X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 59

یکشنبه 28 خرداد 1396 15:30 نویسنده: شیرین چاپ
- زنان و مردانی هستند که همیشه می خواهند در مرکز توجه همه باشند. حتی وقتی مصیبت و دردی دارند هم از آن یک نمایش همگانی می سازند. حسم نسبت به این افراد تعجب و شگفتی بسیار است. نمی توانم تصور کنم چطور ممکن است خصوصی ترین مسائل زندگی آدم روی فیس بوک اعلام شود آنهم با استاتوس های آنچنانی انگار چیزی در حد اعلامیه حقوق بشر باشد که دانستنش از هیچکس نباید دریغ شود. یا اینکه تمام کارکنان یک شرکت بزرگ داستان مرگ و زندگی تو را بدانند و از ماجراهای ارث و میراث و دادگاه و وکیل و وصی و ثبت اسناد و اینهای زندگی ات آمار بگیرند. خدایا توبه! برای بعضی ها کلا تعریف حریم شخصی انگار جایی در لغتنامه ندارد.
- داشتم می رفتم خرید و دیدم فردی با محدودیت حرکتی با یک ویلچر در حال گردش است. دقیقا در حال گردش. خیلی سرخوش و تاتی تاتی کنان با یک بچه کوچولو روی زانوهایش. حرف می زدند و می خندیدند و با دست درختها و پرنده ها را به هم نشان می دادند. نگاهشان کردم و به خودم قول دادم دفعه بعد که دچار افسردگی شدم و نخواستم برای رفعش بروم بیرون قدمی بزنم، تحرکی داشته باشم یا ... مچ خودم را بگیرم و یک "کولباش" * خیلی غلیظ به خودم بگویم.
-  یکی از خوبی های عوض کردن تلفن آنهم بعد از ده سال اینست که یک خانه تکانی اساسی می کنی و کلی از شماره تلفن ها را دور می ریزی. از یک جایی به بعد آدم تعارف با خودش و دیگران را کنار می گذارد. 
- کاش میشد بتوانم یکبار دیگر شرایط "تنهایی مطلق" را برای خودم فراهم کنم. در این شرایط بود که خیلی سال پیش یک روزی ناخودآگاه یک دسته کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن. نه کامپیوتر داشتم، نه کسی قرار بود آن نوشته ها را بخواند و نه کسی به من گفته بود فلانی، باید بنویسی! کاش مجبور نبودم بیشتر ساعات روزم را در کائوس زندگی اجتماعی بگذرانم و روزگارم را به نوشتن اختصاص می دادم. هر قدر فکر می کنم می بینم کاری ست که در زندگی بیش از هر چیز دیگری خوشحالم می کند. 

*به ترکی: خاک بر سرت