم می خواهد گوشه ای توقف کنم و عبور ابرهای عجیب و رنگی و سایه های خارق العاده ای که روی کوه ها درست می کنند را ثبت کنم. کوه های آلپ حتی در حالت عادی هم رنگهای عجیب و متغیری دارند. بسته به فصل و ساعت روز و وضعیت آسمان بالای سرشان رنگ عوض می کنند. آنها که کتاب "هایدی" را خوانده اند و یادشان هست می دانند چه می گویم.

حیف که نمی شود گریخت. برده های عصر جدید هستیم و برای گذران زندگی بهترین ساعات روزمان را در مکان های بسته و زیر روشنایی نئون می گذرانیم. عکس هم دوست ندارم بگیرم. چندی پیش مقاله ای خواندم که می گفت افرادی که دائما در حال عکس گرفتن هستند آنقدر مغزشان متوجه ثبت لحظات است که در واقعیت آن لحظه ها را زندگی نمی کنند. پس مقاومت کرده، وانمود می کنم تلفن همراهم ندارم و فقط سعی می کنم نگاه کنم، منظره ها را ببلعم و در ذهنم ثبت کنم. دوست دارم همیشه در ذهنم تازه بماند تصویر کوه های اطرافم که هر روز یک شکل و رنگ تازه دارند و چقدر دلبسته شان هستم. حتی وقتی روبرویشان ایستاده ام و نگاهشان می کنم دلم برایشان تنگ می شود. هنوز هم ترسی مزمن و پنهان و موذی ته دلم است که می گوید اگر دیگر اینجا نباشی ... اگر دیگر کوه هایت را نبینی ... انگار حوایی باشم که پیش پیش از رانده شدن از بهشتش دل نگران است.