X
تبلیغات
رایتل

عطرها و نواها

یکشنبه 21 خرداد 1396 19:23 نویسنده: شیرین چاپ
فکر کنم خیلی وقت پیش باز هم در این مورد نوشته بودم، که چقدر به صداهای محیط و بوها، عطرها و تمام آنچه که "محیط" را تشکیل می دهد توجه دارم. وقتی از خانه ام دورم و حتی وقتی سر کار هستم - در طول هفته - دلتنگ می شوم. دلتنگ صداها و عطرها. درخت های اطراف خانه ام عطر خاصی دارند. نمی دانم اسمشان چیست اما عطرشان تمام فضا را پر می کند و آدم مست می شود، صداهای اطراف تشکیل شده اند از هاپ هاپ سگ های خانه های اطراف و کنسرت پرشمار پرنده های جورواجوری که لابلای درختان زندگی می کنند. روزهای تعطیل را دوست دارم توی خانه باشم، دوست دارم خانه را "زندگی کنم". صداهایش را بشنوم و بوهایش را عمیق استنشاق کنم. 
امروز این نوشته را می خواندم و یادم افتاد منهم همیشه ناقوس دو تا کلیسا را می شنوم. یکی نزدیک و یکی دور و چقدر دوستشان دارم! بعضی وقتها نیمه های شب یا نزدیکی صبح از خواب بیدار می شوم و دوست ندارم ساعت نگاه کنم. همانطور آرام دراز می کشم و گوش می کنم. دیر یا زود تعداد ضربات ناقوس می گوید ساعت چند است و چقدر آرامش بخش است وقتی تعداد ضربات مثلا دو یا سه تاست. یعنی که هنوز وقت دارم  با آرامش دوباره به خواب بروم و آرام باشم. 
روزهای تعطیل وقتی خریدهایم را کرده ام، تمیزکاری ها تمام شده اند و خلاصه کار خاصی ندارم پشت میز می نشینم یا وقتی هوا خوبست می روم روی بالکن و می خوانم و می نویسم. به صداها گوش می کنم و هر از گاهی به آسمان جلویم نگاه می کنم و هواپیمایی که در حال اوج گرفتن است و از نقطه دید من به بزرگی یک پاک کن است. این منظره را هم خیلی دوست دارم. یک آسمان آبی و یک پاک کن سفید کوچک که سربالایی می رود. سمت چپم را که نگاه کنم نوک تیز Monte Viso را می بینم. چقدر هم نزدیک بنظر می آید. انگار که اگر از جایم بلند شوم و یکساعت پیاده روی کنم به آن خواهم رسید!
خانه های اطراف همه یکی دو طبقه هستند با باغ های بزرگ در اطرافشان و آنقدر گربه های قشنگ و تپل در رفت و آمدند که نگو! سگ ها هم به رفت و آمد آزاد و بی خیالانه گربه ها عادت دارند و فقط موقع عبور سگ های دیگر ابراز احساسات می کنند و صدایشان را برای گفتگو بلند می کنند. همه این صداهای خوب و قشنگ به ندرت با صدای عبور یک موتور پر سر و صدا مخدوش می شود، خیلی به ندرت. آنقدر عاشق این صداها، رنگ نور خانه و عطرها هستم که همیشه آرزو دارم غم نان نبود و تمام وقت این حس ها را زندگی می کردم و از خانه جم نمی خوردم!