تو که ریشه منی

یکشنبه 24 بهمن 1395 21:19 نویسنده: شیرین چاپ

گاهی فکر می کنم توی هر چیزی که بشود با هم متفاوت بود، متفاوتیم. توی هر چیزی که می شود، با هم اختلاف نظر داریم اما در عین حال جانمان به جان هم بسته است. وقتی کنار هم هستیم عین سگ و گربه پر و پاچه هم را می گیریم و وقتی دوریم دلتنگی هم را حس می کنیم. فکر کنم خیلی از مادر و دخترها همینطور باشند. اگر رابطه مادر و دختری دوستانه - چه در موقعیت مادر و چه در موقعیت دختر - را تجربه می کنید یا کرده اید بدانید که از معدود خوش شانس ها هستید!

اما اینها هیچکدام مهم نیستند ... مهم اینست که آن کسی که شما را بوجود می آورد، از اولین لحظه ای که دانه دانه سلول هایتان شکل می گیرد شما را می شناسد و حس تان می کند، در دنیا فقط یکی ست. فرق پدر و مادر شاید در همین باشد. از آن بازی و معمای "مامان را بیشتر دوست داری یا بابا رو" متنفرم. به سادگی می شود گفت که رابطه با هر کدام از آنها متفاوت است و غیر قابل مقایسه. 

شاید شنیدنش از کسی مثل من که از بیست سالگی به بعد مصممانه از خانه پدری رفت تا تنها و مستقل زندگی کند عجیب و باورنکردنی باشد. نه که پشیمان باشم. اگر هزار بار بتوانم به عقب برگردم، انتخاب هایم همیشه همان ها خواهند بود، ولی دلتنگی را هم انکار نمی کنم. هر چقدر هم زمان می گذرد با شگفتی بیشتر از قبل شباهت هایم را به پدر و مادرم کشف می کنم. حتی وقتی شباهت را در خصلت های ناخوشایند کشف می کنم بیشتر از اینکه ناراحت باشم شگفت زده می شوم و یک جورهایی خوش خوشان!

یک آدم افسرده مزمن که بارها و بارها به مردن فکر کرده و راه های مختلف مردن را فکر  و مطالعه کرده و در نهایت زندگی و زنده بودن را انتخاب کرده، چون تا وقتی مادر و پدر هستند، زندگی ارزش زیستن را دارد. 

چند وقتی ست که بیش از همیشه دلتنگم. شاید چون شرایط و زندگی نامهربانند و با همه توان نشان می دهند که باید قیمت انتخاب های گذشته ام را تمام و کمال بپردازم. دستم کوتاه است و فقط موقع شام خوردن پی بردم به مکانیسم دفاع درونی ام که در مریض احوالی این روزها و در حسرت حس کردن دست های گرم پدر و مادر روی صورت و پیشانی مریض احوالم، در تلاش برای جان گرفتن بعد از چند روز متوالی سوپ خوردن، داخل فر کباب برگ درست کردم با کمی بلغور. همان طعم های دوران بچگی و مزه دست مادر که بیهوده گاهی تلاش می کنم بازآفرینی کنم. طبعا موفق نمی شوم اما توی ذهنم نزدیکی پدر و مادر را مزه مزه می کنم و حالم بهتر می شود.


Libreriamo 53

شنبه 23 بهمن 1395 20:52 نویسنده: شیرین چاپ

عشق ورزیدن با ریسک پذیرفته نشدن همراهست

زیستن با ریسک مردن همراهست

امیدوار بودن با ریسک ناامید ماندن همراهست

تلاش کردن با ریسک شکست خوردن همراهست

ریسک کردن یک الزام است

فقط کسی که جرات ریسک کردن دارد واقعا آزاد است.

آلدا مرینی


Libreriamo 52

شنبه 23 بهمن 1395 20:16 نویسنده: شیرین چاپ

- خلائی بزرگتر از آن زمان نیست که کسی وارد زندگی ات می شود، زیر و رویش می کند

و می رود پی کارش.

-برای بازگشودن قلب خود و هدیه اش به دیگری باید کمی شجاع و کمی دیوانه بود.

چارلز بوکوفسکی


آخ آخ ... این منم ها!

شنبه 23 بهمن 1395 15:26 نویسنده: شیرین چاپ


لوییجی، خرس گنده بداخلاق

جمعه 22 بهمن 1395 20:08 نویسنده: شیرین چاپ

زمختی از رفتار و سر و رویش می بارد. تو بگو یک ذره لطف و ظرافت در ظاهر و کلام و رفتار این بشر پیدا کنی. در زبان ایتالیایی به اینجور آدم ها گفته می شود "خرس". حالا بماند که به دلایل زیادی دوست ندارم صفات منفی آدمیزاد با نام حیوانات بیان شوند چون دنیا و وقایعش ثابت کرده اند که حیوان دو پا و ناطق از پست ترین و بی مایه ترین ها در نوع خود است. 

از بد روزگار لوییجی دست در کارهای کلیدی دارد. اداره و جلو بردن تولید در فرایندی زیر دستش است که عین قلب کارخانه است. هیچکس هم مثل خود او به اینکار و آن فرایند وارد نیست. سوادش؟ خدا می داند ... معلوماتش؟ آنرا هم خدا می داند ... دستهای پینه بسته، ناخن های شکسته و نصفه اش و مهارتش ولی جای شک باقی نمی گذارند که از آن گرگ های باران خورده صنعت است و چه خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید از من و شمایی که از دانشگاه بیرون آمده ایم و سر و ته مان ببویی بیش نیست که از کل صنعت فقط موازنه کردن فرایند ها (در حالت گاز، مایع و جامد و تعادلات شیمیایی و ... ) را بلد است چند سر و گردن بالاتر است. نه که درس خواندن بد باشد ها، ولی توی کار که بروید خودتان دستتان می آید که کل سواد شما در مقابل دانسته های لوییجی ها پشیزی نمی ارزد.

حالا ماجرا دو حالت دارد: یا آن آدم تحصیل کرده و ببو ذاتا کسی ست که به آدمیت آدم ها احترام می گذارد و هوش هیجانی اش هم بالاست و می تواند با لوییجی ارتباط کاری خوب برقرار کند و کار پیش برود، تنش پیش نیاید و بلکم یواش یواش این خرس گنده بد اخلاق دلش نرم شود و چون تو را تهدیدی برای خود نمی بینید چیزکی هم یادت بدهد. (ممکن است هم البته کسی ذاتا برای آدمیت آدم ها ارزش قائل نباشد ولی شعورش را بکار بیندازد و بفهمد برای پیش بردن کارش باید چطور رفتار کند.)

در حالت دیگر، آن ببوی تحصیل کرده نه آدمیت دیگران برایش مهم است و نه هوش هیجانی و شعور درست و حسابی دارد. فکر می کند با سالهای دانشگاهش و مدارک تحصیلی اش دیگر کون آسمان و زمین را پاره کرده و همگان باید در مقابلش کرنش کنند. آنوقت است که اگر طرف مقابلشان یکی مثل لوییجی از آب در بیاید حسابش پاک است. لوییجی مصداق بارز آنهایی ست که به قول آن ضرب المثل طلایی ترکی جلوی کسی که می گوزد می رینند! (گلاب به روی ماهتان ولی ضرب المثل همینست و کاری اش نمی شود کرد.) 

این جناب لوییجی از آنهاست که یک آدم پر اهن و تلپ را با تمام مدارک تحصیلی و دکترایش در تحقیقات به عجز و بدبختی می اندازد و طرف صدایش هم در بیاید باکی از درگیری فیزیکی و بلند کردن دستها ندارد. حالا چرا می شود با لوییجی ها با رفتار خوش و احترام خوب کنار آمد و رامشان کرد؟ چه چیزی باعث می شود که این جناب لوییجی اینور و آنور از طرز کار و معلومات شما تعریف کند و بگوید عجب آدم خوب و موثری هستید؟ که همکاری کند و عین یک شیر رام شده گوش به حرفتان بدهد؟

جوابش ساده است. همه ما انسان هستیم و هر انسانی ته دلش و ذاتا دوست دارد مورد احترام قرار بگیرد و وجودش ارزشمند شمرده شود. 

توی همه محیط های صنعتی یک یا چند تا لوییجی هست که زیاد می دانند و مهارت هایشان را با کار یاد گرفته اند. بجای بد رفتاری باهاشان و افزایش حس نا امنی آنها که فقط منجر به تنش و برخوردهای منفی می شود به روش های برد - برد روی بیاوریم بهتر است. اگر باور ندارید امتحان کنید!