X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 60

شنبه 17 تیر 1396 22:25 نویسنده: شیرین چاپ

- داشتم رادیو جوباکس را نگاه/گوش می کردم و دیدم اومبرتو توتزی آهنگ معروف و قدیمی اش را همراه با آناستژیا دوباره خوانی کرده است. یاد قدیم ها افتادم و تنها باری که جرات کردم از یک "خارجی" معنی چیزی را بپرسم. هیچوقت اهل این دست سئوال ها نیستم و وارد بازی ِ "در زبان تو به فلان چیز چه می گویند؟" نمی شوم.

راستش را بگویم؟ تفاخر و صحت کلام در هر زبانی برای من مهم است. تته پته کردن به یک زبان، هر زبانی، و دانستن چند کلمه از آن فقط برای تحریک سیمپاتی دیگران یا به رخ کشیدن اینکه "من خیلی با حالم" از نظرم بسیار سخیف و سطح پایین است. بله ... چنین آدم گند دماغی هستم! آها داشتم می گفتم که فقط یکبار شد که از کسی بپرسم فلان چیز یعنی چه و دقیقا چه چیز را پرسیدم؟ Ti amo. چرا؟ این آهنگ را همیشه دوست داشتم و می خواستم بدانم عبارتی که تکرار می شود یعنی چه. یادم هم هست که وقتی جواب را شنیدم خیلی خدا را شکر کردم که هوا تاریک بود و مخاطب غریبه سرخی صورت یک دختر جوان عاشق را ندید که با شنیدن معنی این جمله چقدر سرخ شد و شاید ترسید که همه بدانند چقدر عاشق است.

اگر مایل هستید آهنگ را اینجا می توانید گوش کنید. یاد سه سالگی ام بخیر که هنوز عاشق و خانه خراب نبودم!

- عاشق آنهایی هستم که موقع رد شدن از خیابان هیچکس را به هیچ جایشان حساب نمی کنند، حتی بصورت عمود بر خیابان هم رد نمی شوند. خیلی راحت و بی خیال کون شان را می کنند به ماشین ها و کجکی  و اریب با قدم های آهسته رد می شوند. بولّیسم مدنی همینست، عین همان نفهم هایی که پارک دوبله می کنند.

- اخبار را که گوش می کنم و می بینم هر روز چه دسته گل تازه ای رفیقمان دونالد به آب می دهد بیشتر یاد شباهت مردم ایران و امریکا می افتم. یادتان که هست خیلی وقت پیش این موضوع را خاطر نشان کرده بودم؟ برای داشتن یک نماینده ملت مثل امانوئل ماکرون ملت باید کم و بیش برایندش همان باشد. از قدیم هم گفته اند هر ملتی حکومتی دارد که لایقش است.

- کسی می داند شاهد عقد چه وظایفی دارد؟ دیروز خبر دار شدم که یک دوست خوب می خواهد که من شاهد عقدش باشم. از یک طرف خوشحال شدم و از یک طرف معذب! با خنده خجالت از او پرسیدم چه چیزی باعث شد که فکر کنی من لایق چنین نقش مهمی هستم؟! یادش بخیر ... سال 2011 در اولین روز کارآموزی مان در یک کارخانه همدیگر را شناختیم و همان حال که منتظر بودیم کسی بیاید و بهمان بگوید باید کجا برویم و پیش کی، شروع به خوش و بش کردیم و طوری بود که انگار ده سال است همدیگر را می شناسیم! 

- در ادامه بند قبل، در کتاب خاطراتش اُریانا هم همین را می نویسد، در مورد خودش و آلکوس. که آنها همدیگر را نشناختند، همدیگر را بازشناختند. آدم یک وقتهایی با کسانی در زندگی برخورد می کند که انگار فقط زمان لازم بوده و سرنوشت تا دیدار حاصل شود. وقتی دیدار حاصل می شود دو نفر می فهمند که همدیگر را خیلی وقت است می شناسند و فقط منتظر لحظه دیدار بوده اند. تا بحال برایتان پیش آمده است چنین چیزی؟ فکر کنم فقط خوش شانس ها چنین تجربه ای را دارند!

- این عکس را که نگاه می کنم دلم ضعف می رود: