Panettone یا Pandoro؟ مسئله اینست!

دوشنبه 30 آذر 1394 13:50 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

یک عالمه مسائل حیاتی و پیچیده توی سرم می چرخند اینروزها و برای اینکه نیایم و شروع نکنم به نوشتن شان اینجا، بهتر است به معمای همیشگی و انتخاب حیاتی بین Panettone و Pandoro بپردازم تا بلکه رستگار شوم!

عرضم حضور دوستانی که از ماجرا خبر ندارند که پنتّونه و پندورو از کیک ها و شیرینی های معروف دوره جشن های زمستانی هستند. دوستانی که در قاره امریکا زندگی می کنند باید با قیمت بالا این محصولات ّ made in Italy را روی قفسه های فروشگاه ها ببینند و همینطور در سایر کشورهای اروپا. خودم اولین بار، اولین پنتّونه را وقتی ایران بودم از عزیزی هدیه گرفتم و هاج و واج ماندم که این دیگر چیست و این دیگر کدام مزه است؟!



گفتم که ... از آن سئوالات فلسفی و حیاتی خفن است کلا این مبحث! و برای اینکه روشنگری کرده باشم و حق آشنایی بجا آورده شود، یان پیوند را برایتان می گذارم تا اگر دوست داشتید نگاهی بهش بیندازید. Panettone 

اخیرا کشف کرده ام که پندورو را ترجیح می دهم. شاید بخاطر اینکه وسطش چیزی ندارد، ریختن خاکه قند رویش انتخابی ست و خاکه قند وانیلی را داخل یک بسته کوچولو در بسته بندی اش می گذارند و بنابراین کم کالری تر است. شاید هم بخاطر اینکه کلا دوست ندارم داخل یک کیک زیاد کشمش و پرتقال و اینها باشد.



با همه اینها خودم هم می دانم که این ها همه اش یک دروغ بزرگ است و واقعیت اینست که صبح ها صبحانه پر کالری می خورم و وقتی این ایام گذشتند باید یک برنامه مرتب بگذارم برای دویدن و وزنه زدن، وگرنه باید از خیر پوشیدن خیلی از لباس هایم بگذرم و احتمال زیاد جیبم اصلا از این بابت خوشحال نباشد!

Pandoro

پی اس.

آمار نشان می دهد در مقام اول جویندگان گوگل که به بلاگ من می رسند، آنهایی هستند که نان شیرمال را جستجو می کنند. خدا مرگم بدهد!


در انتظار عید

دوشنبه 30 آذر 1394 10:41 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

روزهای شلوغ و پر کاری هستند اینروزها. رسم این دیار اینست که همدیگر را دیدن ها، عید مبارکی کردن و هدیه رد و بدل کردن قبل از عید انجام شود و نه مثل ما بعد از سال تحویل. نتیجه اش اینست که از هفته دوم ماه دسامبر حسابی همه درگیر قرار گذاشتن ها و تهیه هدیه و دادن و گرفتنش باشند و وقت در یک بهم چشم زدن بگذرد. سکون و خلوتی بعد از روز کریسمس، بلکم از همان روز شروع می شود. چون کریسمس روزی ست که در خانواده می گذرد. درست مثل عید نوروز که بعد از تمام برو و بیا ها و ترافیک های ماه اسفند، یکدفعه همه خیابانها خالی می شوند و نخود نخود هر که رود خانه خود می شود :))
بماند که رسم خوب سینما رفتن در بعد از ظهر و شب روز کریسمس همیشه برقرار است. نمایشگاه ها و گالری ها هم همینطور پر رونق اند. اینرا می گویم چون هر بار عصر روز کریسمس بیرون رفته ام سالن ها پر بوده اند!
به خواهرم قول داده ام از شب شهر و تزیینات خانه ها و خیابان ها و مغازه ها عکس بگیرم. باید از این به بعد دوربین همراهم باشد. ایراد کیف کوچک دست گرفتن همین هم هست، که غیر از کیف پول و تلفن و دستمال کاغذی و قلم و چند تا چیر کوچک دیگر، هیچ چیز تویش جا نمی شود!
راستی امروز کوتاه ترین روز سال و امشب شب یلدا هم هست. شب و روزتان خوش باشد و جمعتان جمع! 

مرهم و زخم

دوشنبه 23 آذر 1394 20:22 نویسنده: شیرین نظرات: 17 نظر چاپ

تنهایی خودخواسته مرهم است و تنهایی ای که باید متحمل شد، یک تهاجم. (روبرت ساباتیه)



 عاشق حالت صورت و بدن این گربه هستم، عاشق این آغوشی هستم که با کوچکی اش تقدیم می کند و چشم هایی که با محبت بسته اند!

بعد نوشت: دوست عزیز، ممنونم که علیرغم رنجیدگی خاطر، موضوع را متذکر شدید. امیدوار شدم که ابراز تاسف مرا در آن مورد پذیرفته باشید. سپاسگزارم از شما.


مامان بزرگ های سلبریتی!

یکشنبه 22 آذر 1394 20:37 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ

هفته گذشته که در تئاتر بودیم، بین دو وقت بالت یک زمان استراحت بود و برای همه مشت مشت آب نبات های بدون شکر و خنک کننده دهان توزیع میشد. ما هم آب نبات های مان را گرفتیم و رفتیم طبقه بالاتر و جایی که لابی بزرگی ست با پوشش مخمل قرمز و بسیار شکیل. دور تا دور سالن مبلمان شده برای نشستن و در مرکز سالن یک بیضی نقره ای ست با نقش یک گاو خروشان که سمبل شهر تورینوست. به خانم های همراهم - دوستان مادر بزرگم! - پیشنهاد کردم یک عکس بگیریم برای یادگاری آن بعد از ظهر قشنگ. هر قدر اینطرف و آنطرف را نگاه کردم کسی را پیدا نمی کردم که جوان باشد و بشود ازش خواست عکاسمان شود. آخرش از یک آقایی که کمی کمتر از بقیه فرتوت و لرزان بود درخواست کردم و او هم جنتلمن تر از آن بود که نه بگوید قبول کرد اما خیلی زود متوجه شدم که به مشکل برخورده است ... دردسرتان ندهم از همانجا که ایستاده بودم شروع کردم به توضیح دادن که چطور کادر را انتخاب کند و کدام دگمه را فشار بدهد که فرت! عکس را گرفت و وقتی نگاه کردم دیدم پاهایمان را بریده و سقف را گرفته و منهم طبعا در حال حرف زدن و توضیح دادن بوده ام! از خیر عکس چهار نفری گذشتیم و از آن آقای محترم تشکر کردیم.

دست آخر خودم یک عکس از خانم های همراهم گرفتم و عکس خوبی هم شد. چند روز پیش عکس را روی ف ی س ب و ک گذاشتم و دختر دوستم السّاندرا را تگ کردم تا عکس را به مادرش نشان بدهد و خاطرنشان کردم که در فکر چاپ کردن عکس هستم. امشب السّاندرا خودش آمد به دیدنم و کلی هم خوشحال بود بابت عکس و خیلی پسندیده بود. فورا هم به دوستانش گراتزیا و آدا تلفن کرده بود و خبر داده بود که عکس شان روی شبکه است و دوست و آشناها از هر طرف تلفن می کنند و می پرسند کجا بودید و چه عکسی و ... 

فورا گفتم که امکان حذف عکس وجود دارد و اگر هر کدام از آنها از انتشار عکسش نارضایتی دارد کافی ست که به من بگوید و عکس را حذف کنم. می خندد و می گوید نه جانم!! چه می گویی؟! بگذار یکبار در زندگی هم شده، ما سلبریتی باشیم و دیگران عکسمان را نگاه کنند. بعد چشمک هم می زند و می گوید خودمانیم ها ... آنقدر سالن زیباست و آنقدر روشنایی اش خاص است که چین و چروک های صورت ما هم کمتر دیده می شود!



از هر دری 8

یکشنبه 22 آذر 1394 14:35 نویسنده: شیرین نظرات: 18 نظر چاپ

اول. امروز یک استاتوس خواندم که خانم فهمیه خضر حیدری به اشتراک گذاشته و خود نیز توضیحی بالایش نوشته بود. به دلم نشست و خواستم شما هم بخوانید:


یک قطعه‌ی محترم و درخشان از فکر. اگر فکر می‌کنید کسانی که تصمیم می‌گیرند تنها زندگی کنند، حتما یک چیزی‌شان می‌شود، یا اگر فکر می‌کنید فقط یک سبک ممتاز برای زندگی وجود دارد و آن هم همانا سبک شماست، خواندنِ این یادداشت را دو بار سفارش می‌کنم.

آرش نراقی:

در تفکر سنتی «تجرّد» مرحله ای موقت و انتقالی در زندگی فرد است. فرد مجرّد دیر یا زود باید ازدواج کند تا «سروسامان» بیابد. یعنی انگار تجرّد نوعی بی سروسامانی است. و اگر دوران تجرّد بدرازا بکشد، هراز و یک گمان بد به فرد مجرّد می رود. در این نگاه، زندگی مجرّدانه غیرطبیعی است، و اگر زیاده بدرازا بکشد باید در سلامت جسمی، روانی، و اخلاقی فرد تردید کرد. انگار که زندگی طبیعی و اخلاقی جز با گذر از مرحله انتقالی تجرّد دست نمی دهد. در بهترین حالت، باید به حال فرد مجرَد دل سوزاند. 
اما به نظرم از ویژگیهای دوران مدرن این است که رفته رفته فرهنگ عمومی تجرّد را نه به مثابه مرحله ای موقت یا غیرطبیعی یا غیر اخلاقی یا ترحم انگیز، بلکه به مثابه نوعی سبک زندگی برسمیت می شناسد. سبک زندگی آدمها به تناسب سرشت شان فرق می کند. بعضی آدمها در کنار همسر و فرزند شکفته می شوند،‌ بعضی آدمها در خلوت دل خواسته خود آرامش و قرار می یابند. جامعه مدرن هم امکان عینی این تنوع را فراهم می کند، یعنی امکان مجرّد زیستن را به انسانها می دهد،‌ و هم فرهنگ احترام به سبک زندگی دل خواسته افراد را می پروراند، یعنی به جامعه می آموزد که راه شکوفایی و آرامش انسانها فقط از یک کوره راه لگد خورده و مألوف نمی گذرد. 
به نظرم سر دیگر طیف هم که تأهل و زندگی زناشویی را غیراخلاقی می داند، راه به افراط می رود. زندگی مطلوب و شکوفاننده برای همه از الگوی واحد پیروی نمی کند. سبک زندگی ای که تو را می شکوفاند چه بسا من را پژمرده کند، و برعکس. 
بنابراین، اگر فردا فرد مجرّدی را دیدیم به جای آنکه او را به دیده ترّحم یا تردید بنگریم، با خود فکر کنیم شاید او تجرّد را نه به مثابه یک وضعیت تحمیلی یا گذرا بلکه به مثابه یک سبک زندگی خواستنی و ماندگار انتخاب کرده است. و بعد به انتخاب اش احترام بگذاریم.


دوم. یک دوست خوب و چند ساله دارم که خیلی دوستش دارم. از من خیلی جوان تر است و آنچنان شبیه هم سن و سالانش نیست از خیلی جهات. کمی طول می کشد تا آدم متوجه این موضوع شود البته. در نگاه اول پسر جوانی ست مثل خیلی های دیگر که دانشگاه می رود، به زودی دکترایش را می گیرد، برای پروژه های بین المللی سفر می کند و ساکن کشورها و قاره های دیگر می شود و بعد از شش ماه بر می گردد. عصرها دوست دارد به پاب ها برود و جلوی یک لیوان آبجو ساعتها با دیگران گپ بزند، هر از گاهی دیسکوتک می رود و ... خلاصه که یک پسر جوان معمولی. اما مارکو فقط این نیست. همه اینها هست و فقط اینها نیست. 

زیاد وارد جزییات نمی شوم چون احساس می کنم اجازه ندارم اما هر چه که هست خیلی دوستش دارم. هر از گاهی همدیگر را می بینیم و مدل دوستی مان خیلی با نمک است برایم. هر دو می دانیم چقدر همدیگر را دوست داریم، گاهی فقط با یک نگاه همدیگر را می فهمیم ولی همیشه در سکوت و بدون اینکه این همدستی و رفاقت به روی دیگر دوستان سنگینی کند. اما یک جورایی همیشه یار و همراه می شویم.

دیروز با گروهی از دوستان برای یک صبحانه در مرکز شهر قرار داشتیم. از قبل به همه اعلام کرده بودم که یک رستوران ایرانی پیدا کرده ام و به شدت هم هوس غذای ایرانی دارم و بعد از قرارمان ناهار می روم آنجا. اگر کسی همراهی ام می کند خوشحال خواهم شد. اینرا گفتم ولی شک داشتم ... چون هر کدام از بچه ها دیروز به نوعی گرفتار بود و بخاطر همین هم بود که قرار را برای صبحانه گذاشتیم! یک چیزی ته دلم هی وول می زد که برای مارکو پیغام بفرستم که آهای! پسرک! یه جوری وقت پیدا کن و با من بیا ناهار! ولی دلم راضی نشد بهش فشار بیاورم. 

وقتی بچه ها همگی آمدند و سر میز نشستیم و هر کدام سفارش دادیم من فقط یک کاپّوچینو سفارش دادم و بقیه همه قهوه/کاپّوچینو و بریوش و متعجب پرسیدند شیرین رژیمی؟ گفتم نه ولی اشتهایم را نگه می دارم برای ناهار چون می خواهم مفصل غذای ایرانی بخورم! اگر ساعت 10 صبح بریوش می خوردم اشتهایم کم میشد! یکباره مارکو گفت آها! شیرین یادم رفت برایت پیغام بفرستم که ناهار باهات می آیم. دوست داری؟ یا شاید با کس دیگری قرار گذاشتی؟ نگاهش می کنم معلومه که دوست دارم پسر جان! چی بهتر از همراهی تو! فقط یادت باشد که اولین بار است به این رستوران می روم و اگر غذایش را دوست نداشتی دلگیر نشو!

اسم رستوران شهرزاد است البته به گویش ایتالیایی که می شود Sharazad. داخل رستوران آدم را یاد سفره خانه های ایران می انداخت و رومیزی ها و بشقاب و کاسه ها هم تا حد امکان ایرانی بودند. غذایش هم خوب بود و قیمت ها هم منصفانه. از آن جاها که آدم میلش می کشد باز هم برود. از این خنده ام می گیرد که بعد از اینهمه سال چرا تا بحال به فکرم نرسیده بود روی گوگل نگاه کنم ببینم توی تورینو رستوران ایرانی هست یا نه؟! شاید بخاطر اینکه هیچوقت تا بحال هوس زیاد غذای ایرانی نکرده بودم. از آن هوسها که فکر کنی ممکن است دهان حسنی کج شود!!

لیست پیش غذاها با نمک بود! نیمرو با تحم مرغ، ماست و خیار، هوموس نخود (که فکر نکنم زیاد هم ایرانی باشد) و چند تا مورد دیگر که یادم نیست. مارکو برای پیش غذا ماست و خیار گرفت و من هوموس. خوشمزه هم بود. بعد مارکو خورشت قیمه سفارش داد و من چلو کباب. دوست داشتم کباب برگ می بود اما کوبیده برایم آوردند. خوب بود و زیاده روی هم کردیم و جایی برای دسر باقی نماند. از آنجا تا Porta Nuova را تقریبا قل خوردیم تا رسیدیم! مارکو مترو سوار شد چون خانه اش همان حوالی ست و من باید اتوبوس سوار میشدم تا به ایستگاه قطاری بروم که برای دهاتم قطار دارد :))) جای دوستان خالی! روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت.