(کوتاه از هر طرف) پریم

چهارشنبه 31 شهریور 1395 20:24 نویسنده: شیرین چاپ

- ملت از فنجان قهوه و کاپّوچّینو و بریوش و بشقاب غذا و فنجان دسر و ... عکس منتشر می کند، انگار که بقیه دنیا اگر ندانند او دارد چه می خورد روزگارشان سر نمی شود، یکی هم مثل من اینقدر عکس روی ف ی س ب و ک نمی گذارد که خواهرش عکسهایش را منتشر می کند! پریروز دیدم ف ی س ب و ک بهم خبر می دهد که خواهرم عکس تازه منتشر کرده، با کلی ذوق می روم نگاه می کنم و یهو می بینم وسط عکسها چند تایی هم از عکسهای من است. برایش نوشتم: من اینجا چکار می کنم؟!

- این ماه، ماه ویرجینیا وولف است و البته میلان کونده را که پای ثابت کتابخوانی هایم شده است. "والس وداع ها" را شروع کرده ام و بعد از اتمامش می روم سراغ خانم دالووی. این وسط ها یکی از همکاران با کلی آب و تاب یک کتاب بند تمبانی برایم آورد و اصرار کرد که بخوانم. چه باشد خوب است؟ ... پنجاه سایه روشن خاکستری! کلا اینجور کتاب ها را که توی مغازه های بین راه (Auto Grill) ها و توی قفسه سوپرمارکت ها و ... می فروشند دوست ندارم. کسی که مثل من چشم هایش باباغوری ست باید سوی چشم ها را صرف چیزهایی بکند که ارزشش را داشته باشند. لااقل پس فردا زد و به کل کور شدم، حسرت نخورم.

- در مورد همان موضوع سوی چشم ... فیلم رقصنده در تاریکی فون تریر بدجوری روی من اثر گذاشت. هم موقع دیدنش و هم بعد از آن. کابوس کوری یکی از ثابت ترین کابوس های زندگی منست و یک فکر مزمن و مزاحم که عین یک مگس سمج دائما یک گوشه ذهنم وز وز می کند و آزارم می دهد. اگر چشم سالم دارید خیلی قدرش را بدانید!

- تا وقتی من در ایران شاغل بودم، مبحث Capability یک خط تولید خیلی مهم نبود. شاید الان هم همینطور باشد. اما در صنعت دنیای کفر از آن نان های واجب هر خط تولیدی ست. وقتی این خصلت یک خط تولید و قابلیت و توانایی ایجاد ثباتش در حین تولید اثبات شوند انوقت معجزه بزرگ رخ می دهد! کار اپراتورهای خط و آزمایشگاه های کنترل کیفیت به یک چهارم می رسد. نمونه برداری کمتر می شود و نه محصول هدر می رود - محصولاتی که رویشان آزمایش صورت می گیرد و در نهایت منهدم می شوند - و نه نیروی انسانی. یکی از کارهای من، انجام تمام آزمایش هایی ست که نشان می دهد یک خط تولید دارای خصلت Capability ست. از خستگی می میرم موقع انجامش اما همه افراد درگیر با آن خط تولید، از مدیر تولید و سرپرست ها و اپراتورها گرفته تا سرپرست آزمایشگاه و مدیر کل کیفیت و پرسنل آزمایشگاه ها وقتی مرا می بینند طوری ذوق می کنند که انگار بابا نوئل با بسته های هدیه از راه می رسد!

- بعد از اینهمه سال هنوز یاد نگرفته ام مقایسه نکنم، یک امر ناخودآگاه است. ناخودآگاه آدم آسایش حال را با سختی های گذشته مقایسه می کند و شکرگزار می شود. امروز که سخت مشغول کار با دینامومتر بودم و باید یک چیزی حدود 250 محصول را با آن آزمایش می کردم یک آن توجه کردم به این که در یک آتلیه تولید، فقط من هستم و یک گروه از اپراتورهای تولید، سرپرست آتلیه و مسئول فنی شان و یک گروه از متخصصان بیرونی که طبق قرارداد تعمیرات پیشگیرانه را انجام می دهند. خدا را شکر کردم که با اینکه تنها زن در بین همه آن مردها هستم نه احساس ناراحتی می کنم، نه سنگینی نگاه کسی را باید تحمل کنم، نه کسی منتظر است من یک سوتی بدهم، نه کسی منتظر است من نتوانم یک بار سنگین را بلند کنم، نه کسی منتظر است بزنم دینامومتر را از تنظیم خارج کنم و نه ...  خدایی در سالهای اشتغال در ایران کلی از انرژی ام صرف تحمل یا مبارزه با همین مزخرفات بی ارزش میشد. خدا کند الان وضعیت بهتر شده باشد!

- یکی از متخصصانی که داشت به تعمیرات و تنظیم های ماشین ها می رسید روی صندلی چرخدار نشسته بود. به کارش بسیار مسلط بود و با آنچنان چابکی از اینطرف به آن طرف می رفت که واقعا حیرت و تحسین برانگیز بود. پیش خودم فکر کردم طرفهای ما، عمرا اگر به کسی که روی صندلی چرخدار است کار بدهند، عمرا اگر به توانایی هایش اعتماد کنند. فقط سر تکان می دهند و با دلسوزی به او توصیه می کنند گوشه خانه بنشیند، "مزاحم کسی نشود" و انتظار بکشد که روز مرگش از راه برسد! 

مثلا قرار بود مقایسه نکنم ... نمی شود دیگر!


کوتاه از هر طرف

سه‌شنبه 30 شهریور 1395 21:11 نویسنده: شیرین چاپ

- زندگی همین است ... یکجایی می رسی که تصمیم می گیری کاری بکنی که فکرش را هم نمی کردی و اگر کسی بهت در موردش حرف می زد مسخره بازی درمی آوردی. حالا شده حکایت من و زبان فرانسوی که دوستش نداشته ام و ندارم اما می دانم که لازم است یادش بگیرم. بالاخره به این فکر تسلیم شدم و از امروز شروع کردم اینطرف و آنطرف تلفن کردن برای پیدا کردن یک دوره مناسب برای شروع یادگیری.

- من آدم خیلی نرم و مهربانی هستم. صدایم عین صدای بچه هاست مخصوصا پشت تلفن، رفتارم هم خیلی مهربان و نرم است. کسی خوب مرا نشناسد نمی فهمد زیر این دستکش مخملی چه دست محکم و آهنی ای است! یکی از آنها که پشت تلفن در مورد دوره زبان صحبت می کرد می گفت کلاسهای افراد شاغل همیشه ریزش زیاد دارد، راندمان کل و نهایی اش کم است چون آدم بزرگ های شاغل کم انگیزه اند، خسته اند آن موقع عصر و ... هیچ چیز نگفتم اما با خودم فکر کردم: اگر تصمیم گرفتم مشتری بسته آموزشی شما بشوم خواهی دید یک آدم بزرگسال و شاغل چقدر با انگیزه و پر تلاش و پر انرژی می تواند باشد. لابد فکر کرده اند همین زبان ایتالیایی را بنده از مهد و وقتی تنگ دل مامان جان و باباجانم بوده ام و صبح تا شب و شب تا صبح سرویس می گرفتم بلد شده ام!

- در خصوص صدای پشت تلفن: یکبار پارسال به یکی از آزمایشگاه ها تلفن کردم تا با یکی از همکاران - النا - صحبت کنم. کسی که گوشی را برداشت مرا نشناخت. فقط گفت النا در جلسه است می خواهی به او بگویم بعدا با تو تماس بگیرد؟ گفتم نه خودم سراغش را می گیرم. بعد از نیم ساعت شخصا رفتم به آن آزمایشگاه و بعد از انجام کارم گفتم راستی النا بهت گفتند که تلفن هم کرده بودم؟ با کمی تعجب گفت نه! فقط بهم گفتند دخترت تلفن کرده بود. از خنده روده بر شدم و گفتم اقلا به لهجه ام هم که دقت می کرد باید می فهمید نمی توانم با این لهجه خارجی دختر تو باشم. اما حالا از این حرفها گذشته دخترت چند ساله است؟ گفت: 14 سال!!

- وقتی آنجلینا جولی یا براد پیت باشی، خبر ازدواج و عروسی ات در قاره های دیگر می شود جزو اخبار تلویزیون رسمی کشور که همه باید در خبر ساعت 20.00 آنرا بشنوند! با خودم فکر می کردم ... آخر وقتی یک زندگی همه چیزش بر وفق مراد است مگر مریض هستید قواعدش را عوض کنید؟ این دو نفر با آن خانواده پر جمعیتشان ده سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند و یک ازدواج در عرض دو سال توانست از هم بپاشدش. خوب بگو مگر مریضی قواعد یک بازی برنده را عوض کنی؟ همین می شود دیگر. از قدیم گفته اند تیمی که برنده می شود را نباید عوض کرد!


Libreriamo 42

یکشنبه 28 شهریور 1395 21:32 نویسنده: شیرین چاپ
کسی هست که به تو می گوید: موفق می شوی!
و کس دیگری هست که در آغوشت می گیرد و در گوش ات می گوید: موفق می شویم!


آدمهایی که کمی دیوانه هستند را دوست دارم،
آغوش های ناگهانی، کارهای فکر نشده و حساب نشده،
لبخندهای رایگان،
کسی که اول سلام می کند، کسی که توجهش را به تو هدیه می کند،
کسی که چشمهایش را به چشمهایت می دوزد وقتی با تو صحبت می کند،
عاشق آنهایی هستم که خود را وسط معرکه می اندازند، کسی که رقص اول را انجام می دهد،
کسی که خود را مست احساسات می کند و شادیش را به تو سرایت می دهد ...
Paola Felice

از هر دری 37

یکشنبه 28 شهریور 1395 15:41 نویسنده: شیرین چاپ

- امسال ماه سپتامبر خیلی گرم شروع شد. دیشب گزارشی روی اخبار (TG5) می دیدم در مورد اینکه همین گرمای بی موقع ده روزه چقدر یخ های قطب را آب کرده است. آدم ورم غصه اش می شود والله! الان تازه برگشته ایم به حالت عادی. امروز تمام لباسهای تابستانی را جمع کردم و پاییزی ها را بیرون کشیدم.

- از جمعه که ساعت کارم تمام شد تا دیشب عین بچه های لات کوچه - این اصطلاحی ست که به شوخی همیشه با خواهرم استفاده می کنیم! - یکسره اینور و آنور بوده ام. امروز هم قرار بود برای ناهار و عصر با یکی از دوستان بیرون باشیم ولی دیگر نکشیدم! برایش پیغام فرستادم که ببم جان ... من دیگه سن وسال ندارم برای ولگردی تمام وقت در آخر هفته!

- زمان عین برق و باد می گذرد. اول سال وقتی با دوستم حرف از تاریخ عروسی اش میشد چقدر بنظرمان دور می آمد. دو هفته دیگر روز موعود است و هر وقت یادش می افتم آنچنان اضطراب و دل پیچه ای می گیرم که نگو. حالا خوبست آنهایی که قرار است ازدواج کنند دو نفر دیگر هستند و نه من! گمانم من از همانهایی می بودم که ده دقیقه قبل از اجرای مراسم فرار می کنند.

- نزدیک بود خودم را متقاعد کنم به شرکت در مراسم رسمی در کلیسا و بعدش برگردم خانه. در دقیقه نود فهمیدم که تنها مانده ام و شوالیه ندارم. خیلی بد است آدم در یک عروسی که فامیل هیچ طرفی را نمی شناسد تنها بماند و قرار باشد پنج شش ساعت طولانی و پایان ناپذیر را تنهایی بنشیند و در و دیوار و سقف را نگاه کند. اما چندی پیش خبردار شدم که دوست قدیمی ام مارکو هم دعوت است و اتفاقا او هم برای شرکت در مراسم که در یک موستان دور از شهر است معطل ماشین است. خلاصه که او شوالیه منست و من راننده او! به قول با گرگها می رقصد: معامله خوب!


آخ آخ ... راست میگه لعنتی!

یکشنبه 28 شهریور 1395 14:57 نویسنده: شیرین نظرات: 4 نظر چاپ


شنیدن ضدای صبط شده ام باعث می شود این میل در وجودم پیدا شود که بروم و از 

تک تک کسانی که با انها صحبت کرده ام معذرت خواهی کنم.

حقیقتا، بسیار متاسفم!