X
تبلیغات
رایتل

خوشی های کوچک و دردسرهای بزرگ

شنبه 11 شهریور 1396 14:28 نویسنده: شیرین چاپ

هر قدر هم که میانه شکرآبی با مقوله پیری و مرگ داشته باشم نمی توانم اعتراف نکنم که زندگی پر است از دردسر و مشکل و معدود خوشی های ناچیزی که باعث می شود دلخوش و امیدوار باقی بمانیم. چکارش می شود کرد؟ دنیا همینقدر مزخرف خلق شده است و خدای متون مقدس اگر واقعا وجود داشته باشد بنظرم باید یک تبصره بفرستد و صادقانه اعتراف کند آنچنان هم که ادعا می کند توانا نیست در خلق کردن! انصافا دنیا و قوانین بند تمبانی اش می توانست خیلی بهتر از این باشد.

گرمای زیاد باعث می شود بیحال شوم و بهوت افسرده ها هه! فکر کنم راز گشادی مردمان مناطق گرم دنیا دقیقا همین باشد! که در گرمای شدید آدم اصلا حال تکان خوردن هم ندارد. خنکی هوا و سر سبزی ولی کاملا برعکس عمل می کنند و حس زندگی و جنب و جوش به آدم تزریق می کنند. این هم همان ماجرای جبر جغرافیاست که خانم گلسرخی خیلی وقتها به آن اشاره می کند و با او بسیار موافقم. یادم است که وقتی سال 2003 از گرمای بی سابقه در اروپا حرف می زدند و می گفتند فلان تعداد مرگ و میر بهمراه داشته است همیشه از خودم می پرسیدم آخر مگر می شود در هزاره سوم آدم از گرما بمیرد؟!

حالا که خودم در بطن واقعه هستم می فهمم، بله می شود و چه جور هم می شود. وقتی جایی زندگی می کنی که تاریخش گرمای آنچنانی و طولانی را اصلا به یاد ندارد، خانه ها اساسا بدون سیستم خنک کننده ساخته می شوند، قیمت انرژی بالاست و ... بعد یکدفعه اثرات گندکاریهای بشر به طبیعت باعث تغییر آب و هوا می شود و نتیجه دقیقا همین است: مردن از گرما! 

تازگیها اصولا در گرمای تابستان افسرده هم می شوم چون حتی از نوشیدن یک لیوان چای تازه دم هم محرومم. روشن کردن گاز یعنی دو درجه گرمتر شدن دمای خانه. حرفش را هم نزنیم بهتر است. به روشن کردن فر که حتی فکر هم نمی کنم! تصور کردنش هم باعث می کند عرق از پیشانی ام سرازیر شود. خلاصه که فرا رسیدن فصل خنکی یعنی دوباره به جنب و جوش افتادن، ورزش کردن، کیک درست کردن و برای خانم همسایه بردن.

فردا همکارم به یاد همسر فقیدش و با حضور تمام همکاران شرکت و جایزه ای که مدیر شرکت پرداخت می کند مسابقه گلف ترتیب دیده است، در یک کمپ گلف در همین نزدیکیها. هر کار کردم دیدم دلم راضی نمی شود روز تعطیلم را حرام کنم و بروم به استقبال دیدار با FM  و ساکنانش! در طول هفته بیش از چهل ساعت، بهترین ساعات روزم را با آنها سر می کنم و بواقع همدیگر را تحمل می کنیم. کافی نیست؟ بنظر من زیادی هم هست اتفاقا!