Libreriamo 34

پنج‌شنبه 31 تیر 1395 20:54 نویسنده: شیرین چاپ

باید عادت کنیم به اینکه در دوراهی های مهم زندگی، هیچ تابلوی راهنمایی وجود ندارد.
ارنست همینگوی

Ben Svegliata!

پنج‌شنبه 31 تیر 1395 15:23 نویسنده: شیرین چاپ

صبح دیر از خواب بیدار شدم. از خواب سنگین و شیرینم لذت می بردم و یک خواب عجیب هم می دیدم. فکر کنم همان خواب باعث شده بود با زنگ تلفن بیدار نشوم. نمی دانم چطور شد که یکدفعه مغزم نهیبی به من زد و خیلی ناگهانی از خواب پریدم و دیدم تلفن را که زنگ زده بود خاموش کرده ام و توی بغلم گرفته ام. انگار که می خواستم آرام بگیرد و با سر و صدایش مزاحمم نشود. وقتی دیدم نیم ساعت از زمانی که همیشه بیدار می شوم گذشته عین برق گرفته ها از جا جهیدم. کورمال کورمال سرپایی ها را پیدا کردم و چراغ را روشن کردم. با توجه به وقت باقیمانده فوری شروع کردم به فکر کردن به اینکه از کدام کارهای روزمره صبحگاهی چشم پوشی کنم تا زمان بدست بیاورم.

قرصم ... قرصم را باید حتما بخورم. با دستهای هول درب کمد را باز می کنم و دو تا قرص را توی دستم نگه میدارم و دنبال لیوان آب هستم ولی یکی از قرص ها از دستم می افتد و نمی دانم کدام گوری خودش را قایم می کند. لعنتی! این اتفاق ها فقط وقتی عجله داری برایت می افتند! به سرعت یک قرص دیگر را برمیدارم و با کمی آب بالا می اندازم. عین دیوانه ها شروع می کنم اینور انور دویدن. حتی ان موقع صبح و در تاریکی هم نمی توانم بدون صبحانه از خانه بیرون بروم اما تصمیم می گیرم که وقت برای چای دم کردن نیست و بهتر است از چای سبز پودری هربالایف تهیه کنم. آب را می گذارم گرم شود و خودم می دوم سمت توالت. 

در همین حین تصمیم گرفته ام که می توانم برای یک روز هم که شده ظرف های صبحانه را قبل از خروج از خانه نشویم و تخت را مرتب نکنم. آسمان که به زمین نمی آید، کسی هم درب خانه ام را قرار نیست باز کند و خودم هستم که بعد از ظهر بر میگردم و صحنه یک آپارتمان بهم ریخته را می بینم. روی میز قهوه جوش را که دیشب شسته بودم و گذاشته بودمش خشک شود هنوز با تمام تکه هایش ولوست. تکه ها را برمیدارم تا مونتاژ کنم و داخل کمد بگذارم اما تکه زیرینش از دستم می افتد زمین و در آن ساعت صبح چنان صدایی می کند که دلم می خواهد ریز ریز شوم! خدا را شکر می کنم که همسایه زیرین در تعطیلات است وگرنه نمی دانستم چطور باید ازشان معذرت خواهی کنم. با عجله صبحانه را فرو می دهم و بدو بدو می روم مسواک بزنم و کرم های صورت و دور چشم را. می خواهم از روی طاقچه Labello را بردارم اما از دستم می افتد و قل میخورد اینور آنور! دیگر صبر و حوصله ام تمام شده و شروع می کنم به لعن و نفرین قانون مارفی که باعث می شود دقیقا در روزی که خواب مانده ام همه چیز از دستم بیفتد پایین.

بالاخره با هر بدبختی شده لباس می پوشم و بعد می بینم که در کمال تعجب وقت اضافه هم دارم. اول ظرف ها را می شورم و مرتب می کنم و می بینم باز هم وقت هست! تخت را هم مرتب می کنم و تازه یادم می افتد که از دستمال کاغذی ای که همیشه موقع خواب کنار دستم نگه میدارم خبری نیست. بالش ها را جابجا می کنم و پیدایش نمی کنم اما چون عجله دارم بی خیالش می شوم و می روم. توی کوچه کناری که می پیچم تا به سمت خیابان اصلی بروم می بینم روی زمین چند نقطه نورانی می درخشند. هوا هنوز تاریک است و درست نمی بینم. سرعتم را کم می کنم و با دقت نگاه می کنم. می بینم دو تا پیشی خوشگل ببری کنار هم روی زمین نشسته اند و درست وسط خیابان! یکیشان نشسته و دیگری به پهلو دراز کشیده، با خیال راحت و بدون اینکه کوچکترین حرکتی بکنند به من نگاه می کنند و منهم به آرامی سر ماشین را به سمت چپ می گیرم و رد می شوم. تمام گربه های محله ما همینطور هستند. هیچوقت از آدم ها و ماشین ها نمی ترسند چون ایمان دارند که کسی بهشان آسیب نمی زند. 

در این لحظه یکدفعه نفس راحتی می کشم و آن هول و اضطراب که از دم بیداری توی دلم بود از بین می رود. روزی که با دیدن دو جفت چشم تیله ای و براق دو تا پیشی قشنگ و آرام و صلح طلب شروع شود اصلا نمی تواند روز بدی باشد!


پی نوشت. الان برگشته ام خانه و توی روشنایی روز و با خیال راحت دیدم که آن قرصی که از دستم افتاد رفته بود زیر در بالکن قایم شده بود. اما دستمال کاغذی را هنوز پیدا نکرده ام. دارم نگران می شوم که نکند توی آن خواب دلچسب و سنگین قورتش داده باشم؟!



Libreriamo 33

چهارشنبه 30 تیر 1395 22:01 نویسنده: شیرین چاپ


میدانم که کامل و بی عیب و نقص نیستم، اما چه اهمیتی دارد؟

حتی ماه هم بی عیب و نقص نیست، پر از آبله ست!

و دریا؟ او هم کامل نیست! زیادی شور است.

و آسمان؟ همیشه اینقدر بی انتها.

واقعیت اینست که زیباترین چیزها، بی عیب و نقص نیستند بلکه منحصر بفردند.

Il colore dei pensieri



زیستن جزو نایاب ترین چیزها در دنیاست.

بخش غالب مردم فقط وجود دارد، و نه چیزی بیشتر ...

اسکار وایلد


من مخالفم!

چهارشنبه 30 تیر 1395 15:52 نویسنده: شیرین چاپ

 یکی از مکرر ترین پیغام هایی که دریافت می کنم در مورد بسته بودن بخش نظرات است. نمی دانم این چه داستانی ست که در این روزگار رکود بلاگ ها اینهمه آدم شاکی باشند از بسته بودن نظرات بلاگ من. یک سئوال اساسی من در این مورد اینست: این معترضان ان وقتی که بخش نظرات بلاگ باز بود دقیقا کجا بودند و چه می کردند؟! نه که بنده بابت هر پستی بالای پنجاه تا نظردهنده داشتم ... بستن نظرات بلاگم ستم بزرگی در حق آنها شده است. نقطه مقابل، قضیه بلاگی ست که تا بحال دو بار در موردش نوشته ام و همگان را به خواندنش دعوت کرده ام. جایی که بخش نظراتش هم فعال است و تمام نویسندگانش هم با آغوش باز پذیرای نظراتند. آنجا ولی برهوت است. می آیند و می خوانند و در حالی که به افق خیره شده اند می روند پی کارشان! به این نتیجه می رسم که کلا خیلی ها دوست دارند ببینند شرایط موجود کدام است تا اعتراض کنند و متضادش را بخواهند! منطق دیگری نمی بینم در این رفتارها و حرفهای ضد و نقیض.


یا ... تکیلفمان را با خودمان و دیگران معلوم کنیم!

سه‌شنبه 29 تیر 1395 16:00 نویسنده: شیرین چاپ


می خواهی وارد زندگی من شوی؟ در باز است.

می خواهی از زندگیم بیرون بروی؟ در باز است.

فقط یک خواهش: دم در معطل نمان، رفت و آمد را مختل می کنی.