X
تبلیغات
زولا

وقتی مچ خودم را می گیرم

پنج‌شنبه 30 دی 1395 23:55 نویسنده: شیرین چاپ

از وقتی محل کار و ساعات کارم عوض شده اند دائما و بطور سیستماتیک در حال غر زدن - بخوانید چس ناله - هستم. دائما از توی ترافیک گیر کردن و هدر دادن عمر عزیز و انرژی با ارزش در ترافیک و پشت چراغ قرمز می نالم و از اینکه عصر/شب دیر می رسم خانه می نالم.

امروز داشتم توی تاریک و روشن صبح توی اتوبان می راندم که یکدفعه یاد ترافیک های تهران و کرج افتادم. همین کرج خودمان ... توی ذهنیت مان بعنوان چس مثقال شهر ثبت شده ولی امان از وقتی که توی ترافیکش گیر می کنی. آنچنان گره کوری می خورد که آدم توی ذهنش را می کاود و سعی می کند آن چس مثقال شهر را یادش بیاید و بفهمد چرا باید اینهمه گره کور ترافیکی داشته باشد؟

یکدفعه یاد آخرین باری افتادم که توی کرج بودم و قرار بود دو نفر از عزیزانم مرا به خانه پدری برسانند - من در ایران رانندگی نمی کنم - و یک دوست عزیز تلفن کرد که"حتما باید ببینمت". تعجب هم کردم چون درست روز قبلش با هم به بهانه عصرانه خوردن ملاقات کرده بودیم و از خودم می پرسیدم وسط این بحبوحه وقت نداشتنِ من چرا می گوید بیا فلان جا تا حتما ببینمت. 

بیا فلان جا همان و گیر کردن ما در ترافیک همان! ترافیک که چه عرض کنم ... یک گره کور و خر تو خری که آن سرش ناپیدا بود! با بدبختی بالاخره رسیدیم به فلان جا و دیدم آن دوست عزیز و مهربان برایم یک شیشه از عطر خودش را خریده بود چرا که روز قبل گفته بودم چقدر عطرت خوب است! (ظریف بینی دوستان راستی راستی قلب آدم را گرم می کند.)

می گفتم ... امروز صبح وسط جاده همه اینها را یادم می آمد و ناخودآگاه به خودم نهیب زدم: بیشین بابا دهاتی! آخه پشت چهار تا چراغ قرمز معطل شدن هم شد هدر دادن زندگی در ترافیک؟! عاقبت کسی که جایی زندگی می کنه که حتی اتوبوس شهری هم نداره همینه دیگه. از سر تا ته دهاتش پنج تا چراغ قرمز بیشتر نیست و پشتشون پنج دقیقه بیشتر معطل ماندن می شود آه و فغان از ترافیک سنگین و هدر رفتن عمر با ارزش. خدایا توبه ...!


...

دوشنبه 27 دی 1395 21:24 نویسنده: شیرین چاپ

Per qualcuno sei un esempio, un errore, un ossimoro, un dono, un appetito, un rimpianto, una fantasia, un’utopia, una necessità, un’ucronia, un desiderio, un’invidia, una nostalgia. Non te ne accorgi, ma ogni giorno sei un nomade inconsapevole, errante tra i pensieri della gente.

- Michelangelo Da Pisa



برای کسی یک نمونه هستی، یک اشتباه، یک ترکیب متناقض، یک هدیه، یک اشتها، یک پشیمانی، یک خیال، یک مدینه فاضله، یک ضرورت، یک جایگزین، یک اشتیاق، یک حسادت، یک نوستالژی. بدون اینکه متوجه باشی هر روز مثل یک خانه بدوش در فکر دیگران سرگردانی.


...

یکشنبه 26 دی 1395 20:36 نویسنده: شیرین چاپ

تو با من وداع کن که گفتن کلمه وداع از من بر نمی آید.

مردن آسان است، از دست دادن تو سخت است.

Umberto Saba


چقدر دهاتیه!

یکشنبه 26 دی 1395 15:15 نویسنده: شیرین چاپ

داشتم آخرین پست "خرس" را می خواندم که جایی در وصف چیزی گفته بود دهاتی ست و توی پرانتز اضافه کرده بود: بیا تیربارانم کن، گفتم دهاتی!

از خنده بی اختیار منفجر شدم و یادم افتاد واقعا چقدر بعضی ها این اصطلاح و وصف مصطلح را به خودشان می گیرند و به حساب شهری و شهرستانی بودن می گذارند. نمی دانم از کی این برداشت مد شد از کلمه "دهاتی". تا جایی که یادم می آید این کلمه هیچ ربطی به مبدا و منشا آدم ها نداشته است و فقط اشاره ای ست به زشت و زمخت و بیقواره بودن چیزی یا جایی. و صد البته کسانی هم هستند که دوست دارند همه چیز را ناموسی و وطنی کنند و با شور حسینی در موردش بحث و شور راه بیندازند. تقصیر کسی هم نیست. برای من "دهاتی" بودن یا نبودن همیشه با همان معنی قدیمش باقی می ماند و ربطی هم به مکان خاصی ندارد. اینهمه عصبانی شدن از شنیدن کلمه دهات راستی از کجا می آید؟ برای منی که با این کلمه مشکلی ندارم، محل زندگی فعلی ام یک دهات است و در صحبت کردن و نوشتن خیلی با راحتی و بدون احساس تحقیر یا خشم محل زندگی ام را دهات می نامم. چون با توجه به مساحت و تعداد ساکنانش نمی تواند یک شهر باشد. حالا این کجایش عصبانی شدن و حس توهین و تحقیر دارد؟

گاهی بهتر است بجای بحث راه انداختن و توی شکم دیگران رفتن کمی به خودمان نگاه کنیم و ببینیم برخی کلمات به کجای افکار و احساساتمان ضربه می زنند که اینقدر واکنش شدید نشان می دهیم. راستی این را هم برایتان تعریف کنم: آخرین باری که به ایران سفر کردم - ای خدای من ... خیلی وقت از آن آخرین بار گذشته و غمگینم! - یک دوست عزیز و قدیمی مرا برای گردش به یک مرکز تجاری به گمانم جدید در شمال شهر تهران برد. یادم است که دقیقا متوجه نشدم کجای تهران هستیم و اسم مرکز تجاری را هم خوب یادم نیست. یک چیزی شبیه پالادیم بود. اگر چرت و پرت می گویم ببخشید اما این اسم - نام یک عنصر شیمیایی - برای یک مرکز تجاری خیلی خنده دار است اما در ذهن من همین اسم باقی مانده است. خلاصه که سرتان را درد نیاورم ... از همین اسم شروع کنیم که انتخابش دهاتی ست و بعد برسیم به کل آن ساختمان و مغازه ها و محیطش که از دهاتی هم دهاتی تر بود! صد البته می دانستم که آن دوست عزیز نیتش بردن من به یک رستوران بود که بشود درش غذای ایرانی خورد و خیلی هم خوشحال شدم از این کارش، چقدر هم خوش گذشت و چقدر گپ زدیم و از گذشته و حال خودمان تعریف کردیم. منظورم اینست که در شمال شهر تهران هم جاهای دهاتی پیدا می شوند و برعکسش ... مثلا عاشق لباسهای سنتی مردم ایران هستم. لباسهای کوردی، سقزی، آذری، گیلکی، عشایری و ... بسیار زیبا و شکیل اند. نمی دانم منظورم را خوب می گویم یا نه، دهاتی بودن یعنی نا هماهنگ و بی سلیقگی و وصله ناجور بودن. یعنی اصالت نداشتن و بی تناسبی. حالا چه در نقش یک پارچه یا مدلش باشد، چه در طرز لباس پوشیدن کسی، چه در رفتار و منش کسی و چه در یک مرکز تجاری گنده گوزانه شمال پایتخت. اینقدر سر یک کلمه و معنای لغوی اش شکم همدیگر را پاره نکنیم!


حس خارق العاده بعضی عکسها

یکشنبه 26 دی 1395 12:17 نویسنده: شیرین چاپ

یک کودک اطریشی که حین جنگ جهانی دوم یک جفت کفش نو دریافت می کند.


عکسها را در ادامه مطلب نگاه کنید. 

 
ادامه مطلب ...