X
تبلیغات
رایتل

نمی دانم عنوانش باید چه باشد!

یکشنبه 7 آبان 1396 11:45 نویسنده: شیرین چاپ

این کتاب های دو زاری روانشناسی و کوچینگ را دیده اید؟ همه جای دنیا هستند. همه جای دنیا کسانی هستند که از طریق مثلا یاد دادن راه و رسم زندگی به دیگران پول و ثروت هنگفت بدست می آورند و البته، تا وقتی آنها که ساده ترین مهارت های زندگی را بلد نیستند اینقدر پر شمارند نمی شود نویسنده های کتاب های این مدلی را سرزنش کرد. 

توی ایتالیا هم هستند پرسوناژهایی که معروفند در این زمینه و باید اعتراف کنم که یکی از کتاب های یکی از اینها را هم خوانده ام. بواقع دو تا از کتابهایش را خریدم ولی فقط یکی شان قابل خواندن بود. چیزی که می خواستم بدانم و بررسی کنم و برایم محقق شد بواقع این بود که این قبیل نویسنده ها تمام حرفی را که دارند را بارها و بارها و در سس های متفاوت آغشته و بازنشر می کنند ولی جان کلام هیچوقت تغییری نمی کند. بگذریم ... می خواستم در مورد نکته کوچکی که بنظرم در آن کتاب کوچک و نسبتا خوب ذکر شده بود برایتان بگویم.

جان کلام در این کتاب پذیرفتن ذات انسانی خود و قوانین دنیا بود و به جنگ نرفتن با آنها. مشکلات موقعی شروع می شوند که شروع می کنیم به جنگ و نبرد با وقایع زندگی و ذاتمان. فکر می کنیم جاذبه جنسی شدید نسبت به فرد خاصی نباید وجود داشته باشد - رجوع به ممنوعیت های مذهبی و فرهنگی - خود را کثیف و گناهکار فرض می کنیم و زندگی خود را سیاه می کنیم. اگر بپذیریم که حس جاذبه جنسی به دیگری از هر جنسی که باشد جزیی از ذات انسان است همه چیز ساده تر است و خودمان را هم نیازی نیست نابود کنیم. از روبرویی با شکست و غم و غصه وحشت داریم و دائما می نالیم و ضجه می زنیم چرا من؟! اگر درک کنیم غم و غصه هم جزیی از زندگی هستند و هر کسی به نوعی و در زمانی سهم خود را از مشکلات و ناکامی ها دریافت می کند شاید برای فرار صرف از رویارویی با مشکلات به آرام بخش ها پناه نبریم و خود را قربانی ندانیم. 

منظور من الان بیشتر این نکته آخر است: قبول کنیم که حتی حس تنفر و دوست نداشتن هم جزیی از ذات آدمیزاد است. غیر ممکن است بشود همه را دوست داشت! اینقدر سعی نکنیم با هر کس و ناکسی به توافق برسیم، در زندگی کاری البته لازم است روابط کاری معقول با هر کسی حفظ شود ولی در سطح شخصی اصلا چنین الزامی وجود ندارد. چرا اینقدر باید ماسک های مختلف به صورت بزنیم و خود را خوب و مهربان و ماه برای هر کسی معرفی کنیم؟! اینکه قادر به تحمل بعضی ها نباشیم و به نوبه خود برای برخی غیر قابل تحمل باشیم جزیی از ذات و طبع انسانی ماست. می دانید که یکی از محرک های اصلی آلزایمر و بردن مغز به فراموشی مطلق رها کردن فرد از فشارهای نالازمی ست که فرد به خود تحمیل کرده است؟ جدول حل کردن و تست امادگی ذهنی زدن و غیره صد البته راه های خیلی خوبی برای آماده نگه داشتن ذهن و خرفت نشدن است. یک رژیم غذایی مناسب صد در صد به سلامت جسم و ذهن کمک می کند ولی آیا به سلامت روان خود هم فکر می کنیم؟ آیا عقلمان به اینجا می رسد که یک عمر تحمیل و فشار روانی یک جایی مغز را به انفجار می رساند و آیا عقلمان می رسد که در خیلی موارد آلزایمر یک واکنش طبیعی مغز فرد است به تمام تحمیل های یک عمر؟

به شخصه کاری به کار باید و نباید های مذهبی ندارم، برای سلامت روان خودم هم که شده محبوب همگان بودن را به هیچ جایم حساب نمی کنم. هر کار هم بکنی باز هم کسی هست که از تو خوشش نیاید و آخر آخرش ... آیا واقعا اهمیتی دارد؟! مثلا اینکه کسی/کسانی اینجا را بخوانند و دماغشان را بگیرند و پیف پیف کنان چند تا حرف بار نویسنده اش کنند آیا واقعا به جایی از من و آسایشم لطمه می زند؟ اینکه آدمی که هستم و روش زندگی ام و انتخاب هایم و ... مورد پسند فک و فامیل و همه کسی باشند چه؟ واقعا اهمیتی دارد؟ اگر شما کسی هستید که واقعا این چیزها برایتان مهم است باید بدانید که مشکل ورای این حرفها می رود و باید به فکر یک راه حل اساسی بود. اگر هم نه که ... در موردش فکر کنید. حقیقتا خیلی وقتهاست که بیماری های روانی فقط یک مکانیسم دفاعی هستند به تمام آنچه که در طول زندگی به خود و روانمان تحمیل می کنیم. بنظرم بهتر است به جنگ با خود و ذاتمان نرویم و مغز را ناچار نکنیم برای نجات خود از خیر "خودآگاه" بگذرد.