I Love You!

پنج‌شنبه 27 مهر 1396 21:27 نویسنده: شیرین چاپ


- خوبست عشق خالص باشد. برای من از بدترین ناخالصی های عشق و علاقه، نیاز و احتیاج است. فکر کنم بخاطر همینست همیشه از کسانی که اظهار علاقه های شدید و نامعقول می کنند - چه در دوستی و چه در عاشقی - به شدت دوری کرده ام و آنها را از خود رانده ام. محبت و عشق اگر بوی نیاز (از هر نوعش) داشته باشد همانا لایق توی سطل زباله رفتن است.

خیلی سال گذشته است و الان با حیرت در می یابم که به بی نیازی رسیده ام. دلتنگی ام فقط دلتنگی ست و رگه ای از ترس از دست دادن ندارد. ترس ترک شدن هم ندارد. قطعا اگر از دست دادن یا ترک شدن اتفاق بیفتد متاثر خواهم شد ولی زندگی ادامه خواهد یافت. علاقه ام فقط علاقه است و بس، بدون نیاز به حضور دیگری. چه باشد و چه نباشد آن محبت هست و روح را نوازش می دهد. همین کافیست!

- پاکت را از داخل صندوق پستی ام برداشتم و قبل از باز کردنش می دانستم داخلش چیست. منتظرش بودم. چندی پیش وقتی آن کارت "عزیز" را گرفتم، می دانستم این یکی هم به زودی از راه خواهد رسید. دوازده سال پیش به دیدن دوستی رفته بودم که ساده و آسان و بواسطه ازدواج، کارت اقامت دائمی داشت. وقتی با اشتیاق به او گفتم نشانم بده، با بی تفاوتی آنرا از کیفش درآورد و داد دستم. با لبهای ورچیده و نگاهی که انگار دارد - خدا می داند - به کدام کثافتی نگاه می کند! دوازده سال پیش تازه از راه رسیده بودم و با شگفتی آن کارت را نگاه می کردم و لمسش می کردم. روزی که دخترک خندان پشت باجه کارتم را دستم داد نیشم تا بنای گوشم باز بود و از نگاه کردن عکسم روی آن کارت و امضایم پایش سیر نمیشدم. هنوز هم هر از گاهی از داخل دوسّیه مدارکم برش می دارم، لمسش می کنم و به زحمات تمام این سالهایم فکر می کنم.کارت بیمه ام دیگر انقضای یکساله ندارد. مثل یک شهروند معمولی دارم حق و حقوقم را کم کم بدست می آورم. حقوقی که از روز اول هم خیلی بیشتر از حقوقی بودند که خاک محل تولدم برایم قائل بود. اما عیبی ندارد ... سعی می کنم به زخمهای کهنه فکر نکنم و جور "نامادری" را فراموش کنم. اینروزها خسته ام. خیلی خسته. توی آیینه به چروک های دور چشم ها و گونه های افتاده ام نگاه می کنم و می گویم دست مریزاد دخترجان! آسان نبود ولی بالاخره توانستی حقوق یک شهروند "نسبتا" آزاد را در گوشه ای از این دنیای بزرگ برای خودت بدست بیاوری. 

عیب و ایراد زیاد دارم، مورد پسند خیلی ها هم نیستم، برای خیلی ها غیرقابل تحملم و شماتت زیاد می شنوم اما نمی شود گفت همت ندارم، جربزه ندارم و انگل کسی هستم. فکرش را هم که می کنم می بینم اتفاقا خیلی هم ایرادی ندارد ... آخر آخرش، مگر هیچوقت قضاوت دیگران - عزیزان به کنار - و کنفورمیسم برایم اهمیتی داشته اند؟