X
تبلیغات
رایتل

تداعی

شنبه 6 آبان 1396 10:13 نویسنده: شیرین چاپ

پست آخر میله دو خاطره/اتفاق را در ذهنم تداعی کرد:


- یادم نیست چند سال پیش، باید یک جایی از خیابان تاکسی می گرفتم. درست یادم نیست کجا بودم، شاید نزدیک میدان ونک بودم و می خواستم بروم آریا شهر و یا میدان آزادی بودم و می خواستم بروم آریا شهر، خوب یادم نیست. فقط یادم است تمام کسانی که می خواستند تاکسی بگیرند دقیقا وسط خیابان بودند و ماشین هایی که می خواستند رد شوند و به راه خود بروند باید بینشان زیگ زاگ می کردند. من گوشه و نزدیک به جدول کنار خیابان بودم و سعی می کردم مقصدم را از همان کنار به رانندگان تاکسی اعلام کنم و در همان حین به صحنه زننده هجوم مردمان به وسط خیابان و توقف تاکسی ها و مسافر سوار/پیاده کردنشان همان وسط هاج و واج نگاه می کردم. نتیجه؟ نیم ساعت گذشته بود و تمام آنهایی که نیم ساعت قبل تاکسی می خواستند همان وسط خیابان تاکسی شان را گرفته بودند و رفته بودند به مقصد و من که خیر سرم به حریم جابجایی ماشین ها احترام می گذاشتم همچنان اندر خم تاکسی گرفتن مانده بودم. آخر سر کسی نزدیک شد و گفت خانوم میخواهید براتون تاکسی بگیرم؟ ایرانی نیستید؟

- باز هم چند سال پیش که یادم نیست دقیقا کی بود، وارد یک مغازه شدم که برای خانه مادرم خرید کنم. به خانم فروشنده سلام و روزبخیر گفتم و شروع کردم به نگاه کردن قفسه ها برای پیدا کردن وسایل مورد نیازی که مادرم لازم داشت. سنگینی نگاه فروشنده باعث شد فکر کنم نباید دست به اجناس بزنم، مثل خیلی از فروشگاه ها که جنس داخل قفسه/اکسپوزیتور نباید دستمالی شود. رو کردم به خانم فروشنده که خیره نگاهم میکرد و مراقب حرکاتم بود و معذب گفتم ببخشید می توانم خودم اجناس را بردارم یا باید از شما درخواست کنم کمکم کنید؟ خیره تر از قبل نگاهم کرد و گفت خواهش می کنم، بفرمایید! وسایل را برداشتم و موقع پرداخت حساب طاقت نیاورد و پرسید: شما ایرانی نیستید، نه؟


بعضی وقت ها فکر می کنم بجای هارت و پورت کردن و دم از فرهنگ و تمدن دو هزار و پانصد ساله زدن سرمان را بگذاریم و بمیریم بهتر غیرت داشتن خودمان را نشان می دهیم.