نیازی نیست که یک خانواده بی عیب و نقص باشد، مهم اینست که اعضایش همدل باشند

سه‌شنبه 31 فروردین 1395 13:00 نویسنده: شیرین چاپ


از وقتی خیر سرم به پختگی رسیدم به آن جمله بالا ایمان دارم و از جملات قصار خودم است و سر قفلی هم دارد. اگر جایی بدون منبع نقلش کردید دعا می کنم به خاک سیاه بنشینید!

سالها زمان می خواهد تا آدم به جایی برسد که خشم و عصبانیتش را از اشتباهات و کوتاهی های پدر و مادرش آرام کند و بتواند آنها را ببخشد. که بتواند قبول کند که پدر و مادر هم آدم هستند و خطاکار، گیرم که از من نپرسیده باشند که آیا می خواهم و خوش دارم به این دنیا بیایم یا نه؟ آش کشک خاله است و بخوریم و نخوریم پایمان است. اگر خیلی ناگوار است این گوی و این میدان: تمامش کنیم! اگر هم نه که بهتر است عاقلانه رفتار کنیم و پدر و مادر را مانند انسان نگاه کنیم و بپذیریم.

امروز تقریبا نزدیک ظهر فهمیدم روز پدر است و طبق معمول که از مناسبت ها عقب هستم فورا یک ای میل برای خواهرم فرستادم تا امروز که پیش پدر و مادر می رود پیغام مرا هم به پدر برساند. کار خاصی هم که نمی کنم، لااقل بدانند که یادشان هستم و می دانم از زیر بته عمل نیامده ام، که قدردان محبت شان هستم و دلتنگ آغوش شان، با همه آنچه که بوده و آنچه که نبوده.

خواهرم هم دستش درد نکند که همیشه حاضر و آماده است و فوری خیالم را راحت کرد که پیغامم را می رساند و یک عکس قدیمی از پدر را هم برایم فرستاد و گفت روی تلگرام با دوستان قرار گذاشتند که همگی به مدت یک هفته عکس پروفایلشان را عوض کنند و خواهرانم همین عکس را بعنوان عکس پروفایل انتخاب کرده اند. 

خواهرم راست می گوید و منهم با او موافقم: توی این همه سال زندگی هنوز هیچ مردی به جذابی پدرم ندیده ام، شاید فقط جورج کلونی!

می دانم ناممکن است، اما برای همه پدرها عمر جاودان آرزو می کنم. عزیزانی را که پدر را در کنار خود ندارند - به هر دلیلی - به گرمی در آغوش می گیرم: دردمان یکی ست!


Libreriamo

دوشنبه 30 فروردین 1395 18:45 نویسنده: شیرین چاپ


عطوفت و مهربانی نشانه استیصال و ضعف نیستند، بلکه نشان دهنده توان و مصمم بودن اند.

خلیل جبران



می توانستم هم قناعت پیشه کنم اما دقیقا همین رویه است که آدم را ناشاد می کند ...

چارلز بوکوفسکی



بعضی افراد خاص هستند که به تو شهامت می بخشند، حتی وقتی بیش از تو می ترسند.

A. Curnetta



تقدیم به نسرین عزیزم

تابلوی Claude Monet, Peonies

نقاشی شعری ست که دیده می شود ولی شنیده نمی شود، و شعر نقاشی ای است که شنیده می شود که اما دیده نمی شود.

لئوناردو داوینچی


نقل از دیگران 27

یکشنبه 29 فروردین 1395 16:13 نویسنده: شیرین چاپ

رادیو ز مان  ه، مهرنوش ستاره می نویسد:

بچه بودیم؛ تابستان که می‌شد عزایمان می‌شد، نه تفریح، نه بازی، نه سرگرمی و نه جایی که نیرو و انرژی و توان بچگی‌مان را به هنری، خلاقیتی، ورزشی، کاری تبدیل کنیم، تنها جایی که داشتیم برویم کوچه بود، آن‌هم با محدودیت‌های فراوان که مادر من از این نظر می تواند نام خودش را در کتاب رکورد‌های گینس ثبت کند. حالا که بزرگ شده‌ام و به همه چیز از دور نگاه می‌کنم، تحسینش می‌کنم، به خاطر همه وقت و انرژی‌ای که صرف کرد، برای مراقبت از ما در مقابل آسیب‌های اجتماعی محیطی که در آن زندگی می‌کردیم.


من در قرچک ورامین بزرگ شدم، گل تپه و خیرآباد را می‌دانم کجاست، با بافت مردمیِ شهر آشنا هستم، با میزان جرم‌های پنهان و آشکاری که رخ می دهد، از نزدیک نوجوانان آلوده به مواد مخدر، زنان آبرودار تن فروش، خانواده‌های فروپاشیده از اعتیاد، بچه‌های دزد در مدرسه، همه را دیده‌ام. شما فقط حکایت محمد بیجه و قتل‌های مکررش را در پاک دشت ورامین شنیده‌اید، من معلم یک دختر ۱۶ ساله بودم که مَرد متاهلی بعد از تجاوز به او با او رابطه‌ دوستانه آغاز کرده بود و بعد از مدتی به بارداری دختر منجر شده‌بود و دختر با جنین مرده در شکم دچار عفونت حاد شده بود و مدرسه می‌آمد و خانواده‌اش از این موضوع بی‌اطلاع بودند.

من معلم این دختر ۱۶ساله بوده‌ام در همان مدرسه‌ای که خودم درس خواندم. زنی که خودش را آتش زد به خاطر آنکه شب قبلش همسرش زنی را به خانه‌ می آورد و می گوید که صیغه‌اش کردم و جایی ندارم که ببرمش و آنها فقط در یک اتاق ۲۴ متری زندگی می‌کردند. به زن و دو کودکش می‌گوید که در آن سوی اتاق بخوابند و خودش و زن صیغه‌ای‌اش در گوشه‌ دیگر. صبح فردا، زن اول مرد، خودش را جلوی چشم دختر ۷ ساله‌اش آتش می‌زند، زن می‌میرد، دخترش لال می‌شود، پسرشان بعد از چندی افسرده می‌شود، آلوده به مواد مخدر می‌شود و دوباره به همان چرخه‌ معیوب باز می‌گردد، مرد با یک زن شاغل ازدواج می‌کند، چند سال بعد زن دوم هم دست دختر نیمه گویا را می‌گیرد و از زندگی مرد می‌رود.

این‌ها را از صفحه‌ حوادث روزنامه‌ها بر نداشته‌ام، اینها و هزار اتفاق دیگر را از نزدیک دیده‌ام. اتفاق اخیر در مورد آن طفل نازنین را که شنیدم تمام این حادثه‌ها جلوی چشمم زنده شدند، چرخه‌ فقر، بدبختی، فساد و بی توجهی در همه جا قربانی می‌گیرد و بچه‌ها ساده‌تر از همه، قربانی محیط‌هایی از این دست هستند.

این بودجه‌ها که برای به اصطلاح آبادانی صرف می‌شود دقیقا کجا می‌رود که بدبختی گریبان مردمان اطراف نشین را رها نمی‌کند؟ جُرم روی جُرم، بچه‌ ۱۷ ساله، کودک ۶ ساله، این ماجرا و اتفاقات از این دست، یک قربانی ندارد، انگشت اتهام را نمی‌شود سمت یک نفر گرفت، آن انگشت را بچرخانید به سوی سیستمی که سالانه مثلا برای دیده نشدن تار موی زنانِ شهرهای بزرگ بیش از اشتغال زایی و فعالیت‌های فرهنگی و تفریحی و افزایش روحیه‌ خودباوری و ارزشمندگرایی مردمان حاشیه‌نشین و نقاط محروم هزینه می‌کند.

آن پسر ۱۷ ساله قربانی دیگر آن سر این حادثه است. می‌توان هزار صفحه‌ دیگر در این مورد نوشت و از هزار سمت دیگر به این موضوع پرداخت. کاش جامعه‌شناسان، آسیب شناسان، محققان و تحلیل‌گران در آن سرزمین ارزشمندتر بودند و ترس از دوزخ و حرص بهشت برای کاهش جرم، جای خودش را به تحقیقات و مطالعات می‌بخشید.

پیوند مطلب اینجاست

با هم گوش کنیم ...

یکشنبه 29 فروردین 1395 11:37 نویسنده: شیرین چاپ

از قدیمی ها و هم از جدیدها، آهنگ های قشنگ لیست بی پایانی دارند. برای امروز اینها را پیشنهاد می کنم:

Iris 

Sorry

Sugar

Be the One

Stitches

Adventure of a Lifetime


دوستشان دارم، نمی توانی بی تفاوت بمانی موقع گوش کردنشان. یا چیزی را در درونت به حرکت می آورند و یا بدنت را حرکت می دهند! نمی شود لم داد و زمزمه شان را به گوش شنید و به هپروت شخصی فرو رفت! 

نمی توانم پنهان کنم چقدر از دیدن تازگی، جوانی و زیبایی بعضی آدمها حسرت می خورم به جوانی و طراوت از دست رفته خودم در آنزمانی که گو گو دال ز را گوش می دادم! هی ی ی روزگار ...

 

نقل از دیگران 26

یکشنبه 29 فروردین 1395 10:06 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از مهشید راستی 

وقتی می بینم که هر کی از لیست قاتلین در ایران حمایت کرده از برنی سندرز هم حمایت می کنه دلم برای سندرز می سوزه . بابا این طفلک کسی را نکشته و فرمان قتلش رو هم نداده . همیشه هم با ظلم دولتی مبارزه کرده . شما آدرس رو عوضی گرفتید. برید به لیست قاتلین خودتون « امید » ببندید دیگه ! دی ...


نقل از محبوبه حسین زاده

به بهانه قتل ستایش: چندماه قبل دوستم و من، برای برگزاری یک کارگاه آموزشی چندساعته در مورد خشونت، رفته بودیم یکی از دبیرستان های پسرانه منطقه پاکدشت. تجربه عجیب و متفاوتی بود هم برای ما دو نفر و هم برای پسرها که دو تا زن در مورد خشونت براشون کارگاه برگزار می کردند. پسرها، ۱۵٬۱۶ساله و بیشتر از اقشار فرودست و یا مهاجر بودند. بیشتر بچه ها در خانواده تحت خشونت بودند، یکیشون می گفت:« خب وقتی همش ما رو کتک می زنند چرا نباید ما هم یکی دیگه رو کتک بزنیم» . بچه هایی هم بودند که می گفتند:« موقع دعوا، باید کتک بخوری اگه پول دیه اش رو نداری بدی، یا باید همون اول فرار کنی و درگیر نشی.» دوستم کار اصلی کارگاه رو به عهده داشت و من بیشتر حواسم به واکنش/عکس العمل/ حرفهای بچه ها بود. وسط های کارگاه، خیره شده بودم به صورت بچه ها، و با خودم فکر می کردم که اگه این بچه ها، با این حجم خشونتی که تحمل می کنند، و با این سطح از محرومیت و دسترسی نداشتن به آموزش های درست، خودشون هم خشونتگر نشوند، جای سوال داره. نظراتشون در مورد زنها، درست مطابق همون کلیشه هایی بود که برای تغییرش تلاش می کنیم! از قصاص می پرسیدند و اینکه دارلتادیب وحشتناک تره یا زندان....در مسیر برگشت دوستم گفت وسط کارگاه متوجه شدم که حالت خوب نیست و به زور داری خودت رو کنترل میکنی. گفتم خیلی دلم برای بچه ها سوخت، به چهره های پر از انرژی و شیطون شون که نگاه می کردم، و به حرفهایی که می زدند، هر لحظه بیشتر ذهنم درگیر میشد که این پسرها کجای برنامه های آموزش پیشگیری از خشونت قرار گرفتند، بچه هایی که اینقدر تحت خشونت هستند و به دیه و قصاص و اعدام فکر می کنند. کجای سیستم رسمی و عریض و طویل آموزش ایران، فکری به حال این مشکلات شده....حالا امروز داشتم استاتوس ها و عکس العمل ها رو به ماجرای قتل ستایش می خوندم. اصلا هم قصد هیچگونه دفاعی از هیچ قتلی ندارم، ولی تاکید روی ملیت قاتل و مقتول، هیچ کمکی به حل مشکل خشونت نمیکنه، هرچند ملیت دخترک بیگناه مقتول، شاید یک اطمینان خاطری به پسر قاتل بده که بتونه از مجازات فرار کنه ولی واقعا باید همه پسرها/دخترهای نوجوان رو آموزش داد، باید از سیستم های رسمی خواست که آموزش خشونت رو جدی بگیرند، باید همون طور که به صورت جدی واستار محاکمه این پسر هستیم، و باید هم ماجرا رو پیگیری کنیم تا به بهانه ملیت دخترک بیگناه و مهاجر بودنش، قتلش نادیده گرفته نشه، به فکر نجات پسرها و دخترهای دیگه باشیم، فرقی نمی کنه که ایرانی باشند یا افغانستانی....