سه‌شنبه 10 شهریور 1394 11:00 نویسنده: شیرین چاپ

دوستان عزیز

برای مدت نامعلومی دسترسی به اینترنتم بسیار محدود و شاید غیر ممکن خواهد بود. به محض اینکه زندگی به روال عادی بازگشت در  خدمت تان خواهم بود.

دوستانی که از طریق ای میل با من در ارتباط هستند، نگران نشوند. ممکن است حتی امکان نگاه کردن ای میل ام هم ممکن نباشد.

روز و روزگارتان خوش!

ده سال گذشت ...

یکشنبه 8 شهریور 1394 13:22 نویسنده: شیرین نظرات: 9 نظر چاپ

 از چند روز قبل یکسره دارم با آن تازه وارد حرف می زنم، سعی می کنم حمایتش کنم و زیر بال و پرم بگیرمش. دور است، وگرنه محکم در آغوشش می گرفتم و دلداری - قوت قلب  اش می دادم برای تمام آنچه که باید تجربه کند در دهه ای که پیش رو دارد.  دارم دوباره تمام جزییات آن روز ِ اول را زندگی می کنم و خیلی اتفاقات مثل یک فیلم مونتاژ شده از جلوی چشم هایم رد می شوند. با چشم های باز لحظات این ده سال را می بینم، گویی که خواب باشم و در رویا. 

در آیینه به او لبخند می زنم و می زنم روی شانه اش، می گویم دست مریزاد دختر، دست مریزاد! 


Torino 01

شنبه 7 شهریور 1394 18:04 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ
جزو آن شهرها نیست که بواسطه اش ایتالیا را بشناسند اما به نظر من از زیباترین و دیدنی ترین شهرهای ایتالیاست. ساخت و سازش اصولی و چشم نواز است و در هیچ جای شهر قناسی و باری به هر جهتی نمی بینید. پیاده رو های مرکز شهر همه وسیع و مسقف هستند و کاملا مناسب آب و هوای سرد و پر بارانش. ساختمان های قدیمی و ویلاهای دیدنی اش چشم نوازند با بالکن های پر از ظرافت و کار دست، درب های بزرگ و قدیمی چوبی ... حتی ساخت و سازهای دوران فا ش ی س م هم بخشی از هویت شهر هستند و کاملا متمایز. هر جای شهر که بروید و قدم بزنید براینان قصه ای دارد.
دو تا از مظاهر مدرن و اخیرش را دوست دارم. یکی متروی شهر است که همزمان با ورود من به این شهر و در همان سال افتتاح شد و یکی ایستگاه مرکزی قطار شهر که نوسازی اش دو سال پیش تمام شد. داخل سالن اصلی این ایستگاه یک پیانو گذاشته اند با نوشته:
مرا بنواز، من متعلق به تو هستم.
هر از گاهی کسی هم از راه می رسد که هوس نواختن داشته باشد.

سفر داخل متروی تورینو هم خالی از لطف نیست. ترن مترو بی راننده است و ایستگاه ها هم به دو درب مجهز هستند بگونه ای که امکان سقوط داخل فضای عبور و مرور ترن وجود ندارد. درب ها ی ایستگاه فقط همزمان با درب های ترن متوقف باز می شوند برای سوار و پیاده شدن.
این عکسها را خودم موقع سفر گرفته ام. کاملا غیر حرفه ای ولی واقعی، برای نشان دادن آنچه که موقع سفر قابل دیدن است!


Ti Scatterò Una Foto

جمعه 6 شهریور 1394 08:26 نویسنده: شیرین نظرات: 5 نظر چاپ

سال 2007 فیلمی ساخته می شود به نام Ho voglia di te بر اساس رمانی نوشته شده توسط Federico Moccia (فدریکو موچّا) که در آن دو جوان عاشق به رسم پیمان، روی چراغ مرکزی پل میلویو (Ponte Milvio) روی رودخانه Tevere که از میان شهر رم می گذرد، قفلی می بندند و کلیدش را داخل رودخانه می اندازند. فیلم موفقیت زیادی در گیشه کسب می کند و این پیمان بستن به تقلید از دو جوان عاشق فیلم، می شود رسم تمام جوانان عاشق شهر و توریست های شهر رم تا جایی که زیر وزن عشق (!) این چراغ می شکند و شهردار دستور می دهد تمام قفل ها بریده شده و دور انداخته شوند و ممنوعیت بستن قفل به چراغ هم اعلام می شود.

این رسم به شهرهای دیگر اروپا هم سرایت می کند و زیاد دیده ام بازدید کنندگان شهرهایی مثل پاریس، برلین و ... با دیدن مکانی پر از قفل های سنگین و پیمان های عاشقانه شگفت زده می شوند و فکر می کنند مردم آن شهر چه رمانتیک بوده اند و چه ابتکار عالی و عاشقانه ای!!

فیلم را ندیده ام، از آن فیلم های تین ایجر پسند است که به عشق جمال هنرپیشه های زیبایش دیده می شود و نوجوانانی که خود را جای لائورا کیاتّی یا ریکّاردو سکمارچو می گذارند و در خلسه رویاهای شیرین می روند. اما موسیقی اش را دوست دارم. ترانه زیبایی که یکی از خواننده های مورد علاقه ام تیتزیانو فرّو تالیف و اجرا کرد.

اگر دوست داشتید، ترانه را اینجا گوش کنید. 



از هر دری 6

چهارشنبه 4 شهریور 1394 12:27 نویسنده: شیرین نظرات: 15 نظر چاپ

1. زندگی این روزها کمی برایم خارج از عادت و عجیب است. برای کسی که همیشه مثل تراکتور کار می کند و در کار و تلاش است اینطوری در حالت pause قرار گرفتن یکجوری ست! کتمان هم نمی کنم که از استراحت لذت می برم. نه استراحت بدنی، استراحت فکری بعد از یک خستگی مزمن چند ساله و استرس دائم. هوا دارد کم کم پاییزی می شود و شبها دوباره درب بالکن را می بندم و پتو روی خودم می کشم. دوباره آفتاب دلچسب شده و وقتی در خیابان راه می روم، جستجویش می کنم. می روم آن سمت خیابان که آفتاب می تابد. 

در خیابان ها و مغازه ها می چرخم، خرید می کنم، با دوستان قرار می گذارم برای دیدنشان. موسیقی گوش می کنم، کتاب می خوانم و ... همه آن کارهایی که برای انجامشان لازم نیست آدم هول بزند و بدود و هر دقیقه ساعت را نگاه کند!

2. سه سال پیش در آبهای بین المللی نزدیک به هندوستان حادثه ای پیش آمد. یک کشتی جنگی ایتالیا در ماموریت بین المللی برای حفظ امنیت کشتیرانی و مقابله با حملات دزدان دریایی، به اشتباه به ماهیگیران هندی - که از حوزه آبهای ملی خارج شده بودند - شلیک کرده و دو ماهیگیر کشته شدند. وارد جزییات نمی شوم چون بسیارند و اگر کسی علاقمند باشد می تواند ماجرا را به راحتی در گوگل جستجو کرده و از تمام جزییاتش باخبر شود. لب کلام اینست که عصبانیم از بی عرضگی ایتالیا در مدیریت این اختلاف و واگذار کردن دو تفنگدار دریایی به کشور هندوستان. در قانون هندوستان حکم اعدام وجود دارد و کشور ایتالیا در این مورد خلاف قانون اساسی خود عمل کرده است. چرا که تحویل هر شهروندی - از هر ملیتی - به مقامات قضایی هر کشوری که در آن حکم اعدام و حطر اعدام برای آن شهروند وجود دارد نقص قانون اساسی ست و عصبانیم از بی لیاقتی سیستم قضایی هندوستان که با اصرار و ابرام با هر گونه دخالت بین المللی  برای حل اختلاف مخالفت می کند و حال آنکه در عرض سه سال حتی آنقدر لیاقت نداشته اند که متن اتهام را فرموله و مکتوب کنند. حالا صدور حکم پیشکش! 

فکر می کنم و باز هم به همان نتیجه گیری همیشگی می رسم، که جهان سوم جایی ست که درش  efficiency فقط یک کلمه است و معنا و مصداق بیرونی ندارد، جایی که مقامات از اتخاذ تصمیم وحشت دارند و فقط دفع الوقت می کنند بلکه معجزه ای از راه برسد و مشکل را حل کند، جایی که در زندگی هر روزه آدمیان و جانشان ارزش ندارد. جایی که آدمیان در تبعیض و تحقیر می میرند و جانشان را از دست می دهند، اما اگر روزی جان یکی از همین آدم ها که از چشم مقامات یک گله بی نام و نشان اند بشود ابزار اخاذی و میل به protagonism و وادار کردن دیگران به حرف زدن از آنها، تا پای مرگ پیش می روند و سنگ آن آدم و جانش را به سینه می زنند. انگار نه انگار که در همان خاک میلیونها آدم جزو "نجس ها" شمرده می شوند و حق و حقوقشان کمتر از حیوانات است. جل الخالق ...!

3. سیل مهاجران غیر قانونی بیش از همیشه به سمت اروپا روان است. اینهم نتیجه آن شادی ابلهانه عمومی در واکنش به آن به اصطلاح "بهار عربی" بود! هیچکس آن موقع نمی خواست حرف کسی - کسانی مثل من را بشنود که ساز مخالف بود و خراب کننده جشن و شادی بود. اینهم نتیجه اش. قذافی حق داشت که یکبار در ملاقاتی با سران اتحادیه اروپا گفته بود به نفع شماست از حکومت من و پایداری اش حمایت کنید در غیر اینصورت قاره اروپا "سیاه" خواهد شد. 

اینجا قصد ارزیابی های اخلاقی ندارم و کسی هم لیست خوبها و بدها نمی نویسد. حرف از تعادل است و اینکه مهاجرت لجام گسیخته به این شکل به نفع هیچکس نیست. نه به نفع آنها که از خاک خود ریشه کن می شوند - که اگر جنگ و ناپایداری و جنگ داخلی نبود در خانه خود می ماندند - و نه به نفع قاره ای که نه از لحاظ وسعت و نه اقتصادی توان پذیرش اینهمه آدم را ندارد. باز هم گلی به گوشه جمال اهالی سیراکوزا که سالیان سال است پذیرای مهاجران اند، لازم نیست من تاکید کنم به آنچه که در مقدونیه اتفاق می افتد و کشورهایی که می خواهند سیم خاردار دور مرزهایشان بکشند و ... تا قبل از این فراگیر شدن مشکل، همه در اتحادیه خود را به کری و کوری زده بودند و می گفتند مسئله، مسئله ایتالیاست که مرز آبی دارد. حالا که معضل خارج از کنترل است جیغ همه در آمده است و از خواب بیدار شده اند که هر بومرنگی دیر یا زود توی صورت خودت بر می گردد!

4. دوست - همکار عزیزی دارم که سن و سالی ازش گذشته است اما هنوز با انرژی است. علیرغم مشکلات جدی جسمی، هنوز سر کار می رود و خیال عقب کشیدن هم به سرش نمی زند. سالهاست بعنوان داوطلب با صلیب سرخ هم همکاری می کند و در ماه چند شب شبکاری می دهد. چند وقت پیش برایم تعریف می کرد که در ساعات اولیه بامداد - حدود 3 صبح - به خانه ای می روند برای انتقال به بیمارستان کسی که حال خوبی نداشته، در خانه یک خانواده مهاجر از یک کشور افریقایی (فرقی نمی کند تونس یا مراکش یا ... مهم فرهنگ آنهاست که فرهنگ اسلامی ست) که در آخر بعنوان خسته نباشید به این خانم یک "پتیاره" جانانه حواله می کنند! موضوع هم از این قرار بوده که این خانم پیشنهاد می کند خانم خانه بعنوان همراه با زن سالخورده بدحال و بیمار به بیمارستان بیاید و مرد غیور خانه اعلام می کند زن من مثل شما زنهای غربی پتیاره نیست که از خانه برود بیرون! آنهم بدون "صاحبش" و این وقت شب!!

خلاصه اینکه هر وقت کسی را دیدید که خیلی سینه چاک وار از الزام پذیرش مهاجران غیر قانونی دفاع می کرد یادش بیاورید که ما در خاک پاک اسلامی خودمان هنوز که هنوز است با نسل دوم مهاجران افغان  درست و درمان رفتار نمی کنیم. ازدواجشان را با ایرانی ها به رسمیت نمی شناسیم و ... تازه توی صورتمان هم بهمان پتیاره نگفته اند!! قبل از نسخه پیچیدن برای اینکه دیگران باید چطور رفتار کنند و چطور از مستمندان دستگیری کنند، یک نگاهی به خودمان بیندازیم و شاید باعث شود دهانمان را ببندیم. مایی که بطور داوطلبانه و رایگان برای هیچ سازمانی کار نمی کنیم و شب کاری نمی دهیم و دستمزدمان را هم با فحش و ناسزا بهمان نداده اند.

اینجور مواقع اگر دیدید کسی دارد خیلی تند می رود و پای منبر می رود بگویید:

* Pissa pi cùrt  (یه کم کوتاه تر بشاش!)


* ضرب المثل پیه مونته ایی