X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 57

شنبه 20 خرداد 1396 07:42 نویسنده: شیرین چاپ

- غیر قابل باور است که چطور وقتی شرایط بیرونی موافق طبع آدم هستند، حال را خوب می کنند. بدن من عاشق ساعات روشنایی ست. روشنایی منشا زندگی و جنبش و انرژی ست برای بدنم و نمی توانم اینرا هیچوقت تغییر بدهم. بخاطر همین فصل پاییز و زمستان برایم مترادف با خستگی و ناراحتی و مشقت هستند. برای هر حرکتی و هر تلاشی باید جان بکنم، حتی اگر این حرکت در حد بلند شدن از تخت و شروع روز باشد. بدنم نمی فهمد که باید با ساعت کار کند و در نتیجه در تاریکی باید بلند شود و بدو بدو کند. کاش میشد ییلاق قشلاق کرد توی این دنیا و همیشه در بهار و تابستان زندگی کرد.

- باز هم برایم غیر قابل باور است چطور صبح زود و موقع طلوع خورشید بیدار شدن در روزهای تعطیل کمکم می کند به همه کارهایم برسم و در عین حال سرحال و قبراق باقی بمانم. آدم ناخوداگاه از تصور اینکه "وقت دارد" و لازم نیست حرص و جوش بزند و سگ دو کند تا به امور برسد، کیف می کند. فکر کنم یکی از ریشه های خستگی های روزمره همین استرس ِ "نرسیدن" است. شب و روزمان در حالی می گذرد که دائما داریم خودخوری می کنیم که: نرسیدم بانک بروم، نرسیدم خرید کنم، نرسیدم ماشین لباسشویی را روشن کنم، نرسیدم کتاب بخوانم، نرسیدم ...

- حالا بیایید از حوزه غیر قابل باورها خارج شویم! فکر کنم یکی از بهترین کتاب های عمرم را دارم می خوانم. کتاب های خوب البته کم نیستند و نمی شود فراموش کنم از خواندن چقدر کتابهای پرشماری غرق لذت شده ام. منظورم اینست که این کتابی که دارم می خوانم قدرت بالقوه اینرا دارد که زندگی ام را عوض کند. از آن جهت می گویم. گمان نکنم "هنر دویدن" ِ موراکامی به فارسی ترجمه شده باشد. اگر نسخه انگلیسی اش را پیدا کنید و بخوانید خیلی خوبست.

- چند وقت پیش موقع موسیقی گوش دادن در ماشین یکدفعه به یک فولدر رسیدم که خواهرم درش یک عالمه آهنگهای متفاوت و از همه رنگ برایم رایت کرده بود. بعد از سالها گوش دادن "اون دو تا مست چشات داره خوابم می کنه" و " به تو عادت کرده بودم"  خیلی بهم چسبید. یاد سالهای دانشگاه افتادم و کمی خنده ام هم گرفت. آنها که درگیر عاشقی بودند خفه مان می کردند با این آهنگها! الان بعد از سالها و در تنهایی و خلوت خود گوش کردنشان لذت دیگری به آدم می دهند.

- در ادامه بند قبل، بله می دانم چقدر "آسوشال" هستم و چقدر ممکن است به ذائقه برون گراها خوش نیایم. اما کاری اش نمی شود کرد، نه می توانم و نه می خواهم خودم را تغییر بدهم. یکی از ناگوارترین تجربه های زندگی ام سالهای زندگی و تحمل همزیستی دیگران در خوابگاه است. جای بسیار نکبتی بود و تحمل همزیستی مداوم با دیگران در طول بیست و چهار ساعت روز ، به غایت سنگین و نا هضم!