کشور سالمندان

دوشنبه 31 خرداد 1395 14:25 نویسنده: شیرین چاپ

سالهاست این عبارت را در وصف ایتالیا از مردمش می شنوم. ایتالیا را کشور سالمندان می نامند و با تاسف سر تکان می دهند. اینکه رشد جمعیت خیلی کم است و جمعیت سالمندان نسبت به بچه ها و جوانان بالاست یک واقعیت غیر قابل انکار است اما تاسفی که در آن عبارت بیان می شود چیزی غیر از اینست. آن تاسف اشاره به محافظه کاری ای دارد که اکثرا خصلت جدایی ناپذیر افراد میان سال و کهنسال است. (بماند که خیلی ها، در همه جای دنیا، در سن خیلی پایین دارای این خصلت هستند.) با همه اینها چند سالی ست که شاهد تولد و رشد و پر و بال گرفتن پدیده ای بوده ایم که در نوع خودش در دنیا بی نظیر است و هیچ کشور دیگری غیر از ایتالیا نمی شناسم که به انجامش موفق شده باشد. چند سال قبل یک کمدین و یک دوست شفیقش که از فساد مالی و نبود ارزش های اخلاقی در طبقه سیاست مداران به تنگ آمده بودند، موجی را به راه انداختند به نام موج پنج ستاره. یک حزب جدید که تماما روی اینترنت شکل گرفت. اعضایش برای عضویت در حزب باید یک رزومه ویدئویی تهیه و ارسال می کردند. کم کم تعداد اعضا بیشتر شد و نیاز پیدا کردند به داشتن نمایندگانی که بتوانند معرف این حرکت در هر شهر و استان باشند. انتخابات این نماینده ها هم ان لاین و روی بلاگ کمدین انجام شد.

از روز تولد این حرکت، سالهای کمی می گذرد. خیلی لذت دارد دیدن کسانی که به سیاست می پردازند و ضمنا می دانند 40 ساعت کار کردن در هفته یعنی چه. کسانی که بر خلاف گرگ های پیر سیاست عمری را روی صندلی های پارلمان و سنا نگذرانده اند و شغل اصلی شان سیاست نبوده و نه محل درآمدشان. کسانی مثل تک تک ما مردم بیچاره که می دانند برای سر کار رفتن، سوار قطار شدن، بعد دو کورس اتوبوس سوار شدن یعنی چه. می دانند که برای کارت زدن سر ساعت 8.30، صبح ساعت 6 از خانه بیرون آمدن یعنی چه. کسانی که می دانند وقتی قیمت بنزین و دیزل 15 سنت افزایش پیدا می کند، هزینه های زندگی چطور تغییر می کنند و الی آخر.



ایتالیا کشور سالمندان است ولی همین سالمندان فهمیدند که دیگر نمی شود به چهره های شناخته شده گرگ های پیر سیاست اعتماد کرد و رنگ عوض کردن هایشان و قول های انتخاباتی شان را جدی گرفت. این سالمندان تصمیم گرفتند به جوانان حرکت پنج ستاره اطمینان کنند و رای شان را به آنها بدهند و این شد که این شد: شهردار رم و تورینو الان دو زن هستند. سن یکی شان 37 سال است و دیگری 32 سال. دو زن جوان که تازگی چهره شان و تمیزی منش و اخلاقشان نور امیدی می تابد به دل سالمندان محافظه کاری که اما، یک روزی، یک جایی تصمیم گرفتند به دروغ های گرگ هایی که لباس گوسپند به تن می کنند گوش ندهند و زمام امور شهرشان را بدهند دست یک زن جوان. 



کشور ما کشور جوانی ست اما هر قدر نگاه می کنم می بینم منشش چقدر از جوانی و تازگی دور است و چقدر جوانانش هنوز موقع رای دادن امید به گرگهای پیری می بندند که به اقتضای روزگار لباس گوسپند به تن می کنند. جوانانی که از هر سالمندی محافظه کارانه تر و بی شهامت تر رفتار میکنند و از تکنولوژی و امکاناتش فقط در حد عکس گذاشتن در اینستاگرام و جوک شئر کردن در تلگرام استفاده می کنند. هی ی ی از این جوانی ای که به این آسانی تباه می شود ... حیف!


بعدنوشت: ولی واقعا خیلی دوست دارم یک روزی این معجزه بزرگ در ایران اتفاق بیفتد و زنان بتوانند برای پست های کلیدی کاندید شوند و دوست دارم رای مردم را ببینم. برای شما جالب نیست؟ هر چند عجالتا به مردان غیور هموطن باید گفت شما با جا و بی جا فحش خواهر و مادر نده، متلک و توهین س ک س ی س تی نگو ... رای به کاندیدای زن دادن پیشکش! 


دایره دوستانی که با گذر زمان همیشه کوچک و کوچک تر می شود

یکشنبه 30 خرداد 1395 15:03 نویسنده: شیرین چاپ

امروز مطلبی روی صفحه "مردمان نیویورک" خواندم که دوباره یادم افتاد چقدر گذر زمان می تواند در محدود کردن دوستی ها موثر باشد. اوائلش سخت است اما من کم کم عادت کردم. مخصوصا که از اول می دانستم هیچوقت در جرگه "همسران" و "مادران" نخواهم بود و بنابراین زیاد طول نکشید تا به ایده تنها ماندن و دور شدن تدریجی دوستانی که ازدواج می کردند و صاحب فرزند می شدند عادت کنم. آن دیدارهای مرتب و طولانی کم کم جای شان را دادند به احوال پرسی های هر از گاه و دیدارهای سالیانه. بعد قوز بالا قوز آن دوستانی هستند که با همسرانشان نمی شود نقطه مشترک پیدا کرد و اصل "دوری و دوستی" هم به همه عوامل قبلی اضافه می شود.

امروز این مطلب را خواندم و فکر کردم درست است که من مثل مصاحبه شونده آنچنان احساس رها شدگی نمی کنم و قبول ندارم که زندگی ام در حال خالی شدن است، چون به تبع زندگی تحصیلی و شغلی همیشه آدم های تازه وارد زندگی آدم می شوند، اما نکته مهم نوع دوستی است و تعریفی که هر آدمی از دوستی دارد. 

داشتم فکر می کردم که من حسرت زیادی بابت دوستی های سابق که تغییر کرده اند نمی خورم، چون غیر از این نمی توانست باشد، روند حوادث و انتخاب های دیگران را نمی شود متوقف کرد و نه تغییر آدم ها را. جزیی از زندگی و روالش هم اینست که تو با یک دوست قدیمی دیگر حرف چندانی نداشته باشی و نقاط مشترک همیشه کم و کمتر شوند، در چنین شرایطی چه چیز بهتر از اینکه سالی یکبار همدیگر را ببینیم؟!  اما خوب ... کتمان هم نمی کنم که دوست داشتم نزدیک خودم یک دوست یکرنگ با دوستی ای از ان جنس که می پسندم می داشتم. و از همه بالاتر ... دوست داشتم خواهرانم نزدیکم بودند. 

مطلب را برایتان در ادامه مطلب می گذارم تا شما هم بخوانید.



 


ادامه مطلب ...

نقل از دیگران 41

یکشنبه 30 خرداد 1395 13:58 نویسنده: شیرین چاپ

فکر می کنم کمتر پدر و مادری باشد که در مقابل سئوالات فرزندش در مورد اینکه بچه چطور به دنیا می آید و مشابهش احساس استیصال نکرده باشد. معمولا هر قدر بستر تفکر و فرهنگ بسته تر و غل و زنجیرهای مذهب سنگین تر باشند، این استیصال هم بزرگ تر و غیر قابل تحمل تر است. 

امروز این مطلب خوب را در صفحه "خانه امن" دیدم و برایتان به اشتراک می گذارم در ادامه مطلب و امیدوارم مفید باشد.

درگوشی بهتان یک چیز دیگر را هم می گویم: سعی کنید قبل از هر چیز خودتان بعنوان یک بزرگسال - مرد یا زن - با بعد جسمی و جنسی بدن خودتان کنار بیایید! یادتان باشد که حرف زدن در مورد مسائل جنسی به خودی خود زشت و ناهنجار نیست، چگونگی انجامش اما تعیین کننده است. هر وقت با جنسیت خودتان کنار امدید و شرمنده اش نبودید می شود گفت تازه اولین قدم را برای تربیت فرزندتان در این مورد برداشته اید.

 


ادامه مطلب ...

ده سال در کنار هم

شنبه 29 خرداد 1395 20:28 نویسنده: شیرین چاپ

فکر کنم یکبار قبلا گفته بودم که متروی شهر تورینو همان سالی که من به جایی در اطرافش نقل مکان کردم راه اندازی شد، در سال 2006. هفته گذشته کاری پیش آمد و لازم بود یک سفر به تورینو بروم و وقتی  دستگاه توزیع بلیت، بلیت را داخل دستانم تف کرد (!) از دیدن این سری جدید بلیت ها که ده سال با متروی شهر را جشن می گیرد خوشحال شدم. باورم نمی شود ده سال گذشته و من چقدر ده سال پیش جوانتر بودم! گاهی اوقات به آن سالهای خودم حسودی می کنم.

امروز عصر از تعطیلی آخر هفته و هوای خراب و طوفانی ای که مجبورم کرده بود خانه بمانم استفاده کردم و لم داده بودم و کتاب می خواندم که یکدفعه از لای کتاب بلیت آن روز افتاد پایین. (فکر کنم فردا "خانه خیابان گاریبالدی" را تمام کنم.) هوس کردم از این بلیت و دو تا پِلوش قشنگم که در این ده سال همیشه با هم بوده ایم عکس یادگاری بگیرم. این دو تا پِلوش تنها کسانی هستند که در تمام این مدت همیشه کنارم بوده اند، وقتی خوشحال بوده ام و وقتی غمگین و ترسان. ممکن است خنده دار بنظر بیاید ... ولی از بچگی عروسک بازی جزو بازیهای مورد علاقه من بوده و هنوز که هنوز است با این دو تا پِلوشم حرف می زنم و برایم زنده اند. 



بگذارید چند تا آهنگ قشنگ هم بهتان پیشنهاد بدهم. هم قدیمی و هم جدید:

عاشق Up and up هستم و ویدئوی شگفت انگیز و زیبایش.

کمی به سالهای گذشته برگردیم و  B aby J ane  را گوش کنیم. هنوز هم راد استوارت را دوست دارم!

باز هم از راد استوارت و اینبار D a y a T hink I'm S exy  که خیلی دوستش دارم. 

اینهم برای اینکه شما هم مثل من به حال غش و ضعف بیفتید!! D ancing in the D ark  


Libreriamo 25

جمعه 28 خرداد 1395 20:24 نویسنده: شیرین چاپ
روزهایم، این روزهایم بیشتر در سکوت می گذرند. دوست دارم فقط به صدای ورق های کتاب گوش بسپارم و صدای کلمات پر محبت عزیزانی که برایم می نویسند، مخصوصا دمیان دوست داشتنی ام.


افرادی هستند که بطور غریزی دوستشان داری، خیلی فوری، گویی که همیشه بخشی از زندگی ات بوده باشند 
و با کلماتی اندک درکشان می کنی.


سعی کن خودت را همانطور که هستی بپذیری.
برای اینکه خوشایند دیگران واقع شوی خودت را تغییر نده.
کسی که به تو عشق می ورزد، تردیدهایت را نوازش خواهد کرد.
کسی که بخواهد کنارت بماندبه اندازه خمیدگی های روحت چمباته خواهد زد.
همیشه خودت باش.
یک هدیه واقعی به خودت بده، همانطور که هستی بمان.


می توانیم تمام وسایل ارتباطی دنیا را داشته باشیم
اما هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نمی تواند جای نگاه یک انسان را بگیرد.
Paulo Coelho