Vuoto a Perdere

سه‌شنبه 29 دی 1394 21:38 نویسنده: شیرین نظرات: 17 نظر چاپ

خیلی وقت است که فرم بدنم عوض شده و بعضی لباسهای مورد علاقه ام را نمی توانم بپوشم و خیلی از آنها را که دوست دارم نمی توانم بخرم. جزو آدم هایی که اضافه وزن دارند نیستم و همین کار را سخت تر می کند! کسی که 20 کیلو اضافه وزن دارد خیلی راحت و با تصحیح غذاهایی که مصرف می کند می تواند به وزن ایده آل برسد. آنهایی که مثل من مشکلشان سه چهار کیلوی احمق است که بدلیل بالا و پایین شدن متابولیسم در جاهای نامربوط و اشتباه جمع شده اند کارشان وامصیبتا دارد!

باید واقعا ریاضت کشید برای روی فرم برگشتن! نه پرخوری های آنچنانی دارم و نه چرب و چیلی می خورم و نه هیچ چیز دیگری. اسمش را می گذارم خاک بر سری و تمام! یک سری عوامل منفی همه با هم و در یک مقطع زمانی خاص مرا به این روز انداختند و خیلی وقت است که می خواهم این چند کیلوی مزاحم را سرم باز کنم و نمی شود.



امروز در برنامه ای با خانم خواننده زیبا و دوست داشتنی ای صحبت می کردند که عجیب مرا یاد هایده مرحوم می اندازد. همیشه فکر می کنم اگر هایده آنقدر جوان و زودهنگام نمی مرد، در هفتاد سالگی اش شکل Orietta Berti میشد و با همین لبخند خواستنی و قشنگ. اوریتّا در مورد رژیمی که پزشک تغذیه اش برایش تجویز کرده حرف میزد و می گفت برای صبحانه ماست بی چربی، سی گرم پنیر grana padano و یک میوه؛ برای ناهار و شام سه انتخاب: ساندویج دو تخم مرغ و ژامبون یا ساندویج گوشت/مرغ/ ماهی با سبزیجات و یا هشتاد گرم برنج/پاستا با سبزیجات. بعنوان اسنک در میانه صبح یا میانه عصر هم می شود یک میوه و یک تکه پنیر grana padano استفاده کرد. در هفته حداقل باید سه بار و به مدت 30 دقیقه پیاده روی کرد.

وقتی اینرا شنیدم کلی امیدوار شدم! پزشک متخصص گفته بود با رعایت این رژیم می شود در دو ماه، 8 کیلو کم کرد! پیش خودم گفتم والله بنده به چهار کیلو در دو ماه هم راضی ام! 

یک رژیم دیگر را هم دیده ام اما بنظرم رعایتش خیلی سخت است مخصوصا برای کسانی که مثل من بدلایل فیزیولوژیک نمی توانند در حالت - تقریبا - روزه باقی بمانند. این رژیم را 5:2 هم می نامند چون روشش این است که شما پنج روز هفته را معمولی غذا می خورید (پرخوری نه ها! معمولی) و دو روز در حالت تقریبا روزه می مانید و این به این معناست که خانم ها در آن دو روز 500 کالری غذا می خورند و آقایان 600 کالری. 

من شخصا روش اول را ترجیح می دهم. شما چطور؟


تیتر مطلب را از این آهنگ Noemi دزدیده ام. هر بار آهنگش را می شنوم و کلیپش را می بینم یاد این می افتم که آدم در یک چشم بهم زدن از جوانی به میانسالی می رسد و معمولا نمی شود فهمید آن نقطه عطف دقیقا کجاست. من تا 38 سالگی سالم سالم بودم و نه می دانستم اضافه وزن چیست و نه لباس های تنگ شده و نه سلولیت!


نقل از دیگران 11

دوشنبه 28 دی 1394 20:06 نویسنده: شیرین نظرات: 9 نظر چاپ

نقل از خانم محبوبه حسین زاده:

هفت هفته منتظر موندم، برای دخترک به دنیا نیومده کلی لباس خریدم وخونه رو برای اومدنش مرتب کردم! در نهایت در هفته آخر گفتند که به دلیل بیماری مادر دخترک، تصمیم گرفتند که بچه رو به کسی واگذار نکنند(ماجرای این دخترک خیلی مفصل‌تر از اینه و هنوز اینقدر ناراحتم میکنه که دوست ندارم الان در موردش بنویسم) چند روزی حالم خیلی بد بود، فکر می‌کردم تکلیف خود دخترک چی میشه با وضعیتی که مادرش داشت)‌. در نهایت به پیشنهاد دوستی رفتیم بیمارستانی که دیگه همه در تهران می‌دونن که میشه به راحتی بچه پیدا کرد، با آقای واسطه شماره رد و بدل کردیم و برگشتیم دفتر مجله! دوستم فکر کرد که بهتره زنگ بزنه به یک خانمی که می‌دونست میتونه کمکمون کنه. خانم مورد نظر از کار ما عصبانی شد و گفت که چرا رفتیم با واسطه حرف زدیم و مگه نمی‌دونیم که ممکنه چه مشکلاتی پیش بیاد و قول داد که در یک ماه پیش رو، مشکل بچه رو خودش حل کنه. خانم مورد نظر با مددکار/روانشناس مسئولش هماهنگ کرد و بالاخره بعد از دوهفته امروز رفتیم پیشش. سوال‌ها با این شروع شد که چرا خودم رابطه نمی‌گیرم، چرا خودم بچه‌دار نمیشم، مگه میشه به بچه دیگه‌ای حس مادری داشت، وقتی با مردی رابطه ندارم، بحث نیاز عاطفی‌ام رو چیکار می‌کنم! و اگه بچه اونجوری تربیت نشه که من می‌خوام.... کلافه شده بودم، چون می‌دیدم که باید به کنجکاوی‌های یک خانمی جواب بدم که اصلا هیچ درکی از این نداره که میشه بدون حضور یک مرد هم زندگی خوبی داشت، میشه بدون اینکه خودت بچه ای رو به دنیا بیاری، براش مادری کنی و قرار نیست بچه ای بزرگ کنم که من مدام برای زندگیش تصمیم بگیرم...بعد از اینکه اون خانم کنجکاوی/فضولی های خودش رو ارضا می کرد. خیلی خونسرد گفت که هیچ قولی نمیتونه بده که ممکنه چقدر طول بکشه و بهتره که اگه خودمون از لینک دیگه ای داریم پیگیری می کنیم، به پیگیری هامون ادامه بدیم! از در اون دفتر که زدیم بیرون، توی ماشین دوستم زدم زیر گریه. دوستم همین طور که داشت رانندگی می کرد، با عصبانیت گفت که من برات بچه پیدا می کنم، گریه نکن!( صحنه خنده‌داری شده بود به نظرم) گفتم اصلا بحث بچه پیدا کردن نیست، بحث اینه که خسته شدم از اینکه باید خودم رو مدام توضیح بدم و در نهایت هم طوری باهام برخورد بشه که انگار یک مشکل روانی دارم که مجرد هستم و میخوام بچه داشته باشم! و بعد هم حرصم میگیره از اینکه این آدمها با این طرز تفکر عقب‌مانده می‌تونن کاری کنند که نتونم از راه‌های مطمئن‌تری بچه بگیرم( مثل شرایط کلی جامعه شده دیگه! افرادی برای ما قانون‌گذاری می کنند که هیچ حق و آزادی برامون قائل نیستند!). اومدم خونه و به دوسه دوست عزیزی که اونها هم دارند در این مسیر بچه پیدا کردن کمکم می‌کنند، زنگ زدم و در نهایت هم دوباره به افراد/شیوه‌های جدیدی که بتونن کمکمون کنند فکر کردیم!البته تصمیم گرفتم این وسط یک ماه به خودم استراحت بدم!


نقل از دیگران 10

دوشنبه 28 دی 1394 10:58 نویسنده: شیرین نظرات: 3 نظر چاپ
خواننده گرامی این مطلب رمزگذاری شده است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

شاها ادبی کن فلک بد خو را کاسیب رسانید رخ نیکو را

یکشنبه 27 دی 1394 12:43 نویسنده: شیرین نظرات: 9 نظر چاپ

مطلب قبلی باعث شد یاد این بیت شعر بیفتم که خواهرم در خیلی موارد زمزمه می کند. مرا یاد پدرم می اندازد و مطلبی که مدتی ست در ذهنم وول می خورد. 

دلم برای چند سال پیش که هنوز سوی چشمانش اجازه می داد برایم نامه بنویسد تنگ می شود. خطش را و نگارشش را دوست دارم. حالت نوشتن تمام حروفش خاص و زیباست و تک! هیچوقت ندیدم کسی مثل او بنویسد. از آن خوش خط هایی نیست که کلاس خط رفته اند و خوشنویسی یاد گرفته اند و در خطشان هیچ هویت و شخصیتی نیست. آن خط ها که فقط قشنگند و بس! خط پدرم درست مثل شخصیت خودش است! جذاب و عجیب و تک!

بین میلیونها دستخط می توانم خطش را بشناسم و الان که چند سال است دیگر نمی نویسد برایم، دلم می گیرد. علاقه ام به نامه نگاری و نوشتن را از او گرفته ام. از بچگی تشویقمان می کرد به نامه نویسی و خیلی زود فهمیدم که چقدر اینکار را دوست دارم. در تمام سال های دانشگاه، یک صندوق پستی به اصرار پدر در دانشگاه داشتم. دوست نداشت نامه هایش از زیر دست مسئول خوابگاه بگذرند و بطور غیر مستقیم یادم داد که مستقل باشم و تا حد ممکن سعی کنم زیر کنترل هر اراذل و اوباشی نمانم. 

دوستان و هم اتاقی های آن زمان همیشه تعجب می کردند از صبر و حوصله پدرم در نامه نگاری. با خواهرانم هم زیاد نامه رد و بدل می کردیم مخصوصا که هر کدام ساکن یک شهر بودیم در آن زمان. خانواده مان تقسیم شده بود به چهار قسمت در چهار شهر متفاوت! 

می دانید چی شد که یاد همه اینها افتادم؟ هم دلتنگی برای نامه های بابا که سبک خودشان را دارند. که حتی اگر سه صفحه برایم پر می کرد، آخرش جا کم می آورد و شروع می کرد به پر کردن حاشیه های صفحه که در سمت راست و چپ صفحه باقی می ماند و عاشق این کارش هستم! تنها کسی در دنیاست که می شناسم و نامه هایش را این مدلی تمام می کند. یادآوری دیگر از دوست عزیز نادیده ای ست که برای هم ای میل می نویسیم و امضا کردنش مثل پدرم است و دلم را پر از مهر و دلتنگی می کند.

پدرم همیشه نامه هایش را اینطور تمام می کرد: قربانت، خودم بابا 



بعد نوشت: دوستان در صورت تمایل، مطلب بعد را با رمز 123 بخوانید.

The Colour of My Love

شنبه 26 دی 1394 12:58 نویسنده: شیرین نظرات: 16 نظر چاپ

بیست و یک سال پیش، در نتردام بازیلیکای مونترال، روی نت های این آهنگ "رنه آنژلیل" و "سلین دیون" ازدواج کردند و روز 21 ژانویه مراسم دفن او برگزار خواهد شد در همان جا، "رنه" پس از یک بیماری طولانی و مبارزه طولانی با سرطان این دنیا را ترک کرد. هر بار وقتی از بیماری او صحبت شد گریستم، هر بار در مصاحبه ای سلین دیون از قطع کنسرت ها و برنامه هایش حرف زد و با چهره برافروخته و چشمان گریان گفت می خواهد که "رنه" در آغوش خودش از دنیا برود، به سختی گریستم. اما هر بار امیدوار می ماندم که این اتفاق نیفتد، که دانش پزشکی معجزه کند و این مرگ را به تعویق بیندازد. نمی توانستم قبول کنم که خواننده The power of love، The colour of my love، Love doesn't ask why ... تنها بماند و ته دلم امیدوارم بودم که مثل فیلم "مرد دویست ساله" و همانطور که سلین  Then you look at me  را برایش می خواند، هر دو کنار هم پیر میشدند و با هم از این دنیا می رفتند. 

نمی دانم هیچوقت دیگر بتوانم این آهنگها را که باهاشان سالها زندگی کردم، زمزمه شان کردم، باهاشان خندیدم و گریستم و دلتنگ شدم باز هم گوش کنم. 


کاش در دنیای واقعیت هم مثل "مرد دویست ساله" نیروی عشق بر همه چیز غلبه می کرد!