X
تبلیغات
زولا

از هر دری 66

چهارشنبه 12 مهر 1396 19:18 نویسنده: شیرین چاپ

- بعضی جملات طوری به خال می زنند که بهتر از آن نمی شود مفهومی را بیان کرد، مثل این یکی که از طریق خواهرم دانستم: در صبح های خنک پیوند آدم با لحاف و پتو از پیوند کووالانسی هم قوی تر است! 

- وقتی می گویند با هم مهربان باشیم و لبخند بزنیم و این حرفها شوخی نیست. واقعا هم بعد از سالها جزییاتی در ذهن آدم باقی می مانند که حیرت آور است. چند روز پیش در کمال تعجب پی بردم که تنها چیزی که از رییس چند سال پیشم یادم است مهربانی او موقع ورودم به شرکت بود و جمله صریحش : خیلی خوشحالم که تو اینجایی و قرار است با هم کار کنیم. ناخودآگاه مقایسه اش کردم با یک رییس دیگر که در اولین ملاقات در اولین روز ورودم به شرکت به قول سعدی " لب فرو هشته و تند نشسته" بود. بعدها البته دلیل آن استقبال گرم را دانستم و متوجه شدم که وضعیت آن دوران تقصیر هیچکس نبود اما باز هم انگار نیرویی که ورای اراده خودآگاه منست این دو برخورد متضاد را برایم یادآوری می کند. راست می گویند: با هم مهربان باشیم!

- آنها که خیلی وقت است "زندگی شیرین" را می خوانند می دانند که یکبار از کسی نوشتم که زشتی اش برایم معذب کننده بود. یک زشتی نادر و خاص در حد کازیمودو که مخاطب را دچار مشکل می کند. خوب ... آن آدم زشت همان رییس چند سال پیش است. سر مسائل کاری زیاد با او بحث و زد و خورد کردم. کار و حرفه برای من مهم است و با شور و حرارت خودم را به کار تقدیم می کنم و اهل بحث و جدل هم هستم. آن آدم زشت و کازیمودو مانند، هوش بالا و حس طنزی دارد که باعث شد رابطه رییس و مرئوسی پر تنش مان در طول زمان برسد به یک دوستی خوب و اطمینان بخش. هر از گاهی برایم پیغام می فرستد که: بهترین دستیار من حالش خوبست؟ و من برایش می نویسم: خوبم، دلم برای بهترین رییسم تنگ شده است.

- چرا من اینقدر عاشق باخ هستم؟!