X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 65

شنبه 25 شهریور 1396 22:04 نویسنده: شیرین چاپ

- هوا سرد شده است، نمی شود گفت "فصل سرما" از راه رسیده ولی قطعا "فصل گرما" تمام شده است. تمام شدن فصل گرما توی دهات ما یعنی که باید حتما کت و شال گردن داشته باشی و شب با پتو بخوابی و در و پنجره هم بسته باشد. امروز وقتی ملحفه ها را عوض می کردم و پتوی سفید با گل های بزرگ سبز-آبی را روی تخت پهن می کردم به پاییز خوشامد گفتم. پتو را داده بودم خشکشویی و چون می دانستم فصل گرما خیلی کوتاه است حتی به خودم زحمت ندادم بعد از تحویل توی کمد جایش بدهم. ارزشش را نداشت. همان گوشه اتاق پارکش کردم. چرا باید برای یک تابستان کوتاه به خودم زحمت بهم ریختن کمد و جا باز کردن برای پتو را می دادم؟!

- یادم نیست آخرین بار که آشپزی کردم چند ماه پیش بود. امروز یکدفعه هوس خورشت بادمجان کردم، وقتی حس کردم از فرایند طولانی سرخ کردن بادمجان حسته شده ام به خودم لعنت کردم که چرا امروز که تورینو بودم - آنهم سر ظهر -  نرفتم به خیابان گاریبالدی که درش "شهرزاد" است. می توانستم راحت بنشینم و غذایم را بخورم و اینقدر بخاطر یک هوس شکمی وقت صرف نکنم و خسته نشوم.

- کوهی از کار و مسئولیت روی شانه ها داشتن، روزانه ده الی دوازده ساعت کار کردن و خستگی و استرس مزمن داشتن را هزار بار به تحمل یک رییس بد و زن ستیز ترجیح می دهم. نمی دانم رییس جدید کی از راه می رسد. بنظرم اصلا قطعیتی در کار نباشد و فکر کنم از آن بالا بالاها هنوز تایید برای کاندیدا نرسیده باشد. قرار بود این ماه طرف از راه برسد و الان می گویند که ماه اکتبر می آید. شاید کلا بدون مدیر کیفیت کار کنم بهتر باشد! آن قبلی فقط سر خر بود.

- برای خودم قانون گذاشته ام که هر قدر هم خسته و مرده باشم اما حتی نیم ساعت هم که شده بنشینم، تمرکز کنم و قلم و کاغذ در دست داشته باشم. به قول و قرارم پایبند هم هستم ولی حقیقتا آنقدر شبها خسته ام که از همان شبی یک صفحه فراتر نمی روم. با همین فرمان جلو بروم گمانم یک یا دو سال دیگر وقت لازم داشته باشم! 

- باورم نمی شود دوازده سال گذشته باشد. گاهی اوقات این دوازده سال مثل یک چشم بهم زدن بنظرم می آیند و گاهی مثل یک قرن سنگینی می کنند. اتفاقاتی و تجربیاتی هستند که وقتی پشت سرشان می گذاری دیگر هیچوقت آن آدم قبلی نخواهی بود. آدم هیچوقت از توان و تحمل خودش ایده درستی ندارد، فقط در تلاطم روزگار و در سختی هایش آدم در میابد چه منبع تمام نشدنی ای در درون دارد. بعضی ها البته می شکنند، بعضی ها برای جنگیدن به دنیا نیامده اند و یا نمی خواهند یادش بگیرند. بعضی ها هم با تمام ضعف و شکنندگی ظاهری با چنگ و دندان می جنگند، مثل همان بچه گربه های کوچک و لرزان که وقتی آواره و در سرما می مانند نشان می دهند بواقع بچه پلنگند.