آهسته با نسیم

شنبه 31 تیر 1396 14:32 نویسنده: شیرین چاپ

تازه تازه دارم تابستان این نواحی را باز می شناسم. وقتی توده های هوای گرم افریقایی به طرفمان هجوم می آورند حاصلش فقط بدبختی و تنگی نفس و عرق ریزان است. کلا متاعی که از آن قاره می رسد باب میل و سلیقه من نیست. دنیا پر از رادیکال شیک هایی ست که عاشق سفر به قاره افریقا و شرق دور و هندوستان و اینها هستند، توی همین دنیا تک و توک گند دماغ هایی هم مثل من هستند که رک و راست می گویند هیچ از بوی پهن و فضولات انسانی که همه جا پخش شده است خوششان نمی آید. خیلی جاها هستند که با دنیای ما متفاوتند ولی الزاما "تفاوت" برای من خوشایند و خوب نیست. می دانم هیچ جا مثل افریقا - قاره سبز - نیست ولی راستش نه علاقه ای دارم پا داخلش بگذارم و نه این سیل عظیم مهاجرت از آنجا را خیلی دوست دارم. یکی دو سال است در هر نقطه شهر که نگاه کنی افریقایی هایی را می بینی که سرگردانی و به هیچ جا بند نبودن در چشم های شان فریاد می زند. بهشان پول تو جیبی روزانه هم داده می شود و یک دوچرخه تا اینور آنور بروند. خیلی های شان جلوی مغازه ها گدایی می کنند. وسط جاده ها دخترهای شان برای هفت هشت یورو تن فروشی می کنند. از خودم می پرسم: واقعا آن "زندگی بهتر" که بخاطرش جان را بخطر می اندازند و پول کلان هم می دهند، همین است؟ آنهایی که ادای خوب و مهربان ها را در می آورند و می گویند همه تان بیایید اروپا، جا برای همه مان هست چه راه کاری می دهند؟ توی اروپا مردم از بیکاری نمی دانند چه کنند آنوقت کسانی که حتی زبان کشور مقصد را هم نمی دانند قرار است کجا و از کی آویزان شوند؟

این فکرها دائم توی ذهنم وول می زنند و می رانم. ساعت هشت صبح است و با اینکه روز تعطیلم است صبح زود بیدار شدم، صبحانه خوردم و خیلی سریع یک تی شرت آبی و شلوار جین را روی تن کشیدم و راه افتادم. از در خانه که بیرون می رفتم فکر می کردم چقدر این تی شرت را دوست دارم. پوشیدنش برایم یک جورهایی یعنی بغل کردن خواهر بزرگم و خواهرزاده ام که در واقع تی شرت مال او بود. بعضی ها هم هستند توی این دنیا که تی شرت خواهر زاده جوانشان را تیغ می زنند و می پوشند! 

هوا خنک است و از لای پنجره که دو سانت پایین کشیده ام خنکی کوهستان لرزم می اندازد. از پیچ و خم های سبز جاده رد می شوم، شصت کیلومتر می روم تا با دلبری یک قهوه بنوشم، یک ساعت و نیم گپ بزنم و دوباره آن شصت کیلومتر را برگردم خانه. یک چیزهایی را آدم به خیلی ها نمی تواند بگوید ولی وقتی صبح دوشنبه با موی کوتاه می روی سر کار و همه تعجب می کنند و می گویند: واااااای شیرین! موهاتو کوتاه کردی؟ انگار سی ساله هستی! دلم می خواهد بگویم نه جانم ... جوانی مال اندازه مو نیست، مال دل و مغز آدم است. هر وقت فکر کردی اینجا که هستی، دیگر رسیدی، آنوقت پیر می شوی. گمانم تا وقتی که فکر می کنم بهترین روزهای عمرم آنهایی هستند که قرار است از راه برسند، تا وقتی که در یک روز صد و بیست کیلومتر می رانم برای قهوه نوشیدن و گپ زدن و تا وقتی که در پی محقق کردن نقش حرفه ای مورد علاقه ام هستم و به "کارمند کوچولو" شدن تن نمی دهم، جوان خواهم بود.