X
تبلیغات
رایتل

بی عنوان، یا تمام دنیایم عنوان

یکشنبه 23 مهر 1396 10:19 نویسنده: شیرین چاپ

شنیدن صدای پدر و مادر را دوست دارم. فرق می کند با وقتی که تلفنی صحبت می کنیم. وقتی صدایشان را در ساعات مختلف روز و در حین روزمرگی ها می شنوم دوست دارم. صدای ضبط شده شان همراه با تمام صداهای پس زمینه خانه. بله، خانه. دلم برای خانه و در کنار خانواده زندگی کردن تنگ می شود همیشه. هیچوقت دوست نداشتم از خودم خانواده داشته باشم، تشکیل یک خانواده جدید هیچوقت حتی جزو خواب ها و رویاهای زمان بی اختیاری ام هم نبود. می دانم گفتنش خیلی جالب نیست ولی هر کسی بیرون از خانواده محل تولدم برای من بیگانه است. (خانواده محل تولدم و اعضای عزیزی که بعدها به آن اضافه شدند.)

تلفن را پیش پدرم گذاشته بودند تا برایم پیغام بگذارد. حرفهایش را زد و بعد تلفن همانطور در حال ضبط کردن باقی ماند. حرفهای پدرم یک دقیقه بودند و زمان کل پیغام کمی بیش از سه دقیقه. نمی دانست چطور باید خاموشش کند ولی من همانطور با لذت زیاد به گوش کردن ادامه دادم. صدای نفس های آرام پدرم را می شنیدم و صدای شوهر خواهرم را که از دور و جای دیگر خانه می آمد که با مادرم حرف می زدند. صداهای خانه.

از وقتی این را خوانده ام همه اش به بلوط حسودی می کنم! کاش میشد خانه پدری منهم یک جایی همین نزدیکی ها بود. برای منهم فقط "خانه" مهم است نه کشور. اگر خانه پدری نزدیکم بود فکر نکنم هیچوقت دیگر پا به ایران می گذاشتم.