X
تبلیغات
رایتل

Piscia più corto!

پنج‌شنبه 20 مهر 1396 22:18 نویسنده: شیرین چاپ

می دانم گفتنش بی ادبی ست ها! ولی بعضی وقتها فقط همین جمله حق کلام را ادا می کند. آن وقتهایی که لازم است آدم به خودش زیادی باد نکند. می دانید ... در زندگی همیشه نزاکت و ادب من در محاورات مایه معذب بودن خیلی از مخاطبان شده و می شود. لااقل در نوشتن سعی می کنم کمی از این عادت دیرینه خودم را رها کنم. یک تمرین سخت است برایم. می دانستید؟!

الغرض ... منظورم از آن جمله نهیب زدن به خودم بود وقتی در خوب انجام دادن کاری غّره می شوم. چند روز پیش در یک جاده پر پیچ و خم کوهستانی سفر می کردم و همراهم وقتی رسیدیم گفت: آفرین! تو خوب رانندگی می کنی ولی عین "شهریها" پیچ های تند کوهستان را می بری! آن "مثل شهریها" را باید اعتراف کنم عین یک فحش احساس کردم! اهل شهر بودن یعنی طبیعت را نشناختن، یعنی راه و چاه مدارا باهاش را بلد نبودن، یعنی خیلی چیزها را بلد نبودن، یعنی بلد نباشی قارچ پیدا کنی و اگر پیدایشان کردی نفهمی کدامشان خوردنی اند و کدامشان نه. نمی دانی رد پاهایی که می بینی مال کدام حیوانات هستند، تغییرات سریع هوای کوهستان را نمی فهمی، نمی دانی بهترین راه برای کوهپیمایی کدام است و در همین نابلدی ها ممکن است به خودت و همراهانت هم صدمه بزنی.

کی می گوید دهاتی بودن بد است؟! برای من اهل شهر بودن احساس خفت بهمراه دارد. زاده و بزرگ شده ببو و بی عرضه شهر! 


پی اس. اینروزها رنگهای کوهستانها از هر بوم نقاشی ای زیباتر است. عکسهای چند روز پیش را نگاه می کنم. ویولتّایم هم یک گوشه یکی از عکسها لم داده و یک رنگ به مجموعه پاییزی اضافه کرده است. هی نگاهش می کنم و هی قربان صدقه این همراه هر روزه ام می روم. راستی چرا اینقدر آدم به یک آهن پاره قراضه دل می بندد؟