از سری ِ " حالا این گاو دوقلو زاییده را چکارش کنیم؟"!

چهارشنبه 23 فروردین 1396 23:07 نویسنده: شیرین چاپ

لوییجی، دلبندم، قرار بود که فقط کمی رام و آرام شوی و هر تقی به توقی می خورد فکر نکنی خانمی که مسئول آزمایشگاه است نقشه کشیده فرایند فسفاتیزه کردن را از چنگ تو در بیاورد. قرار بود هر شیمیستی یک تهدید بالقوه در چشمانت نباشد. قرار بود به زنها به چشم جنگندگان بی اعصاب که از مردها متنفرند نگاه نکنی. قرار بود هر دانشگاه رفته ای تحقیر کننده تجربه کارگران زحمتکش که اندوخته سالهای کار و عرق ریختن را دارند نباشد.

لوییجی، دلبندم، قرار بود در جنگ قدرت بین آزمایشگاه و فرایند فسفاتیزه کردن فلزات، کنترل فرایند و SPC قربانی و شرحه شرحه نشوند. حالا این عاشق شدنت را کجای دلمان بگذاریم؟! موضوع باید قرار از یکی از فرضیات زیر باشد:

- آدم ها توی دنیای نخراشیده ای زندگی می کنند و عادت می کنند به آدم های نخراشیده دیگر و رفتارهای نخراشیده. وقتی نخراشیده نباشی لازم نیست فرشته باشی، شیفته ات می شوند.

- آدم ها توی محیط کار دائما له و تحقیر می شوند. وقتی مورد احترام واقع می شوند و به آنها ارزش و اهمیت داده می شود، نتیجه و  واکنش می تواند غیر قابل انتظار باشد. 

- نمی دانم پدر و مادرم دقیقا چه لحن صحبتی را به ما یاد داده اند که اینقدر تفاوتش مورد توجه دیگران قرار می گیرد. در ایران هم وقتی خواهرانم  برحسب ضرورت با محل کارم تماس می گرفتند، بدون معرفی، همکاران حدس می زدند باید از یک خانواده باشیم.

- صحبت به زبان دیگر اثر مورد قبلی را از بین نبرده است ظاهرا. بارها و بارها بعنوان تعریف به من گفته شده است که به شکل خاصی در بیان کردن هر چیز، مهارت دارم بدون اینکه غرور طرف مقابل جریحه دار شود. آخرین بارش دیروز بود که غلط های گرامری و اصطلاحات حرفه ای  رییسم را اصلاح می کردم موقع نوشتن گزارش برای Black Belt ِ فورد که مسئول جلو بردن یک پروژه سیکس سیگماست.

- فکر کنم باید نزد یک جن گیر بروم در هر صورت! باید حکمتی باشد که همیشه اشتباه ترین آدم ها به من دل می بندند و گرفتار دردسر می شوم تا به آنها بفهمانم مهربانی دوستانه با مهربانی عاشقانه خیلی فرق دارد. فکر کنم ربط این موضوع در همان نخراشیده بودن دنیا باشد و عادت نداشتن آدم ها به دریافت احترام و ملاحظه.


کاش دفعه بعد توی مریخ به دنیا بیایم! زمینی که درش احترام و ملاحظه - از فرط قحطی - عاشقی ایجاد کند را نمی خواهم. راه خروج از این مدار بسته که هر از گاهی دوباره تکرار می شود همان مریخ رفتن است.


نقل از دیگران 68

سه‌شنبه 22 فروردین 1396 20:52 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از صفحه محسن فرشیدی:

در جامعه‌ای که تا اعماقِ وجودش زن ستیزی و مردسالاری رخنه کرده، چطور یک شبه همه‌ی پدرانش، الگو و بهترین پدران دنیا شده‌اند؟ کدام زنی را می‌شناسید که حداقل یک‌بار در تاکسی و خیابان مورد اذیت و آزار قرار نگرفته باشد. انواع خشونت‌های مختلف در خانه را چه کسانی انجام می‌دهند. این‌همه آمارِ تجاوزِ خانوادگی. گشتِ ارشاد در خانه چه کسانی هستند، همان‌ها که حتی حجابِ در خانه هم با نگاه‌های سنگین‌شان میان آشنایان و فامیل‌ها یادآور می‌شدند و اجباری‌اش کرده‌اند. همان‌ها که بعد از ازدواج باعث محدودیت‌های مختلف برای مادران‌ شدند و آن‌ها از عرصه‌های مختلف اشتغال و اجتماع دور و خانه دار شدند. همان‌ها که هرگز کوچکترین اعتراضی به این همه قوانین تبعیض آمیز نکردند، از زیر امضای شروط ضمن عقد شانه خالی کردند، کوچکترین اعتقادی به ارث برابر ندارند. در کارهای خانه شرکت نمی‌کنند و همین الان هم اگر از آن‌ها بپرسید تهِ دلشان می‌گوید مگر می‌شود زنی رییس جمهور شود... این‌ها مردانِ همین شهر نیستند؟ شما می‌توانید به هر دلیلی یک نفر را دوست داشته باشید، اما واقعیت‌ها را نمی‌شود ندید و یا فراموش کرد. انتخاب روزی به عنوان روز پدر/مرد هم از آن طنز‌های تلخ امروزِ جامعه‌ی ماست و تلخ‌تر این شکلِ تبریک‌ها و غلوکردن‌ها


نظر خودم: کلا جوگیر بودن خصلت خیلی از مردم مشرق زمین است. نمی توانیم حساب عاطفه و دوست داشتن خود را به دلایل شخصی و نسبت خونی از مقوله ارزش ها جدا کنیم. کلا توی کت مان نمی رود که آدم می تواند دیگری را از عمق قلب دوست داشته باشد ولی نسبت به او انتقادات جدی داشته باشد. چون دوست داشتن را با پرستش و قهرمان سازی و ایده آل سازی یکی می دانیم. ببم جان ... کمی تمرین کنیم تا یاد بگیریم. آنقدرها هم سخت و غیر ممکن نیست دوست داشتن عزیزان و به خاطر داشتن اشتباهات شان و یا موافق نبودن با شیوه رفتارشان. می شود عزیزی را دوست داشت و چشم ها را نبست و تکرار نکرد انشالله که گربه است! نترسید، از مرتبه علاقه آدم کم نمی شود اگر عقلش را آکبند نگه ندارد و از سلول های خاکستری برای مشاهده و بررسی و تحلیل استفاده کند. آره ببم جان!


از شوخی های روزگار ...

دوشنبه 21 فروردین 1396 19:38 نویسنده: شیرین چاپ

نمی دانم اسمش را شوخی بگذارم یا دهن کجی ... هر چقدر می گذرد و آدم های متفاوت و جورواجور می بینم، بین شان دو دسته تشخیص می دهم. آنهایی که بچه دار می شوند و آنهایی که بچه دار نمی شوند، یعنی تصمیم می گیرند که بچه دار نشوند. بین آنهایی که در گروه دوم هستند تعدادشان زیاد است - آمار ندارم، فقط مبنایم تجربه شخصی خودم، دیده ها و شنیده هایم هستند. پس دارم از زیسته خودم حرف می زنم نه که فکر کنید اهل فتوا صادر کردنم - آنها که وجود بچه، ذات و روان کودک و دنیایش برایشان یک خط قرمز است.

از اهمیت آن، از شاق بودن آن، از حساس بودن آن طوری آگاهند که تبدیل به سختگیر ترین ممیز خود می شوند. وقتی رفتار این آدم ها را با بچه ها می بینم ولی دچار حسرت هم می شوم! آرزو می کنم ای کاش درصد کمی از آدم های صاحب فرزند اندکی از درک و حساسیت و باریک بینی این آدم های بی فرزند را داشته باشند.

دو سه سال پیش جایی کار می کردم که بد مسیر بود و یک راننده ثابت داشتم که صبح و عصر جابجایم می کرد. یکی دو بار اتفاق افتاد که پسران کوچکش هم در ماشین حضور داشتند و حرف از فرزند و فرزندآوری شد. گفت صادقانه بگویم خانم ... برای بچه دار شدن نباید فکر کرد. اگر فکر کنی هیچوقت نباید بچه دار شوی.

لبخندی زدم در جواب اعتراف صادقانه اش اما دلم آتش گرفت که حساس ترین امر زندگی یک فرد باید حاصل فکر نکردن باشد!


Libreriamo 54

یکشنبه 20 فروردین 1396 19:13 نویسنده: شیرین چاپ


فرزندانت، فرزندان ِ  متعلق به تو نیستند

فرزندان خودِ زندگی اند

تو آنها را به دنیا می آوری ولی خالق آنها نیستی

آنها نزدیک به تو هستند ولی مال تو نیستند

می توانی تمام عشقت را به آنها بدهی ولی نه افکارت را

چرا که آنها افکار خود را دارند

تو می توانی به تن آنها کاشانه بدهی اما نه به روحشان

چرا که روح آنها در خانه آینده جا دارد، جایی که برای تو حتی در رویا هم اجازه ورود نیست 

می توانی سعی کنی شبیه آنها باشی

ولی نمی توانی بخواهی که آنها شبیه تو باشند

چرا که زندگی به عقب بر نمی گردد و در دیروز متوقف نمی شود

تو کمانی هستی که فرزندان را به سوی فردا  پرتاب می کنی

خلیل جبران 


از هر دری 50

یکشنبه 20 فروردین 1396 09:42 نویسنده: شیرین چاپ

- دیشب متوجه تصادف جالبی شدم، جالب و دوست داشتنی که هیجان خاصی به وجودم انداخت! یکی از لوکیشن های فیلم La Corrispondenza که هفته قبل دیدم و خیلی متاثرم کرد جزیره ای ست در دریاچه Orta. قرار بود با عزیزی هفته آینده برنامه ریزی کنیم و برای تعطیلات عید پاک به طرفی برویم. دیشب برایم اس ام اس فرستاد که برو هتل های اطراف دریاچه Orta را نگاه کن ببین از کدام بیشتر خوشت می آید که رزرو کنیم! خدای من ... باورم نمی شود که هفته آینده لوکیشن فیلم را از نزدیک خواهم دید. هوراااااا!

- با اینکه به هیچ عنوان انگشت سبز ندارم ولی از رو هم نمی روم! دیروز رفتم و سه تا گلدان تازه خریدم. الان باید بلند شوم و هم خانه را سر و سامان بدهم و هم گلها را جابجا کنم و تصمیم بگیرم کجا بگذارمشان. امیدوارم دوام بیاورند. منکه از تلاش دست نمی کشم. یک روزی بالاخره گلی پیدا خواهد شد که در دستهای من خودکشی نکند!

- باران خیلی خوبست و برکت و نعمت است و ... ولی روزهای خاکستری خیلی حال آدم را بد می کنند. این هفته بالاخره خدا به حالمان رحمش آمد و آخر هفته مان آفتابی شد که بتوانیم کمی هم بیرون برویم و از بودن در هوای آزاد لذت ببریم. هوای خوب در طول هفته که برای کارمند جماعت توفیری ندارد. ویولتّایم* را هم بردم و شستم. طفلی به حال رقت باری افتاده بود. 

- کامشین جان چند وقت پیش مطلب خیلی خوبی در مورد زامبی نوشته بود. این چند روز و بعد از حوادث اخیر در شرق و در غرب به شدت فکرم درگیرش شده است. نه که قبلا به آن فکر نکرده باشم البته.

- یادم است یکبار یکی از خوانندگان اینجا از من در مورد مهشید راستی سئوال کرده بود. بلاگ او با نام "زنانه ها" بعد از مدتی سرگردانی بالاخره احیا شده و در ووردپرس می توان دنبالش کرد. پیوندش را هم اضافه کرده ام همین پایین صفحه.


* Violetta اسم فیات پاندای بنفشم است.