یک چیزی گفتم که خودم از گفتنش روده بر شده ام

یکشنبه 30 آبان 1395 22:13 نویسنده: شیرین چاپ

موضوع اینست که موهای سفید دم به دقیقه یادم می آورند که زمان می گذرد و روزبروز دارم خرفت تر می شوم. بلانسبت همه کسانی که موی سفید دارند ها، دارم برای خودم حرف می زنم! می دانید که ... من با گذر زمان مشکل ابدی و لاینحل دارم. خلاصه که هر چند ماه یکبار باید دستی به موها بکشم، دست که نه البته، رنگ!

معمولا هم رنگ طبیعی موهای خودم را می زنم. قیافه ام هر عتیقه ای که هست را همانطور که مادر طبیعت خلق کرده بهتر ترجیح می دهم. منتها از وقتی که مجبور به رنگ کردن شده ام تا بحال نتوانسته نوئانس موهای خودم را پیدا کنم. کلی از رنگ موهای مختلف را هم امتحان کرده ام. گارنیه، لورئال، فرانک پروو . اما شماره چهار یا پنج هیچکدام شبیه موهای خودم نیست. بعد رفتم سراغ 5.3 و 4.3 اما سرخی ای که روی موها بجا می گذارند حالم را خراب می کرد.

خلاصه که فهمیدم که علاوه بر گذر زمان لازم است که با نوئانس های رنگ موها هم وارد مشاجره و بگومگو شوم!

آخرین تلاش مذبوحانه ام برای پیدا کردن رنگ موهای خودم، لورئال کستینگ کرم گلاس بود و نوئانس شکلاتش. برای خواهرم می نوشتم که حالا فعلا زیر نور لامپ درست و حسابی نمی فهمم چه چیزی از آب در آمده ... یا یک رنگ شکلات خوب در آورده ام ازش یا یک رید و مان درست و حسابی به کله ام! 

(گلاب به روی ماه همه شما البته، دارم از کله خودم حرف می زنم!)


با اینا پاییزو سر می کنم

شنبه 29 آبان 1395 20:47 نویسنده: شیرین نظرات: 3 نظر چاپ


 امسال دارم کم کم و گاماس گاماس لذت پاییز را کشف می کنم. آنقدر وقت ندارم، آنقدر خسته ام، آنقدر دلم وقت آزاد می خواهد که مجال ندارم از کوتاه شدن روزها و سرما و باران و برگریزان و ... غصه بخورم. در عوض از معدود روزهای آفتابی و گرمای ملس خورشید در بعد از ظهر لذت می برم. از طعم خرمالو و بلوط مست می شوم. شبها یخ زده به خانه برمی گردم و کمی شراب آخر شب تنم را گرم می کند و چشمم را خواب. 

موقع رفت و آمد به محل کار همیشه هوا گرفته و تاریک است. همان چیزهایی که اصلا دوست ندارم. صبوری می کنم و تلخی سرما و تاریکی را با صدای گرم و موسیقی زیبای سلین دیون شیرین می کنم. همانطور که به جاده جلوی چشمم خیره ام یاد سالهای پیش، خیلی پیش، می افتم. وقتی توی یک بیابان دور افتاده و بی امید این آهنگها را گوش می دادم. یک کسی آن روزها بود که فکر می کردم یک دوست خوب و یک همکار خوب تر باشد. نبود، اما اسمی رویم گذاشت که برایم ماندگار شد. الان دیگر نیست و با اینکه می دانم او یک دوست خوب نبود، فکر کردن به اینکه نیست، نیست که ببیند من الان آن جایی هستم که آنروزها می خواستم و به آرزویش با سلین دیون همخوانی می کردم، غمگینم می کند. حیف که یک دوست خوب نبود و حیف که دیگر نیست تا تلافی این در بیاید که از غمم با او حرف می زدم و حیف که نمی توانم الان از رضایتم برایش بگویم. باز هم مشکل دیرینه ام با مرگ سر بر می آورد و از مرگ کسی غمگین می شوم که دوست خوبی نبود. اما چه اهمیتی دارد؟ خاموش شدن یک زندگی همیشه تلخ است. خاموش شدن یک زندگی، مرگ دنیایی ست که در آن زندگی و اطراف آن بوده، مرگ یک زندگی همیشه بخشی از دنیای اطرافیان را هم با خود نابود می کند.

سری تکان می دهم و سعی می کنم این تلخی را هم همراه تلخی سرما و تاریکی به پشت پشت های ذهنم برانم و بخوانم:

....When love was too much to bear

I just left it there

But here I stand face to face

With this heart of mine


Livin' without you I only fall behind

We had a love most people never find

...

(Only One Road)


نمی توانم باز نشرش نکنم!

جمعه 28 آبان 1395 20:28 نویسنده: شیرین نظرات: 4 نظر چاپ


“I’ve known since I was thirteen. It wasn’t a struggle for me. I didn’t question whether it was ‘right’ or ‘wrong.’ I just knew it was me. But I’m still completely closeted. I’m part of a very religious community. Even my choice to go to college was questioned. It’s seen as not trusting in God. If my family knew I was g a y, I’d be cut off completely. Listen, they’re not bad. They aren’t bad people. It’s just what they believe. I’m not angry at them. I’m angry at the situation. If I choose to fall in love, then nobody that I’ve ever known will speak to me again.”

Brian K. Barton My daughter came out to me just a little over a year ago. I was completely shocked. I am also more proud of her today than ever. Remember that no matter what happens in the future, there is an old white guy in Texas that cares about you, just because you are a precious child of God, and exactly who he made you to be.


از وقتی سیزده سال دارم آنرا می دانم. برایم مانند یک جنگ نبود. از خودم نمی پرسم درست است یا غلط. تازه فهمیده بودم کی هستم. با اینحال کاملا خود را پنهان کر ده ام. من جزیی از یک جامعه مذهبی هستم. حتی انتخابم برای کالج رفتن هم موضوع بحث بود گویی به معنای ایمان نداشتن به خدا باشد. اگر خانواده ام بداند که گ ی هستم کاملا مرا طرد می کند. 

گوش کن، آدم های بدی نیستند. این فقط آن چیزی ست که ایمان آنهاست و من نسبت به ایشان خشمگین نیستم. نسبت به این وضعیت خشمگینم. اگر روزی تصمیم بگیرم عاشق شوم، هیچکس از کسانی که می شناسم دیگر با من کلامی حرف نخواهد زد.


برایان ک بارتون (خواننده و نظر دهنده): دخترم کمی بیش از یکسال پیش پیش من اعتراف کرد. کاملا شوکه شده بودم اما امروز حتی بیش از قبل به وجود او افتخار می کنم. یادت باشد که مهم نیست در آینده چه اتفاقی بیفتد، اینجا در تکزاس یک مرد سفید هست که تو برایش مهمی چون تو یک فرزند ارزشمند خداوند هستی و دقیقا اویی هستی که او خلق کرده و خواسته تا باشی.



حکمت رفتارها

جمعه 28 آبان 1395 20:08 نویسنده: شیرین چاپ

خیلی ها در مقایسه سگ با گربه از این شاکی اند که گربه کلا آدم را آدم حساب نمی کند! درست است که شیوه محبت کردن گربه با سگ کاملا متفاوت است، سگ مثل یک آدم برونگراست که روی سر و کله آدم می پرد و گربه یک شاهزاده و نجیب زاده درونگراست که محبتش را با روش های بسیار نامحسوس و باریک ابراز می کند.

از همه اینها گذشته ... این نکته مهم و اساسی را یادمان باشد:

شما هم اگر اجدادتان ببرها و شیرها باشند، نوه نتیجه های میمون ها را داخل آدم حساب نمی کنید! 



نسبیت

پنج‌شنبه 27 آبان 1395 22:10 نویسنده: شیرین چاپ

برایم چند ساله بنظر رسیدن بر خلاف خیلی ها در سن بلوغ در ارتباط با جنس مخالف نبود، اهمیتش برایم از جنس "داخل آدم حساب شدن" بود! 

یکی از تلخ ترین تحقیرهایی که در ذهنم باقی مانده است، آن شبی ست که به لوناپارک رفته بودیم و یک دختر عموی همسن منهم همراهمان بود. یادم نیست سوار کدام بازی می خواستیم بشویم که مسئولش جلوی مرا گرفت و گفت این بازی برای بچه های (بچه!! اوف ف ف) زیر پانزده سال ممنوع است، خطر دارد و برای من مسئولیت. هر قدر اصرار کردم که بابا جان! من و آن یکی که فرستادی تو هم سنیم توی کتش نرفت. 

الان خیلی پیش پا افتاده و حتی احمقانه ممکن است بنظر برسد، ولی داخل آدم حساب نشدن در آن سن برای آدم خیلی گران تمام می شود. یادم است که پدرم سعی کرد از توی دلم در بیاورد و دستم را گرفت و برد تا داخل پارک چرخی بزنیم و تمام مدت هم با من حرف می زد و لوسم می کرد اما من حواسم فقط به صداهای جیغ و خنده خواهرها و دختر عمو بود.

خیلی سال از آن موقع گذشته و بالاخره آن بچه سال بنظر رسیدن دارد میوه های خودش را می دهد. نخندید ولی برای کسی مثل من که با گذر زمان و مرگ مشکل دارد و به خودش قول داده است هر وقت دستش به خدا رسید یک گوشمالی حسابی بابت این بند تمبانی خلق کردن طبیعت و قوانینش به او بدهد، شنیدن اینکه هر کسی با اولین برخورد از شش تا ده سال کمتر از سن واقعی به او می دهد خیلی اتفاق فرخنده ای ست!