عید همه مان مبارک!

یکشنبه 29 اسفند 1395 21:36 نویسنده: شیرین چاپ


ما آدم های رنگارنگ این دنیا

یکشنبه 29 اسفند 1395 16:21 نویسنده: شیرین چاپ

- اول فکر می کردم فقط حس خودم در هفته گذشته بود، اما وقتی روز آخر مدرس دوره گفت این بهترین، شفیقانه ترین و رنگارنگ ترین مجموعه ای بوده که در هفته آموزشی اش حضور داشته، مطمئن شدم. 

- شرکت فوردِ کلن پذیرای ملیت های مختلفی ست. وقتی روز اول دیدم بین فلاسک های قهوه که داخل سالن آموزش گذاشته اند یک فلاسک چای هم هست اینرا حدس زدم. موقع ناهار هر روز حدسم تبدیل به یقین شد! هر روز سه منوی متفاوت عرضه می شود در سالن ناهار خوری. معمولا یکی از منوها خارجی ست. مدرس بارها و بارها ازم سئوال کرد آیا کیفیت قهوه - چون ایتالیایی محسوب می شوم - و یا کیفیت چای - چون اصالتا ایرانی هستم - مورد پسندم هست یا نه. تاکید هم کرد که اگر چنین نیست می تواند اعلام کند نوع دیگری و کیفیت دیگری از چای و قهوه در حین آموزش سرو شود. ناخودآگاه سئوال در ذهنم شکل گرفت: مسلمان ها با اینهمه ادعا در مورد دوست داشتن بشریت، چقدر برایشان عقیده و سلیقه دیگران اهمیت دارد؟

- چقدر حس خوبی داشت معاشرت و لذت بردن از معاشرت با آدمهای مختلف و رنگارنگ از همه جای دنیا: مالزی، جمهوری چک، مجارستان، لهستان، رومانی، انگلستان، بلژیک، آلمان و ... منهم که ایرانی/ایتالیایی شان بودم! بماند که کمی بخاطر طبع انزوا طلبم و کمی بخاطر الزام پرداختن به کار حتی از راه دور بغیر از شب آخر، بعد از کلاس همراه هم دو ره ای ها نبودم. شب آخر دل به دریا زدم و گفتم بگذار بروم خلاف طبعم!

- کنار راین با هم قرار گذاشتیم. من و یک لهستانی که توی هتل من بود با هم به آن سمت رفتیم و دو تا توماس هم از طرف دیگر از راه رسیدند. یکی شان اهل مجارستان است و اسمش تاماش تلفظ می شود و دیگری اهل چک است و همان توماس. با یک کیسه پر از بطری های آبجو از راه رسیدند. مثل بقیه مردم یک جایی روی سکوهای کنار رودخانه نشستیم و تا تاریک شدن هوا از هر دری حرف و گپ زدیم.

- آبجو نوشیدنی مورد علاقه من نیست. کلا نوشیدنی های گازدار را دوست ندارم. بعلاوه طعم و طبع آبجو برای من ِ گنددماغ زیادی سطح پایین است! اما خوب ... یک شب که هزار شب نمیشد. در عوض وقتی برای شام رفتیم به رستوران برخلاف بقیه یک گیلاس شر ا ب محبوبم را سفارش دادم.  ازم پرسیدند روی ف ی س ب و ک هستم یا نه. وقتی عکس پروفایلم را دیدند از خنده ترکیدند! فقط یک دست و یک گیلاس. لااقل هیچکس نمی تواند بگوید آدم با ثباتی نیستم!

- بین تعریف ها کلی از کار و زندگی روزمره برای هم تعریف کردیم. خیلی خوش گذشت و معاشرت خیلی خیلی خوشایندی بود. واقعا همگی شانس بزرگی داشتیم که چنین گروهی تشکیل شد! یک گروه خیلی متفاوت، که در عین وصف تفاوت ها، از همه چیز لذت هم می برد. یک آن فکر کردم شاید این جمع کوچک و این سالن آموزش همان اتوپیایی ست که در دنیا به آن نیاز داریم. 

- یک عالمه سئوال در مورد ایران و ایتالیا از من پرسیدندو یک عالمه از تجربه های کاری قبلی ام که آنقدر در تضاد با صنعت اتومبیل است که کل ماجرا شد عین جوک! وسط تدریس هر دفعه مدرس می خواست یک مثال خنده دار بزند و خستگی ذهنی را در کند، مثال از کار قبلی من می زد. کلی خندیدیم!

- خوبست آدم های متفاوت را بشناسیم و داستان زندگی شان را بدانیم. کمک می کند همیشه خودمان را آن قهرمان بی مثال و آن شهید فداکار زندگی ندانیم. خوشبختانه یا متاسفانه، زندگی معمولا نه راحت است و نه دنیا سخاوتمند با آدم ها. وقتی کسی را می بینی که از بیست سالگی روی پای خودش ایستاده و تنهای تنها (واقعا تنها) خودش را ساخته و در بیست و هفت سالگی ده برابر تو سفر کرده و آموخته، بهتر می فهمی که همچین پخی هم نیستی! 

- فردا بر می گردم به روتین کار هر روزه. دوره های آموزشی و سمینارها و اینها خیلی عالیند اما باید حواسمان جمع باشد که داخل یک حباب هوا هستند. جایی که درش همه چیز عالی ست و بی عیب و نقص. دنیای واقعی و محیط کار ولی اینطور نیست. پر از مشکلات است و هر لحظه ناچارت می کند بین بد و بدتر انتخاب کنی. با این تجربه خوب سال کهنه را می بندم و بر می گردم سر کار برای شروع سال جدید که به وقت من، فردا ساعت 11:38 شروع می شود.


دیشب عجب شبی بود!

شنبه 28 اسفند 1395 16:55 نویسنده: شیرین چاپ

- یاد آن جوک قدیمی می افتم. همانی که یکی به یک سیاه پوست می گوید تو شبی؟ و کتک مفصلی می خورد. فردایش دوباره او را می بیند و می گوید دیشب عجب شبی بود!

- هفته گذشته هوا خیلی خوب همراهی کرد و واقعا از شهر لذت بردیم اما تلافی دیروز از اول صبح در آمد با هوای ابری و باد خیلی سرد. دوره تمام شد و رفتیم با دو نفر از همدوره ای ها به فرودگاه. با یکی از آنها تا مونیخ همسفر بودم و دیدیم پرواز مونیخ 40 دقیقه تاخیر دارد. وا رفتم! بین دو پروازم دقیقا فقط چهل دقیقه زمان بود و با یک لبخند معذرت خواهی به ما گفته شد که اجبارا شب را در مونیخ خواهیم خوابید و قطعا لوفتهانزا برایمان هتل تدارک خواهد دید.

- بعد از وا رفتن واکنش بعدی ام تلاش برای جمع و جور کردنم بود و بکار انداختن حافظه ... ای بابا! داروهایم داخل چمدان اند! حالا شب مونیخ خوابیدن یک طرف، داروهایی که باید آخر شب و اول صبح بخورم چه؟! سیل تلفن ها به اینطرف و آنطرف شروع شد. چمدان ها را داخل هواپیما بارگیری کرده بودند از پیش. یکی رفت آن بالا و چمدانم را پیدا کرد. صدایم کردند و با یکی از کارمندان رفتم پایین و چمدان را باز کردم و قرص های نازنینم را برداشتم. لااقل یک مشکل حل شد!

- دو نفر دیگر هم ایتالیایی بودند و مثل من در جوش و خروش برای رسیدن به پرواز مونیخ/تورینو. یکی آخر ناامیدی و یکی آخر امیدواری و آرامش. با اطمینان می گفت نه! به پروازمان می رسیم. توی هاگیر و واگیر هم ازم پرسیدند اسمت چیه؟ بعد هم گفتند واااااای چه اسم خوش اهنگ و قشنگی! عین شاهزاده های قصه های قدیم! خندیدم و گفتم اتفاقا شیرین اسم یک شاهزاده بوده است! گفتند شاهزاده خانم اینجا چکار میکنی؟ تو باید با جت خصوصی بروی! گفتم ای بابا ... تف به روزگار ... اگر جت خصوصی داشتم قول می دهم شما دو تا را هم با خودم می بردم!

- تاخیرها بدلیل طوفان و هوای بد بود. با آن خانم امیدوار به این نتیجه رسیدیم که اگر هوا بد است اجبارا پرواز بعدی به تورینو هم تاخیر خواهد داشت. آن فرد ناامید یک آقا بود. داخل پرواز بودیم که پروازهای بعدی و گیت هایشان را اعلام کردند و در کمال ناباوری گفتند پرواز مونیخ به تورینو هم تاخیر دارد. ناخوداگاه از تصور اینکه شب را توی تخت خودم می خوابم نیشم باز شد و آنچنان نفس عمیقی کشیدم و گفتم آااااه! که بغل دستی ام با تعجب برگشت و نگاهم کرد!

- به محض رسیدن مثل اسب شروع کردم به یورتمه رفتن به سمت گیت بعدی و در کمال ناباوری و تعجب پرواز بعدی ام را از دست ندادم. آن دو همسفر دیگر هم بودند و آن آقای ناامید هم الان خوشحال و راضی بود. هوا واقعا افتضاح بود و از لحظه بلند شدن تا آخر مسیر آنقدر تکان تکان خوردیم که خدا را شکر کردم از بعد از ناهار چیزی نخوردم. از گرسنگی بیهوش میشدم ولی خوشحال بودم! حتی غذا و نوشیدنی هم سرو نشد چون اصلا وضعیت مناسبی نبود و نمیشد داخل هواپیما ایستاد و راه رفت. یک لحظه وقتی داشتم می گفتم "خدای مهربان چقدر خودم را به تو نزدیک حس می کنم!" به یک سناریوی جالب فکر کردم: سر تکان دادن همه بعد از خواندن خبر در روزنامه و اینکه ای بابا ... وقتی قسمت آدم باشد ... کسی که در حال از دست دادن پروازش است و خودش را به آب و آتش می زند تا سوار آن هواپیما شود و بعد چه می شود؟ بر اثر طوفان آن هواپیما سقوط می کند!

- وقتی بالاخره نیمه شب پایم به زمین رسید دلم ضعف رفت از خوشحالی هر چند که چمدانم گم شده بود. گمانم چمدانم را یادشان رفت بعدا دوباره داخل بارها بگذارند و همانجا ماند! مهم نیست ... بعد از یک هفته اقامت در یک هتل فوق لوکس و فوق شیک که داشت خفه ام می کرد بالاخره برگشتم خانه. وقتی درب آپارتمان کوچک و حقیرم را باز کردم انگار دنیا را به من داده بودند. 


از هر دری 49

سه‌شنبه 24 اسفند 1395 21:56 نویسنده: شیرین چاپ

- دلم نمی خواهد بی انصاف باشم ... آدم حتی وقتی دلش جای دیگری ست باید شرط انصاف را در مورد مکان ها و آدم ها رعایت کند.

- خیابان های کلن تمیزند. می توانی با خیال راحت قدم بزنی و هر لحظه جلوی چشمت را نگاه نکنی که پوپوی سگی را له کنی که صاحب بی شعورش همانجا رها کرده و رفته است. کاش توی ایتالیا هم جریمه سنگین مثل آلمان برای اینکار بگذارند و منهم نمیرم و ببینم همه آدم شده اند. دوست داشتن حیوانات خانگی فقط شعار نیست. باید واقعا دوستشان داشت و پوپویشان را هم جمع کرد. فقط به حرف که نیست!

- اکثرا مردم انگلیسی حرف می زنند. حتی راننده های تاکسی و این عالیست! احساس امنیت خوبی به آدم می دهد فکر اینکه در هر صورت و هر جایی باشی امکان ارتباط برقرار کردن با دیگران را داری. 

- حتی داخل تاکسی ها هم می شود از بانکومت (ATM card) استفاده کرد. 

- هم دوره ای های خیلی خوبی دارم. از هر گوشه دنیا شرکت کننده داریم: مالزی، جمهوری چک، لهستان، نروژ، رومانی، آلمان، ایتالیا، انگلستان، بلژیک. واقعا عالیست! خیلی خوبست که یک چیز حوصله سر بر مثل FMEA باعث شود اینهمه آدم از گوشه گوشه دنیا دور هم جمع شوند و بهانه ای پیدا کنند تا در مورد کار و زندگی و تجربه های خود با هم حرف و گپ بزنند. (کامشین جون یکی هست اهل چک و در کلگری زندگی می کنه!)

- آلمانی ها انگلیسی خیلی خوبی حرف می زنند. لهجه خاصی دارند ولی قابل فهم و شسته رفته است. (جایت خالی ریحانه جان) برای به امتحان گذاشتن انگلیسی ام که سالها خاک خورده بود موقعیت خوبی بود. از من بشنوید ... نگذارید انگلیسی فراموشتان شود!

- به شدت به انگلیسی زبان ها حسادت می کنم! دلم می خواست میشد حتی 5 دقیقه جای آنها باشم و ببینم اینکه تمام مردم دنیا برای یکی شدن به زبان مادری من حرف می زنند چه مزه و حالی دارد!! آنها راحت و آسوده ماستشان را می خورند و زندگی شان را می کنند و عموما کوچکترین زحمتی به خود برای فهمیدن زبان دیگران نمی دهند. بخشکی شانس!

- یاد نگرفتن زبان دیگران البته عواقب خودش را هم دارد. بین همدوره ای ها سه نفر انگلیسی زبان داریم و دریع از اینکه یکی شان درخشان باشد و یک سر و گردن بالاتر از بقیه. با در نظر گرفتن اینکه برای همه ما بقیه، دوره به زبان دوم و بلکم سوم است و کلی درگیری داریم در فهم مطالب و بیان منظورمان موقع ارائه کار گروهی بعد از وورک شاپ ها این انگلیسی زبان ها هیچ تحفه ای نیستند و چیزی بیشتر از ماها ندارند. نمی دانم یک تصادف است یا کلا به کار نگرفتن مغز برای یادگیری زبان های دیگر کمی باعث خرفتی می شود!

- دلم برای آنوقت ها که شرکت محل کارم به من لپ تاب نمی داد تنگ شده است! هیچکس انتظار نداشت من هر کجا که باشم کانکت شوم و جواب تمام پنجاه تا ای میلی که روزانه برایم می فرستند را بدهم. باز هم بخشکی شانس! یکی از استرس های زندگی روزانه من دقیقا روشن کردن کامپیوتر شرکت است و باز کردن اوت لوک. 


بعد نوشت: دوست عزیز در پاسخ به پیغام خصوصی شما و سئوالتان باید بگویم متاسفانه هیچ شناختی در این زمینه ندارم. اگر عضو ف ی س ب و ک هستید می توانید از منیرو روانی پور یا مریم رییس دانا سئوال کنید. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

 

نچسب و یبس!

یکشنبه 22 اسفند 1395 19:56 نویسنده: شیرین چاپ

- نمی شود کلی گویی کرد، اما نمی شود هم انکار کرد که خصلت غالب بعضی جاها و بعضی مردم خیلی جاها آشکار است.

- آلمان و آلمانی ها خیلی چیزها هستند، مثلا دقیق، قانون شناس، با انضباط ولی بیشتر از هر چیز خیلی های شان نچسب و یبس اند. کلا مملکت نچسب است. بغیر از آ ب ج و و یورستل  چیز زیادی ندارد که از خود خودش باشد و مایه تمایزش. فرهنگ غذایی که صفر!

- آدم دلش خوش است یکبار آمده توی یک شهر آلمانی چرخی بزند و ادای توریست ها را در بیاورد. حرام باشد اگر بشود ادای توریست را درآورد! آنچه که میشود در مرکز توریستی شهر دید بیشتر ترک است و ویتنامی و عرب و تایلندی. 

- آخر سر عین بچه آدم سرم را انداختم پایین و رفتم توی یک رستوران ایتالیایی. این هفته سرم شلوغ است و نمی توانم ریسک کنم آت و آشغال بخورم و به مریضی بیفتم. حالا بماند که غذای ایتالیایی اصل و درست و حسابی را اینطرف ها نمی شود پیدا کرد. همه غذاها را با سس فراوان و غیر ایتالیایی - بیشتر امریکایی عین ایران - درست می کنند. ولی باز هم قابل تحمل بود.

- شما هم مثل من دچار سندرم "توالت غریبه" هستید؟ بدبختی بزرگی ست واقعا! از اول بچگی یادم می آید که با این مشکل سر در گریبان بودم. آدم توی زندگی چقدر باید با مشکلات بزرگی مواجه شود ها! آخر دیگر آلمانی ها چرا؟ ... من فکر می کردم خیلی تر و تمیز باشند ولی وقتی توی هتل آنچنانی و گرانقیمتشان درب توالت را باز کردم و دیدم بیده ندارد وا رفتم. دیگر آدم به چه چیزی امید ببندند؟!

- همچنان در مقوله مهیج توالت (!)...،  عرضم به حضور نازنین شما که از تورینو پرواز مستقیم برای کلن نیست. باید در مونیخ توقف کرد و بماند که چقدر هوایی شدم ... برای من توقف در مونیخ یا فرانکفورت یعنی رفتن پیش خانواده. امروز که قرار بود بعد از مونیخ بیایم کلن دماغم آویزان بود و زمین را جارو می کرد. اما برگردیم به مقوله توالت ... فرودگاه مونیخ بسیار زیبا و تر و تمیز است. اصلا با فرانکفورت و شلوغی بی حد و اندازه اش قابل مقایسه نیست. توالت هایش برق می زنند و آنقدر لوکس اند که باورکردنی نیست. وقتی کسی مثل من با مشکل نهادینه شده با توالت های عمومی وارد چنین مکانی می شود می توانید تصور کنید چقدر ذوق زده می شود. حیف که این ذوق زیاد طول نکشید و به محض اینکه می خواستم احساس شعف و راحتی کنم کسی از بیرون با سر و صدا و یورتمه کنان از راه رسید و چپید داخل توالت بغلی و بعد از دو ثانیه یک لحظه آرزو کردم حس شنوایی و بویایی optional باشند. باور کنید شنیدن سر و صدا  و حس بوی اسهال کسی اصلا چیز خوبی نیست. خلاصه که کلا خر ما از کرگی دم نداشت و بین همه آن چیزهایی که باید بالا و پایین می کشیدم نفهمیدم چه کردم و چطور آمدم بیرون!