از سری مهارت های زندگی

پنج‌شنبه 29 مهر 1395 20:19 نویسنده: شیرین چاپ

این دو تا مقاله را روی سایت مدیران ایران مطالعه کردم و خیلی پسندیدم.

اگر مایل به خواندنشان هستید روی لینک های زیر کلیک کنید.

حق داریدرفتار،افکار واحساساتتان را قضاوت کنید


یادآوری: حکم آنهایی که بدلایل مذهبی یا وسواس های متفرقه یا هر دلیل دیگری با دیگران دست نمی دهند را از من نپرسید چون جوابش را نمی دانم! فقط می دانم که هر انتخابی یک قیمتی دارد. یک چیزهایی را بدست می آوریم و از بعضی دیگر بناچار باید چشمپوشی کنیم.


از ما گفتن!

سه‌شنبه 27 مهر 1395 20:40 نویسنده: شیرین چاپ

- یک چیزهایی  گفتن شان و یا شنیدن شان، خوشایند نیست اما نمی شود هم انکارشان کرد. ذات همه آدمها نجیب نیست، به بعضی ها احترام می گذاری، علیرغم تفاوت زیاد فرهنگی وقتی خاکی هستی باهاشان طوری سر بر میاورند که برای توصیف رفتار زشتشان چیزی بهتر از جفتک انداختن پیدا نمی کنم. حواسمان به نانجیب ها باشد که لیاقت حرمت و مراعات ندارند. از ما گفتن!

- در ادامه بند قبل، وقتی نانجیبی کسی را به یقین می دانید بهترین تنبیه برایشان دیدن رفتار متفاوت شما با آنها و دیگران است. لازم به واکنش خاصی نیست، وقتی اویی که همیشه و با همه هستید از او دریغ شود بدترین مجازات است. عمیقا به روش مدیریتی ژاپنی ها اعتقاد دارم که بدترین تنبیه، مورد توجه و تحسین واقع نشدن است. از ما گفتن!

- همه ما در دنیای کوچک اطراف خود نیاز داریم یک مدیر باشیم. مدیریت زمان، مدیریت ریسک، مدیریت بحران، مدیریت منابع انسانی، مدیریت مالی و ... مطالعه در مورد این مهارت ها از همه ما افراد موفق تری می سازد. مثل آنهایی نباشیم که فقط کافیست نگاهشان کنیم و رفتارشان را با اطرافیان ببینیم، درگیری هایشان را با امور روزمره زندگی ببینیم تا بفهمیم چه اوضاع و زندگی داغونی دارند و چه آدم های ناتوان و آشفته ای هستند. در مقابل آموزش مهارت های مدیریتی فوری گارد نگیریم که "من مدیر نیستم! خدا را شکر!" از ما گفتن!

- باز هم در اشاره به بند اول، بعضی ها لیاقت کمک شدن هم ندارند. وقتی در موقع درستش به سراغشان می روی و دست کمک دراز می کنی، خیلی وقتها آنقدر دید بسته و فکر کوتهی دارند که خدا می داند این کمک شما را چه چیزی تصور می کنند. باید زمان بگذرد و خوب در گنداب فرو بروند تا تازه حالی شان شود که ای بابا! چند وقت پیش به کمک نیازمند بوده اند! گاهی اوقات لازم است صبوری کنید و واکنش نشان ندهید و فرو رفتن هر روز آدم ها در گنداب را تماشا کنید. از ما گفتن!

- اینروزها کمی گرفتارم و بی حوصله. می دانم که در انجام وظایفم و بجا آوردن حق دوستی کوتاهی می کنم. معذرت می خواهم و درخواست می کنم تحملم کنید تا با خلق خوش و میل و رغبت تمام ای میل ها را جواب بدهم. 

اوقات تان خوش!


وقتی باران بی وقفه می بارد

پنج‌شنبه 22 مهر 1395 22:21 نویسنده: شیرین چاپ

آدم باید تمام ساعات روز را در گوشه گرم و نرم خانه بماند، یک پشمالوی نرم و گرم هم توی بغلش داشته باشد و به خرخرهایش گوش بدهد! (یعنی یک روز خواهم توانست بفهمم چطور یک موجود زنده می تواند اینقدر تو دل برو و شیرین باشد؟!)

اگر می توانید اجازه چنین لوکسی را به خودتان بدهید، رخصت دهید کمی بهتان حسودی کنم.

شب همگی بخیر. 






ناف دنیا

چهارشنبه 21 مهر 1395 19:49 نویسنده: شیرین چاپ

این مطلب از آنهایی ست که بعضی ها ممکن است با خواندنش تصور کنند مورد توهین واقع شده اند یا اینکه نچ نچ کنند و بزرگوارانه نصیحت کنند که "عزیزم قضاوت نکن!" 

قبلش دو نکته را بگویم: 

این "عزیزم" گفتن ها اثرش عین نشادر ریختن به کسی ست! اگر دلتان می خواهد فحش نثارتان نشود - علنی یا تو دلی - شاید بهتر است از این عبارت من درآوردی که اخیرا خیلی مد شده استفاده نکنید. آدم ها "عزیز" همدیگر نیستند مخصوصا وقتی همدیگر را نمی شناسند! این کلمه ناخوشایند و نامتناسب با موقعیت هم از سری بقیه کلماتی ست که جزو ادبیات و فرهنگ آخوندی ست و هیچ اصالت و زیبایی گفتاری ندارد. (مثل حاج خانم و حاج آقا صدا کردن هر سالمندی حتی وقتی از تفکر ایشان بی اطلاعیم!)

دوم اینکه سعی کنید دم به دقیقه همه را به قضاوت نکردن دعوت نکنید. این عبارت بسیار دستمالی شده است و معنای واقعی خود را نیز از دست داده است. یادمان باشد که اینکه کسی نظرش را در مورد امری بیان کند فرق دارد با فتوا دادن و حکم کلی صادر کردن. فرق ایندو باریک است، اشتباه نکردنش هوشمندی می خواهد.


اما اصل موضوع اینکه نمی دانم چه شد که امروز یاد این افتادم که چقدر نسل های ما - متولدین دهه چهل و پنجاه - فرزندان خوب و کوشایی بودند. چقدر اهل تلاش و چقدر اهل چس ناله نکردن - برعکس خیلی از دهه شصتی ها با آن خود اسم گذاری های نسل و سوخته و اینها! -  چقدر گلیم خود را دست تنها از آب بیرون کشیدند و ... و در عوض نسل ما چه والدین بد و بی کفایتی از آب درآمد!

خیلی حیرت می کنم از اینکه می بینم چرا نسل ما توانایی انتقال ارزشهایی که از والدین خود آموخت، به فرزندان خود نداشت؟ چرا فرزندان خود را طوری تربیت کرد که فکر کنند در ناف دنیا هستند؟ البته این موضوع کمی ورای متولدین دهه پنجاه و چهل ایران است. کلا نسل جدید در دنیا فکر می کند خیلی تحفه ای ست و هر قدر هم جلوتر می رویم این مرض "پروتاگونیسم" در بچه ها شدت می گیرد. 

صد البته صلاح مملکت خویش خسروان دارند و والدین اگر می خواهند یکسره قربان صدقه دستهای بلورین بچه هایشان بروند مختارند، فقط حواسشان باشد که دنیا پر از بچه است و در چشم بقیه هیچ بچه ای با بچه دیگر فرقی ندارد! بزرگ تر هم که بشوند با گوشت و پوست درک می کنند که در دنیا مثل بقیه آدم ها فقط یک عدد هستند. یک عدد که جمعیت تشکیل دهنده یک جامعه را نشان می دهد. فردیت ما آدم ها واقعا برای بقیه هیچ اهمیتی ندارد و هر قدر این موضوع را زودتر بفهمیم بهتر است.

تا دیر نشده به خود بجنبیم و یاد بگیریم چطور به بچه محبت کنیم که با دردانه کردن و تحفه تصور کردنش قاطی نشود!

از ما گفتن.


سرمایی که جان را منجمد می کند

دوشنبه 19 مهر 1395 21:55 نویسنده: شیرین چاپ

یک روزهایی از سال "میان فصل" اند. در این روزها آدم بیرون باشد حالش بهتر است و تنش گرمتر تا حبس در داخل چهار دیواری. حالا این چهار دیواری هر جا که می خواهد باشد: خانه یا محل کار یا مغازه. دیوارها سرد هستند و هوا ساکن، اگر مکان آفتابگیر نباشد که دیگر قوز بالا قوز است. وقت روشن کردن وسایل گرم کننده هم نیست، پس باید لرزید و لرزید. امروز از اول صبح لرزیدم و کار کردم. نه فقط دستها و انگشتانم، حس می کردم اندام های داخلی ام هم یخ کرده اند. از کجا فهمیدم؟ معلوم است که داخل ریه ها و معده و روده هایم نمی توانم دما سنج بگذارم، ولی وقتی دل درد مزمن می گیرم، غذای کم حجمی که خورده ام هضم نمی شود و روی دلم می ماند و نفخ ناجوری امانم را می برد، می فهمم که از درون یخ کرده ام و حالم بد است. نفس هایم کوتاه و کم عمقند چون انقدر از فرط سرما شانه هایم بی اختیار جمع می شوند که قفسه سینه بسته می شود و آنطور که باید و شاید نفس نمی کشم. عصر موقع رفتن و کمی قبل از خاموش کردن کامپیوتر و چراغ ها رفتم یکی دو تا وسیله که از اتاق همکاری قرض گرفته بودم پس بدهم که دیدم "رینا" همکار هلندی تبارمان آنجاست. می خندم و می گویم رینا! امروز تیپ آبی زده ای و چقدر هم بهت می آید! او هم می گوید تو در عوض حسابی رنگت پریده! حالت خوبه؟ خسته ای؟

برگشتنی می روم داروخانه، داروخانه نه ها ... نمی دانم در فارسی چه می گویند به Parafarmacia ، می شود مکمل های غذایی و مواد و محصولات آرایشی بهداشتی خرید و داروهایی که بدون نسخه هم فروخته می شوند. مکمل غذایی برای مو می خرم. از خاصیت این تغییر فصل و هجوم سرما و یخ زدن های دائم، اگزمای پوست و ریزش مو هم هست. کرم ام را هم باید عوض کنم، ان محافظت صد در صد را می گذارم برای سال دیگر و یک دانه جدید ِ با عیار پنجاه درصد می خرم و یک بسته قرص جوشان آسپیرین ث.  آنقدر حالم بد بود که حس می کردم باید حتما چیزی برای سرماخوردگی بخرم. دختر جوان داروساز وقتی کارت بیمه ام را نگاه کرد خندید و گفت: اِاِاِ ... یک همکار داشتیم که منتقل شد به تورینو و او هم ایرانی ست! می خندم و می گویم چه جالب! آخر زیاد نیستیم در این حوالی! با انرژی می خندد و می گوید همینطور است.

برمی گردم به سمت خانه، چای با هل دم می کنم، فورا آبگرمکن را روشن می کنم و صبورانه انتظار می کشم تا شوفاژها گرم شوند و دمای دماسنج کمی بالاتر برود. طوری نگاهش می کنم، انگار وقتی بجای 20.1، برسد به 22، بدن منهم یخش باز شده است! اصلا نمی دانم چرا در خانه که دمایش بیست درجه است باید اینهمه احساس سرما کنم؟ اخبار دارد در مورد کشتار تازه داعش حرف می زند. سیبل جدید شان گربه ها هستند!

صورت معصوم و چشم های ترسان گربه ها را در چنگال سیاه پوشان ریشو نگاه می کنم و ناخودآگاه بغضم می ترکد! در دوران دیکتاتوری کمونیسم چکسلواکی هم سگها را می کشتند و نگهداری شان ممنوع بود. در ایران داشتن حیوان خانگی ممنوع است و به سگها سم می دهند یا با گلوله می کشندشان. داعش گربه ها را می کشد ... از حجم کثافتی که در درون ما جانواران دو پاست پوست بدنم جمع می شود. نمی دانم بیشتر ترسیده ام یا بیشتر سردم است. شاید هم از شدت ترس دارم می لرزم. شوفاژها داغند و عطر چای داغ و هل هم در فضاست. پس چرا هنوز اینقدر می لرزم؟