بترس و سکوت کن!

دوشنبه 29 تیر 1394 20:02 نویسنده: شیرین نظرات: 7 نظر چاپ

روایتش را با ناراحتی تمام می کند و دلگیر از پائولو اضافه می کند نمی دانم کجای حرفهای من بوی فضولی یا دخالت می دادند که با من چنین برخورد سردی کرد. بارها و بارها خودش از دیگران نمی پرسد کجا رفتی؟ تعطیلات کجا بودی، با کی رفتی؟

لبخند می زنم و می گویم ناراحت نباش دختر جان، به خودت هم نگیر چون تقصیر تو نیست. احتمالا دلیلش این باشد که پائولو گ ی است و هر بحثی در حول و حوش و نزدیک به یک نامزد احتمالی حساسیت اش را بر می انگیزد و در گارد دفاع می رود. ابروهایش بالا می روند و با حیرت می گوید شیرین ...! واقعا اینطور فکر می کنی؟ چرا...؟ می دانی که تو دومین نفری هستی که در این مدت چنین چیزی را به من می گوید؟ اضافه می کند: چند وقت پیش فلانی در صحبتی به من گفته بود که پائولو "..." است!!

می گویم حالا می بینی که اشتباه نمی کنم و پائولو هم حق دارد؟ پائولو حق دارد محتاط و حساس باشد و اینرا از همین صحبت ها باید درک کنی. دقت کن به کلماتی که در مورد یک موضوع واحد از دو نفر شنیده ای.من گفتم پائولو گ ی است و آن دیگری او را "..." خطاب می کند و تو فکر می کنی آدمهای چاله میدانی و ولگار در جامعه کم اند؟ به او حق بده امنیت و آرامشش را در سکوت جستجو کند چون اوست که عمری با مردها هم قطار بوده و در دستشویی های مدرسه، دانشگاه و محل کار رفتارهایشان را دیده، شوخی هایشان را شنیده و اینجا حرفی از رختکن باشگاه ها نزنیم خیلی بهتر است ...!

یک گ ی می داند و مطمئن است که بعد از coming out تمسخر و تهدید و تحقیر از طرف هم جنسانش، مردان به سوی او سرازیر می شوند و نه از جانب زنان. هیچ زنی در گوشه تاریک و خلوت خیابان به بهانه اینکه "گ ی است و لابدخیلی دلش می خواهد و خوشش هم می آید" شلوار او را  به زور پایین نمی کشد، در هیچ دستشویی یا رختکنی هم هیچ زنی به زور او را به زمین نمی نشاند و آلتش را در دهان او نمی گذارد. اینها همه کابوس های اوست که فقط به دست مردان، هم جنسانش ممکن است به وقوع بپیوندند.

پس ناراحت نشو دختر جان! به او حق بده بترسد و به انتخابش احترام بگذار. بگذار سکوت کند و جانش را و حرمتش را از هم جنسانش حفظ کند.

Amore Miao!

یکشنبه 28 تیر 1394 12:58 نویسنده: شیرین نظرات: 7 نظر چاپ

امروز صفحه ورودی بلاگ اسکای به من ثابت کرد که موقع نقل مکان از بلاگفا، سایت درستی را انتخاب کردم!



راستی یک چیزی ... نهایت علاقه من به دیگران اینست که آنها را به شکل گربه یا شیر ببینم. این موضوع معمولا دردسر ساز است چون آدم بزرگ ها*  فریب این دروغ بزرگ را خورده اند که خود را اشرف مخلوقات بدانند و از مقایسه خود با هر حیوانی احساس توهین می کنند! در جهت دیگر برای زود شناختن آدم ها هم اتفاقا بد نیست. کلا گربه یا شیر بودن لیاقت و آدمیت می خواهد که در هر کسی یافت می نشود!

انصافا دیدن آن گوش های سه گوش و نوک تیز، آن سبیل ها و ابروهای خوشگل دل آدم را به غش نمی اندازد؟! حالا اینجا پنجول های خوشگل و آن صورتی هاش کفش معلوم نیستند وگرنه هوش از دست دادن قطعی بود 

* به قول شازده کوچولو

جدا افتاده

شنبه 27 تیر 1394 10:45 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ

فکر نکنم کسی باشد که القای حس گناه و تقصیر را در زندگی تجربه نکرده باشد. چه بعنوان اویی که القا کننده است و چه محکوم به آن. بی جهت نیست که یکی از کیس های رایج در روانکاوی و روان درمانی به همین حس مربوط می شود. 

خیلی اوقات که نه، اکثرا این پینگ پونگ بیمارگونه بین افراد خانواده یا بسیار نزدیک به هم و دوستان اتفاق می افتد (گذشته از حس گناه دائمی که با تعلیمات مذهبی - هر مذهبی - به جان آدم ها تزریق می شود). به شخصه زمانی که بطور صریح قصد مهاجرتم را بیان کردم به شدت با القای حس گناه مواجه شدم طوریکه بار اول به کل از انجامش صرفنظر کردم و بزرگترین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم و بار دوم هم چندان تفاوتی با بار اول نداشت، با این تفاوت که چشم و گوشم را بستم و خودم را به کوری و کری زدم تا تصمیم خودم را عملی کنم. گاهی این سرزنش ها و شماتت ها به حدی می رسیدند که ناخودآگاه از خودم می پرسیدم آخر بودن و نبودن من به حال این آدم چه فرقی می کند؟! در مورد واکنش اعضای خانواده قصد صحبت ندارم، اینجا فقط اشاره ام به همکاران و دوستان و آشنایان است و فامیل. همانها که خیلی اوقات حتی وجودت را فراموش می کنند و یکباره به شنیدن چنین خبری دانای کل زندگی ات می شوند و می خواهند نصیحتت کنند بلکه خودت را به خاک سیاه ننشانی، بعضی هایشان هم از این فراتر رفته و بخاطر رها کردن والدین پیر تو را سرزنش می کنند و در بعضی موارد هم البته وانمود می کنند عزیز دلشان هستی و هنوز هیچی نشده ابراز دلتنگی می کنند!

بعضی دوستان هم مظلومانه و با قیافه حق به جانب طوری می گفتند آره ... تو می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری. یا آره ... تو مرا تنها می گذاری و می روی دنبال کار خودت. انقدر خوش می گذرانی که دیگر مرا فراموش می کنی و از این اباطیل.

انگار هر کسی از دوست و آشنایان و فامیل برای ازدواج و بچه دار شدن و تغییر شغل و مکان سکونت و ... از من و بقیه کسب اجازه کرده باشند و با در نظر داشتن میزان دلتنگی و تنها ماندن بقیه، تصمیم گیری کرده باشند!

ده سال از آن روزها و ماجراها می گذرد و نشان به این نشان که از روز اول ورودم به زندگی جدیدم و با وجود تغییرات اساسی اش هیچوقت تماسم با هیچکس قطع نشد. حتی زمانی که کامپیوتر و اینترنت نداشتم و با پرداخت مبلغ بالا و گران و در مدت زمان محدود،  از کافی نت ها استفاده می کردم. طوری که یکبار دوستی با حیرت گفت آه! من فکر می کردم استفاده از اینترنت برایت خیلی راحت است که ارتباطاتت را حفظ کردی! 

بله! موضوع اینجاست که من در زندگی کاری را انجام می دهم که برایم یک ارزش است، نه بخاطر اینکه انجامش راحت است!! 

الان که نگاه می کنم می بینم هر رابطه ای هم که قطع یا کمرنگ شده، بدلیل تصمیم یا کوتاهی من نبوده و نه بخاطر فراموشی و در خوشی غرق شدنم! بر عکس! گاهی آنقدر برای حفظ ارتباط پشتکار و اصرار به خرج می دهم که اخیرا دارم به شک می افتم و به خودم نهیب می زنم دست بردار دختر جان! وقتی کسی در سال یکبار یادی از تو می کند شاید منظورش دقیقا همین حفظ فاصله است یا حتی قطع ارتباط تدریجی. بنشین سر جایت و آرام بگیر! هی زرپ و زرپ از همه احوالپرسی نکن، بلکم منظور آنها چیز دیگری ست و تو متوجه نیستی!

از هر دری 3

پنج‌شنبه 25 تیر 1394 19:19 نویسنده: شیرین نظرات: 3 نظر چاپ

- دنیا و آدمهایش راستی راستی عجیب اند و گاهی غم انگیز، دنیا نه ها، آدم هایش چرا. در مولتی نشنال ها رقابت برای پیشرفت شغلی بیرحمانه است و ننه بابا نمی شناسد. هر کسی کاملا حاضر و آماده است که به وقتش بغل دستی را به خاک سیاه بنشاند تا بتواند پا رویش بگذارد و یک پله بالاتر برود. روزی روزگاری  (ده سال قبل) یک استاژیست * جوان وارد این کارخانه گروه می شود و به سرعت پیشرفت می کند. می شود Director ِ این شعبه و کلی هم تحسین کننده پیدا می کند. می شود مثال و ورد زبان مسئولان منابع انسانی که در هر سخنرانی برای استاژیست های تازه وارد "آلبرتو" را مثال بزنند و انگیزش ایجاد کنند بلکه از بین این تازه واردهای بی مواجب هم کسی پیدا شود حریص به پیشرفت سریع و او هم شروع کند به بیش از 12 ساعت کار کردن و چهار چشمی مراقب بودن برای اینکه به وقتش یک بغل دستی ای را به خاک سیاه بنشاند و پا رویش بگذارد و یک پله برود بالاتر. بعد یکدفعه در آسمان صاف و بی ابر یک صاعقه از راه می رسد و "آلبرتو" ی محبوب و مورد تحسین، همانی که ملت خودش را تکه تکه می کرد تا با او همکلام شود و در چشمش عزیز و صمیمی جلوه کند از گروه اخراج می شود. از آنجا که بجای انتقال و جابجایی به کل اخراج شده و قرار نیست دیگر هیچوقت این دور و اطراف پیدایش شود می شود حدس زد که گند بزرگی در کار بوده است و هیچ جوری نمیشده از بویش صرفنظر کرد. حالا دیگر تحسین گنندگان "آلبرتو" لال مانی گرفته اند و آنهایی که برای نشستن سر میز ناهارش در ناهارخوری سر و دست می شکاندند صدای سوسک در می آورند و وانمود می کنند هیچ بیا و برویی با او در میان نبوده و دوستی و همدلی و یکدستی هم که هیچ! اصلا و ابدا! بوی یک زلزله در رده مدیران ارشد و میانی به مشام می رسد و همه به شکل غم انگیزی خود را به دور و غریبه از "آلبرتو" ی محبوب جا می زنند.

- امروز از دور سالواتوره را دیدم. این سالواتوره آنی ست که در نوشته قبلی در موردش حرف زدم. یک بیمار terminal که دیروز تحت آزمون بود و امروز برگشته سر کار. خیلی دوست داشتم بروم آزمایشگاه و بپرسم دیروز چه بر سرش آوردند و تصمیم پزشکان چه بوده است. فرصت نشد. فقط از دور برای هم دست تکان دادیم و برایم یک بوس در هوا فرستاد! اگر عمری باشد و امشبم صبح شود فردا باید حتما دیدنش بروم. سخت است ولی حرف زدن با کسی  و دلجویی ازش در حالی که می دانی و می داند چند صباحی بیشتر برایش نمانده است.

- هوا گرم است. بیرحمانه هم گرم است و قربانی می گیرد. هر از گاهی کسی بیهوش می شود و می برندش به خدمات پرستاری. کار کردن داخل سالن تولید مرگ را جلوی چشم آدم می آورد، آنهم فقط بعد از 5 دقیقه! اینروزها سر و کارم با خطوط UP1 ** است و سر مکانیک شان. آدم نازنینی ست و با آنهمه اینور و آنور کردن های من و خرده فرمایش ها برای تست کردن سنسورهای کنترل محصولات ایراد دار و ایجاد موقعیت های اضطراری برای مطالعه واکنش سنسورها جیک نمی زند. لبخند از لبش نمی افتد و برعکس ... چون ماشین ها را خوب می شناسد گاهی پیشنهاد هم می دهد که چطور تست ها را بهتر انجام بدهیم. فقط هر از گاهی با دهان باز به صورت و گردنم خیره می شود. نه که بنده پری چهره یا گردن بلوری باشم ... از دانه های درشت عرق که عین باران ازم می بارند حیرت می کند و می خواهد بداند حالم خوب هست؟ سر پا هستم یا چند دقیقه بعد کله پا می شوم و باید مراقب باشد که وسط ماشین ها و نوارهای ناقل تلپی ولو نشوم!

- چشم به راه گرم ترین روز در صد و پنجاه سال اخیر هستیم! فردا روز سختی خواهد بود. خدا کند دوام بیاورم!

* کارآموز

** unità  produzione 1 (واحد تولید 1)

آیینه حقیقت

سه‌شنبه 23 تیر 1394 20:31 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ

آقای "پ" یک همکار خوب و یک دوست عزیز بود/هست. از آن موارد نادری که شانس یاری می کند و می توان با همسر ِ دوست / همکار هم دوست شد. خانمش هم زنی خوش قلب و مهربان بود / هست و همیشه لبخندی دلنشین داشت / دارد. هر از گاهی که جمع مان جمع بود وسط خنده و صحبت از من می پرسید "شیرین جان تو از حرف های پ ناراحت نمی شوی؟ من اوائل ازدواج روزی چند بار از دستش گریه می کردم!" آن موقع بود که فهمیدم با وجود زودرنجی، توان تشخیص حرف درشتی که از روی صراحت گفته می شود را از حرفی که با خشم و کینه بیان شود دارم. اولی را بدون زحمت و گاهی حتی با لبخند می پذیرم و دومی روحم را آزار می دهد.

آدم های صریح و رک حرفشان مستقیم از درونشان بر می آِید، بدون ماسک و نقاب و تظاهر. وقتی یک حداقل پردازش کلمات هم در میان باشد و جلوی آنها که توهین آمیز ممکن است باشند گرفته شود تقریبا هیچوقت کلامشان ناگوار و آزار دهنده نیست. 

آدم ها یا ذاتا صریح و بی پرده اند و یا بعدا اینگونه می شوند. گاهی تجربیاتی در زندگی پیش می آیند که یکبار که کسی آنها را زندگی کرد یا مجبور به همزیستی با آنها شد دیگر هیچوقت آن آدم قبلی نیست. بعضی تجربیات و وقایع تلنگری هستند که دنیای شیشه ای آدمهای محصور و گرفتار و دربند را میشکنند و نشان می دهند واقعا دنیا چیست و چه چیزهایی در زندگی اهمیت دارند. خیلی از کسانی که مبتلا به بیماری های صعب العلاج یا ناعلاج هستند در این دسته  قرار می گیرند. وقتی هر روز زندگی می شود مبارزه برای زنده ماندن و جلو رفتن می شود فهمید نقابها، دروغ ها و ظاهر سازیها چقدر بی ارزش و مسخره اند.

خود را آدم خوش شانسی می دانم که در زندگی با افراد صریح هم از دسته اول و هم از دسته دوم روبرو شده ام و ارتباط روزمره و دراز مدت داشته ام. درست مثل آیینه ای هستند که آدم می تواند خود را در آن ببیند و بفهمد چقدر از دروغ و تظاهر راضی ست و چقدر از واقعیت ناراحت و دل آزرده؟!

در یکی از آزمایشگاه ها همکاری داریم که اصلا حال و روز روبراهی ندارد. یک تومور کهنه و سمج بخش مهمی از توانایی هایش را از بین برده و حتی چهره اش هم دفرمه شده است و گاهی به سختی می توان حرف هایش را فهمید. امروز تصادفا دیدمش که در وقت استراحتش بود و قهوه به دست. می خواست بداند آیا از صراحت بی مرز و بی تابوی او ناراحت و معذب می شوم یا نه؟