X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 61

شنبه 7 مرداد 1396 20:37 نویسنده: شیرین چاپ

- یک جایی از دنیا مردمان وقتی به سی سالگی می رسند افسرده می شوند از پیر شدن و محقق نکردن آرزوها و اهداف. معمولا هم آرزوها و اهداف حقیر و چیزی در حد فلان قدر پول در بانک داشتن، ازدواج، مدرک دکترا و مشابهش هستند. رسیدن به چهل سالگی که دیگر وااسفا ست! طرف به پوچی می رسد و خود را در سراشیبی میانسالی می بیند و بعد از پنجاه سالگی هم که اصولا حرفش را نزنیم ... ملت می روند و خود را برای مردن و توی گور خوابیدن آماده می کنند. یک جاهای دیگری هم در همین دنیا هستند که ملت تا شصت و پنج یا شصت و هفت سالگی کار می کنند، در پی همین الزام تا آن سن به روز می مانند، نرم افزارهای مورد استفاده در زمینه کاری خود را یاد می گیرند، فعالیت بدنی و ذهنی خود را حفظ می کنند، اگر کارشان آمادگی بدنی خاصی را می طلبد یا به سفرهای مداوم نیاز است به سلامت خود و فرم ایده آل رسیدگی می کنند و ... توی همین گوشه دنیا اتفاق می افتد که یک شصت ساله به اسم پائولو نسپولی با دو نفر خیلی جوان تر از خودش به سمت فضا حرکت می کند تا یک ماموریت را در ایستگاه فضایی به انجام برساند. یادمان باشد که سفر به فضا و قرار گرفتن در شرایط بی وزنی هزار برابر شغل خلبانی آمادگی بدنی و تمرین های سخت می طلبد، یک ذهن محکم و یک روان سالم و شاداب که استرس زیاد و ترس از ناشناخته و پرواز و فاصله از زمین قرص و محکمی که زیر پا داریم را تاب بیاورد. دفعه بعد اگر دیدید یک بیست ساله، سی ساله، چهل ساله، پنجاه ساله در حال چس ناله های فلسفی ست دو دستی محکم بزنید توی سرش، خودمان هم صد البته مراقب باشیم تو سری لازم نشویم!



- هر چه می گذرد بهتر می فهمم Lago d'Orta چه محل خاصی ست و چقدر داستان و چقدر ماجرا در خود دارد. می دانید که - به گمانم - تنها تجربه عاشقی نیچه در سواحل این دریاچه زیبا اتفاق افتاده است؟ می دانید که هر سال یک زیارت غیر مذهبی عاشقان فلسفه و این فیلسوف در کنار این دریاچه برقرار است و زائرین مسیر پیاده روی نیچه و دلبرش را پیاده می روند تا همان فضا، همان اتمسفر و همان رنگها و عطرها را تجربه کنند؟

امروز داشتم مقاله ای در این مورد را روی La Stampa ی دیروز می خواندم و چقدر یاد یک دوست خوب و عزیز افتادم که "چنین گفت زرتشت" ام با دستهای مهربان او خریداری و برایم ارسال شده است. هر وقت حرف از نیچه می شود، کتابش را می خوانم یا جایی حرف از او می شود آن اتصال نامرئی که از این طریق بین مان، علیرغم فاصله مکانی، برقرار می شود را حس می کنم.

- دارم یک کتاب خیلی عالی و شگفت انگیز می خوانم از مارگارت ماتزانتینی. می دانید که ... همسرش سرجو کاستلِّیتّو، بازیگر، فیلمنامه نویس و فیلمساز معروف، خیلی از فیلم هایش را بر اساس رمان های او ساخته است. الان که دارم "تکان نخور"* را می خوانم  شک دارم بعدا دست بکار برای پیدا کردن فیلمش بشوم یا نه، طعم خوب این کتاب خوب را در دهان نگه دارم یا ریسک کنم از دیدن فیلمش ناامید و منزجر شوم؟ ... 


* Non Ti Muovere