ما دوستان، ما زنان

پنج‌شنبه 30 مهر 1394 18:04 نویسنده: شیرین نظرات: 9 نظر چاپ

از من خیلی جوانتر است و چند سالی هست که دوست هستیم. یک روزی، یک جایی همدیگر را دیدیم و از همان لحظه اول انگار سالها باشد که همدیگر را می شناسیم، شروع به گپ زدن کردیم! نمی دانم شیمیست بودن دلیلش بود یا اینکه من از آب هستم و او از آتش یا شاید هم دلیلی دیگر که به دهنم نمی رسد.

چند ماهی ست مامان یک دختر بامزه شده است. متاسفانه نتوانستم برای غسل تعمیدش حاضر باشم و چند روز قبلش هول هولکی رفتم خانه شان تا آویز گردنبندی که برای کوچولو خریده بودم و به شکل یک فرشته بود را بهشان بدهم و تبریک هم بگویم و بروم پی کارم. 

اوائل که زندگی دوستت تغییر می کند تو تکلیفت را نمی دانی. کمی آنورتر می ایستی با فاصله و صبر می کنی ببینی دوستت الان تو را کجای زندگی اش قرار می دهد. خیلی از دوستانم را همینطوری از دست دادم. چون دیدم بعد از آن تغییر، دیگر در نزدیک دوست نیستم. جایم یک جایی پرت و پلا ست و کم کم پذیرفتم که آن دوستی تاریخ انقضایش از راه رسیده و فقط یک احوالپرسی گاه و بیگاه ازش مانده، لابد برای اینکه وجدانها آرام باشند و حرمت دوستی سابق حفظ شده باشد.

متوجه شدم که اما، او دوست دارد جای من جایی نزدیک باشد. قرار نیست این تغییر بزرگ دوستی ها را کمرنگ کند و در پستو بگذارد. تماسها سر جایشان هستند و هر وقت بشود همدیگر را می بینیم. شاید حتی بیش از قبل! نمی دانم دقیقا از کجا آمد این تصمیم اما شکّم به آن باریست که تازه کوچولو بدنیا آمده بود و من برایش پیغامی فرستادم و احوالپرسی کردم و تاکید کردم از "خودش" برایم بگوید. تاکید کردم که می خواهم بدانم "دوستم" حالش چطور است و اوقاتش را چطور می گذراند و نه مامانِ کوچولوی از راه رسیده. آن پیغام برای این نبود که بچه می خوابد یا نه، بچه شیر می خورد یا نه، بچه تب دارد یا نه، برای این بود که بدانم دوستم خوشحال است یا نه، می تواند بخوابد یا نه، می تواند پیاده روی کند یا نه، حوصله اش سر می رود یا نه ...

یادم است جوابش را، کلی احساساتی شده بود و بهم گفت شیرین! در این ماه اخیر تو تنها کسی هستی که می خواهی بدانی حال من، حال خود من چطور است؟! انگار که یکدفعه من تبدیل شده باشم به یک موجود نامرئی، یا کسی که حال و روز ندارد از خودش و حضورش صرفا باید در خدمت سلامت و زندگی کس دیگری باشد. نه که نباشد، وظیفه اش هست در برابر فرزند، اما همه اش هم همین نیست.

آخرین باری که دیدمش ازش پرسیدم یک سئوال ازت دارم ولی اگر دوست نداشتی جواب بدهی ناراحت نمی شوم: بعضی زنان می گویند تا مادر نشده ای کامل نیستی. آیا تجربه مادر شدن تو هم همین است؟ آیا الان خودت را کامل حس می کنی؟ آیا فکر می کنی الان چیزی به شخصیتت اضافه شده که محال بود به طریق دیگری بدست آوری؟

کمی فکر کرد و سری تکان داد از تاسف و گفت اینها فقط حرف های آدمهایی ست که اعتماد و احترام به نفس ندارند و خود را نمی شناسند. ارزش خود را نمی دانند. با مادر شدن کارهایی می کنم که قبلا نمی کردم، مسئولیتی دارم که قبلا نداشتم، اما خود را کامل تر حس نمی کنم. تکامل به صرف زایش حاصل نمی شود چرا که همه حیوانات همینکار را می کنند و همه شان هم توله هایشان را مراقبت کرده و بزرگ می کنند. انصافا و شخصا برای کلمه "تکامل شخصیت" چیز دیگری در ذهنم دارم!

توی دلم می خندیدم و همزمان حرص هم می خوردم، چرا؟ راستی راستی هم کسی که مادر می شود توی خیلی چیزها تغییر می کند. از جمله تعریف تمیزی!! برای منی که بچه ندارم آب دهن بچه که سرازیر است و آروغش و استفراغش و اینها هم کثیفند و هم چندش آور.  در همان حال که با حس بدبختی به بچه نگاه می کنم که آب دهانش و استفراغش روی رومیزی و زمین می ریزد و توی فکرم تمیز کردن ها و شستن ها می آید، می بینم مامانش با خیال راحت و بدون کوچکترین ناراحتی نشسته و همه چیز بنظرش عالی و تمیز است!


از هر دری 6

چهارشنبه 29 مهر 1394 16:14 نویسنده: شیرین نظرات: 5 نظر چاپ

- نقل از منبع نامشخص: تمدن آنجا تمام می شود که پذیرایی و صرف غذا شروع می شود!

- روی نقشه های هواشناسی هوای منطقه آفتابی اعلام می شود، نمی دانم دهات ما لابد روی حفره سیاه این منطقه قرار دارد که از آفتاب چیزی نصیبمان نمی شود! روز دوم است که وضعیت اینطور است و باز کردن صفحات و سایت های مختلف هواشناسی و دیدن علامت آفتاب که برای منطقه مان گذاشته اند به نظرم بدترین فحش می آید!

- دوشنبه در حالیکه پر از فکر و خیال در خیابانی راه می رفتم - خیابانی که خدا می داند چندین و چند بار سر تا تهش را متر کرده ام و بالا و پایینش کرده ام - وقتی به چهارراهی رسیدم و انتظار اجباری برای چراغ سبز عابر وادارم کرد خوب به اطرافم نگاه کنم متوجه شدم راهم را عوضی آمده ام و دارم کم کم از یک محله دیگر سر در می آورم! گفتم که حواسمان باشد این توی فکر بودن ها و از دست دادن حال فقط مال جوک های نیوتون و اینشتین و اینها نیست و نشانه نبوغ هم نیست! فقط نشانه یک کلاف گنده و سر در گم است و افکار و مشکلاتی که آدم هی باید حساب کتاب کند باهاشان چطور روبرو بشود و نقشه راه ترسیم کند برای پیدا کردن راه نجات.

- بعد از کلی تنبلی و پشت گوش انداختن بالاخره رفتم مدرکم را از دانشکده گرفتم. وقتی در انتظار بسر می بردم فقط نگاهم به در و دیوار سالن بزرگ ان دفتر بزرگ بود و زنده کردن یاد سالهای طولانی ای که باهاش سر و کار داشتم. بی شمار باری که به آنجا مراجعه کردم و گاهی دلسرد و دمغ و گاهی خوشحال و قبراق ازش بیرون آمدم. ساختمان این بخش از دانشکده با دپارتمان بیوشیمی و بیولوژی مشترک است و همانطور که شماره 11 در دست، منتظر بودم، رفت و آمد اساتید بیوشیمی را در طبقه دوم - بالای سرم - به دفاترشان می دیدم. یادم افتاد که خانم دکتر ژیلا صادقی هم دفترش همان بالاست. بدم نمی آمد که می دیدمش و دستی برای هم تکان می دادیم اما نیامد و نشد. بالاخره نوبتم می شود. کار تحویل سریع و آسان است و منی که یکساعت منتظر نوبتم بودم، در عرض سه دقیقه امضاها را کرده ام و بیرونم. برای آخرین بار نگاهی می اندازم به آن ساختمان، فکر کنم برای آخرین بار است که پا داخل ان می گذارم. بعد به دستانم نگاه می کنم که برگه بزرگی را داخل یک پوشه بزرگتر با آرم دانشگاه تورینوست می فشارند. انگار که یک غنیمت به چنگ اورده باشم و حاصل آنهمه زحمت و چشمپوشی و صبح زود ساعت 3 بیدار شدن و درس خواندن و رفت و آمد در هوای گرم و زیر رگبار و برف و ... را، همه را توی دستهایم نگه داشته باشم. خیلی بیشتر از "یک تکه کاغذ" است! برای من حاصل بهترین سالهای زندگی ام است.

کمی shaking هم بد نیست!

سه‌شنبه 28 مهر 1394 19:56 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

وقتی روزها ابری و گرفته اند و ساعات روشنایی کوتاهند دچار حالتی شبیه به میل انجام هاراکیری می شوم! چندی پیش خواهرم تعریف می کرد که جایی خوانده بود آدم ها را می توان در دو سر یک طیف تعریف کرد: در یک انتها طیف نور دوست ها قرار دارند و در انتهای دیگر نور گریزها. می گفت که در مقاله نوشته شده بود آدم ها معمولا در طول این طیف قرار دارند. (مشابه همین تعریف برای وصف درونگرایی و برونگرایی افراد هم وجود دارد.) 

فکر کنم من در منتها الیه نور دوست ها قرار دارم که هیچوقت از ساعات روشنایی و آفتاب خسته نمی شوم و برعکس ... در تاریکی و بی آفتابی طبیعتم بهوت افسرده ها هه می شود!! یکی از چاره های خوب و مفرح این طبیعت افسرده تکان دادن بدن است! چه چیز بهتر از ریتم خوب آهنگهای قشنگ با صداهای خوب و با هویت؟!

یکی از این صداهای جدید که چندی ست پیدا کرده ام و دوست دارم، که می شناسم و لازم نیست به کلیپش حتما نگاه کنم J ess  Gl ynne   است. آهنگهایش را شنیده اید؟

من اینها را خیلی دوست دارم:

Rather Be

Hold My Hand 

Not Letting Go 

دوئت های اِروس راماتزوتّی هم قشنگند. این دو تا را خیلی دوست دارم:

F ino All'E stasi (با نیکول شرزینگر)

Inevitabile (با جورجا)


مادر، مرا یادت هست؟

دوشنبه 27 مهر 1394 14:37 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ

حتی نمی توانم تصور کنم داشتن یک مبتلا به آلزایمر در خانواده چطور است؟ وقتی حرف های کسی را گوش می کنم که با چنین مشکلی همزیستی می کند دلم می خواهد به زمین زانو بزنم و در برابر تمام کائنات سجده شکر بجا بیاورم. 

وقتی کلمات "پدر" و "مادر" را بیان می کنم، و همینطور نام خواهرانم را، غیر از تمام آنچه که برایم هستند بخشی از زندگی و طفولیت خودم را هم گویی صدا بزنم. همان بخشی از طفولیت که در حافظه من گم و گور است ولی برای آنها ثبت و ضبط شده است. درد بزرگی ست که روزی از عزیزی بخواهیم این سئوال را بپرسیم ...


واکسن بزنیم یا نزنیم؟ مسئله اینست!

یکشنبه 26 مهر 1394 11:35 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ

یکی از عجایبی که چند سالیست باهاش برخورد کرده ام شک و تردید والدین در واکسینه کردن بچه هایشان است. چیزی که حتی به ذهنم هم نمی رسید که شکی درش وجود داشته باشد. صحبت از واکسن های انتخابی نیست، مثل واکسن آنفلوانزا که خودم هم به انتخاب، نمی زنم هیچوقت. بحث در مورد واکسن های اجباری ست.

نمی دانم چرا اینقدر مطبوعات جنجال درست کرده اند بر مبنای چند مورد محدود که انجام واکسیناسیون منجر به بروز بیماریها و معلولیت هایی از جمله اوتیسم شده و در نتیجه - در دنیای تحت کنترل مدیا و سوشال ها زندگی می کنیم دیگر - مردمی که از علم و دانش، فقط خواندن خبرهای روی ف ی س ب و ک و اینها را می دانند به این نتیجه درخشان رسیده اند که بچه هایشان دیگر نیازی به واکسیناسیون ندارند. (یادمان باشد که برای کشف ارتباط بین واکسیناسیون و بروز هر پاتولوژی دیگری مثل اوتیسم یا لکنت زبان و ... ذکر چند مورد محدود کافی نیست. شاید در ان چند مورد عامل محرک اساسا چیز دیگری بوده است. آنها که در بطن کار تحقیقات پزشکی هستند خوب می دانند عددهای مورد نیاز برای مطالعه و نتیجه گیری در چه مقیاسی از بزرگی هستند.)

یک وقتهایی به این موارد که فکر می کنم می بینم اینهمه وسیله ارتباطی، بجای جلو بردن مان به سمت پیشرفت دارد می بردمان به قرون وسطی! کافیست به بحث های اینچنینی نگاه کنیم و یا خیلی ساده به جنجال های روی سوشال ها روی مسائل پیش پا افتاده و کسانی که پشت اکانت های جعلی و با هویت های نامعلوم هتاکی می کنند. یعنی ما کاربرهای این تکنولوژی های هزاره سومی واقعا خیلی از پدران و اجداد قرون وسطایی مان برتریم؟ من زیاد هم مطمئن نیستم!