X
تبلیغات
رایتل

ممیزها را می شناسید؟ گربه دوستشان منم!

سه‌شنبه 9 آبان 1396 19:44 نویسنده: شیرین چاپ

- وقتی به آدم های جدی نگاه می کنیم هرگز نمی توانیم حدس بزنیم در حوزه زندگی خصوصی شان چطورند. کسانی که در محیط کار با من آشنا می شوند و یا کلا آشنایی مان خارج از مرز "صمیمیت" است هیچوقت نمی دانند پشت آن صورت جدی و معقول چه دیوانه و چه دلقک بالقوه ای ست! 

- در ادامه بند بالا، امروز همچنان که در نقش رسمی و معقول ِ supplier inspector بودم و مدیر کیفیت تامین کننده مان را در مورد control plan, FMEA و شواهد ِ آزمایشات R @ R سین جیم می کردم و یادداشت بر می داشتم، هر از گاهی هم صفحه بلاگم را باز می کردم، به صورت ماه پیشی خفته نگاه می کردم و قربان صدقه شکل و شمایلش، نرمی موهایش، قشنگی پنجولهایش و ملوسی صورت کوچولویش می رفتم و بعد خیلی جدی به بحث ادامه می دادم.

- یک چیزی بگویم که ممکن است به آن بخندید و یا باورش نکنید. من به شدت از سفر کردن وحشت دارم! از هواپیما می ترسم و از رانندگی در بزرگراه ها و جاده ها مخصوصا در شب و در مه وحشت می کنم. حالا فکر کنید چنین کسی به اقتضای زندگی خصوصی و کاری دائما در حال سفر و جابجایی باشد. چکار می کنم؟ هیچ. به سادگی این ترس و بواقع فوبیا را پذیرفته ام. از راندن ماشین های بزرگ حالم خراب می شود. نه فقط ماشین های بزرگ، هر ماشینی که برایم غریبه باشد. از تصور اینکه فرمان های ماشین ناشناس را بلد نباشم و موجب تصادف و آسیب به خودم و دیگران شوم هر لحظه از ترس می میرم و زنده می شوم.

- در ادامه بند بالا، هر بار لازم است سفر کنم، هر بار ماشین سفارش می دهم برای اجاره شب و روز ندارم. چند ساعت قبل از رفتن به فرودگاه و تحویل گرفتن ماشین دائما اضطراب دارم و گلاب به رویتان، دچار حالت گلاب به رویی می شوم. اما آخرش می دانید چه می شود؟ به ترس و فوبیایم نگاه می کنم، توی چشمهایش زل می زنم و جلو می روم. جی پی اس را همیشه همراه با خودم می برم، اول کار سلام و صلوات می فرستم، نیم ساعت توی ماشین می نشینم و تمام فرمانها را بالا و پایین و زیر و رو می کنم. چراغها کجا روشن می شوند، پنجره ها چطور بالا و پایین می شوند، برف پاک کن ها، ماشین چطور روشن و خاموش می شود، دنده اش چطور است و الی آخر. چند بار پیاده می شوم و دور ماشین چرخ می زنم تا ابعادش دستم بیاید و خلاصه بساطی ... اما هر چه که هست به ترسم غلبه می کنم و راه می افتم.

- باز هم در ادامه، شنیده اید می گویند آدم از هر چه بدش بیاید سرش می آید؟ یک هفته قبل ماشین برای ماموریت امروز رزرو کرده بودم با کلی تاکید که فیات پاندا باشد. امروز صبح می رسم فرودگاه و سوییچ و دفتر و دستک را تحویل می گیرم و می روم به پارکینگ تا حرکت کنم. ماشین به نظر شما چه بود؟ یک فورد استیشن گنده و دراز! حالا گندگی اش به جهنم، فورد؟ آخر فورد؟!! ...

- بد است آدم گرفتار ترس ها و فوبیاهای جورواجور باشد ولی کمی سرتق بودن هم کمک می کند به فوبیاها دهان کجی کنیم و راه خودمان را برویم. قال شیرین سلام الگربه علیها!