از هر دری 2

شنبه 30 خرداد 1394 12:47 نویسنده: شیرین نظرات: 10 نظر چاپ


 اول. این مطلب را بخوانید. عالی نوشته شده و نیازی به افزودن چیزی بهش ندیدم. حرف دل من است.

دوم. می دانید روال فصول در دهات ما چطور است؟ زمستان، بهار، پاییز نسبتا معتدل، پاییز زمستانی و بعد دوباره زمستان! همیشه در حدود اواسط خرداد ماه چند روز گرم و شرجی جانانه از راه می رسند تا حسابی آدم را گرمازده و کلافه کنند. به محض اینکه کمد لباسها را زیر و رو می کنی تا لباس گرمها را کنار بگذاری، به محض اینکه لحاف را می بری برای شستشو، تشک را به سمت تابستانی می چرخانی ... هوا عوض می شود و می فهمی که ای بابا! تابستان خیالی بیش نبوده و فصل پاییز معتدل در جریان است. باید همیشه ژاکت و چتر به دست بیرون بروی و شبها بدون پتو بلرزی!

سوم. اینروزها مطالب احساساتی و پر آب چشم زیاد خوانده ایم در مورد این خبر . نه که پیدا شدن جسد آدم هایی که دست بسته زنده به گور شده اند قرار باشد موجب انبساط خاطر کسی شود ولی وقتی حرف از مباحث مهمی مثل جنگ، دفاع، ارزش جان انسان ... در میان است ترجیح می دهم کمتر شور حسینی و بیشتر منطق و روشن بینی دخالت پیدا کند.

رویکرد واقع بینانه هر چند تلخِ م ه د ی خ ل ج ی، کامشین و اتاقی از آن خود بسیار بیشتر از  ابراز احساساتِ پو پو ل ی س ت ی خیلی ها به دلم می نشینند.

چهارم. مردها همیشه هوای هم را دارند. همه جوره. حالا یکی شان ریقو مردنی هم باشد یا شکمش نیم متر جلوتر از خودش برود و با همان وضع پیرهن چسبان بپوشد و با ژست قزمیت عکس اینور و آنور بگذارد هم همیشه همه می آیند و در باب خوش تیپی "مهندس" (!) می گویند. خوک صفت ترین مرد هم حمایت و پشتیبانی هم جنس خودش را حفظ می کند. ما زنان هم کمی یاد بگیریم. وقتی به مقام و منصبی می رسیم هوای بقیه زنان همکارمان را داشته باشیم. اینقدر با هم بی رحم نباشیم و ظاهر همدیگر را تحقیر نکنیم و به قضاوت نکشیم که: "واااااا ببین چطوری میخنده؟!" یا "وااااااا ببین با این سن و سالش چطوری لباس می پوشه!" یا "واااااای عزیزم ... چقدر چاق شدی!"  یا "واااااا ببین با شوهر و دو تا بچه با بقیه چه هر و کری میکنه " یا ....

دست برداریم از این "وااااا ..." گفتن ها و به هر قیمتی دنبال بدست آوردن جایگاه و محبوبیت در دنیای مردسالارانه نباشیم. با هم مهربان تر و انعطاف پذیر تر باشیم. جای دور نمی رود!


خانم ها و آقایان معرفی می کنم: همکار خوب من، عیسی مسیح!

پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 20:10 نویسنده: شیرین نظرات: 5 نظر چاپ


در نگاه اول یکی مثل چند صد نفر دیگر است. یک اپراتور خط بسته بندی. یونیفورم سر تا پا سفید، کلاه و عینک ایمنی که بزرگی اش صورت را پنهان می کند. کل هفته را باید روی آن خط بگذرانم و همیشه در شروع کار دعا می کنم از آن اپراتورها به تورم نخورد که چشم دیدن "بیگانه" را ندارند و هر گونه تعرضی را به قلمرو سلطنت خود به شدت به عقب می رانند.

طبق عادت با احتیاط و روی نوک پنجه ها به "قلمرو" او وارد می شوم و بعد از روز بخیر و معرفی خودم برایش توضیح می دهم برای انجام چه کاری آنجا هستم، چه کسانی در جریان حضور من در آنجا هستند و قرار است کارم را به چه نحوی انجام بدهم که مزاحم فعالیت او نشود.نگاهش مشکوک نیست و از ارتباط چشمی هم گریزان نیست. بی صبری و بی علاقگی نشان نمی دهد و راست و محکم می ایستد و به حرفهایم گوش می کند.

کار بدون مشکل شروع می شود و در روزهای آتی هم ادامه می یابد اما چیزی دائم توی ذهنم وول می خورد: چرا اینقدر برایم آشناست؟ کجا او را شناخته ام؟ 

امروز صبح یکدفعه نور چراغی در ذهنم سوسو زد و دریافتم. پس چرا زودتر یادم نیامده بود؟ حالا می فهمم چرا بنظرم می آمد قبلا جایی دیده باشمش. آن قد بلند، اندام باریک اما محکم، ریش کوتاه خرمایی، چشم های درشت آبی اقیانوسی و مژگان بلند، لبخند مهربان و ردیف صاف دندان های مرتب و سفید.

خود خودش است!


نان شیرمال

چهارشنبه 27 خرداد 1394 20:58 نویسنده: شیرین نظرات: 6 نظر چاپ


این نان را خیلی دوست دارم. یکبار بخاطر نرمی و خوشمزگی اش، یکبار بخاطر نان فروشی ای که سالها پیش در تهرانپارس ازش از این نانها می خریدیم و من خیلی دوست داشتم و دست آخر بخاطر اینکه چند سال پیش و آخرین باری که میزبان یک دوست عزیز بودم، برایم درستش کرد و دستور تهیه اش را هم از او دارم که با خط خودش در دفترچه قرمز رنگ آشپزی ام نوشته است.

مواد لازم اینها هستند:

روغن مایع دو سوم پیمانه* 

شیر ولرم سه چهارم پیمانه

شکر دو سوم پیمانه **

تخم مرغ یک عدد و یک زرده برای روی نان ها

مخمر یک بسته 7 گرمی ***

نوک قاشق چایخوری نمک

آرد مخصوص نان و شیرینی تا حدی که خمیر به دست نچسبد


* پیمانه شما می تواند یک لیوان معمولی باشد.

** میزان شکر را به دلخواه خود تعیین کنید. من نان کم شیرین دوست دارم و برای تامین آن معمولا یک سوم پیمانه شکر قهوه ای به اضافه چهار یا پنج قاشق شربت آگاوه یا شربت افرا می ریزم.

*** بعنوان مخمر هم می توانید از مخمر تازه استفاده کنید و هم از مخمر پودری. من از نوع پودری استفاده میکنم و از نوعی که عکسش را برایتان در پایین نوشته می گذارم. 


تهیه:

در یک کاسه بزرگ شیر گرم را ریخته و شکر را در آن حل می کنیم. روغن مایع، نمک و تخم مرغ را اضافه کرده و خوب هم می زنیم. سپس آرد را کم کم اضافه کرده و هم می زنیم. وقتی خمیر فرم گرفت می توان آنرا روی میز کار منتقل کرد و ورز دادن و افزودن آرد را ادامه داد تا حدی که دیگر خمیر به دست نچسبد. در این حالت تمام خمیر را به شکل یک گلوله در آورید و سه چهار بار آنرا بلند کرده و محکم روی سطح کار بکوبید. سپس آنرا داخل یک کاسه بزرگ یا قابلمه گذاشته و رویش را با یک دستمال تمیز و مرطوب بپوشانید و در جای گرم بگذارید. (دوستانی که مثل من در مکان سردسیر زندگی می کنند می توانند فر را تا 25 درجه گرم کنند و کاسه را داخل آن بگذارند)

حدود چند ساعت صبر کنید تا خمیر ور بیاید و سپس روی سینی فر کاغذ روغنی پهن کنید و خمیرتان را به هر شکلی خواستید رویش پهن کنید و شکل های مختلفی درست کنید. مجددا نیم ساعت صبر کنید چون پف کردن خمیر باز هم ادامه پیدا میکند. در این فاصله فر را روشن کرده و روی دمای 150 درجه بگذارید. روی نان هایتان را با فرچه یا با دست کمی از زرده بهم زده تخم مرغ بمالید و سپس آنها را داخل فر بگذارید. مدت پخت این نان کوتاه است و البته بسته به نوع فر متفاوت است. مهم اینست که روی نانها طلایی و زیرشان پخته شود بدون اینکه زیاد خشک شوند. (مدت پخت بیش از 30 دقیقه نان ها را خشک می کند)

این نان را می توان هم گرم و هم سرد سرو کرد. هم به تنهایی و هم با همراهی سایر مخلفات صبحانه و عصرانه.

نوش جانتان


ادامه مطلب ...

از هر دری

یکشنبه 24 خرداد 1394 13:10 نویسنده: شیرین نظرات: 13 نظر چاپ


اول. آدمیزاد هم مثل هر موجود زنده ای بدنش را منطبق با شرایط محیطی می کند. سال 2005 و 2006 را به لرزیدن گذراندم و کز کردن در گوشه ای چشم به راه رسیدن فصل گرما. این چند سال آخر در عوض فصل گرمای کوتاه و زودگذر این حوالی را به بد حالی و گرمازدگی می گذرانم و دائما از خودم می پرسم: تو با آنهمه لباس اضافی و در گرمای بالای چهل درجه فلان و فلان شهر چطور زنده می ماندی؟ کنار کوره 1400 درجه چطور کار می کردی؟! روزهای خوب تابستانی ام شده اند، روزهای ابری - نیمه ابری با دمای 22 الی 25 درجه.


دوم. وقتی آدم بد خلق و بی حوصله است، با فعالیت های جورواجوری می تواند سر حال بیاید. یکی از آنها نان پزی و شیرینی پزی ست. عاشق کار کردن با خمیر هستم و صبر کردن برای ور آمدنش. عاشق بوی عطر نان و شیرینی تازه که خانه را پر می کند. آخرین باری که گرفتار این حال بودم و فکرم هم فلج شده بود، نازنینی یادآور شد راه حل را و نتیجه اش آنی شد که در ادامه مطلب می بینید. اگر نان شیرمال دوست دارید بگویید تا دستور تهیه اش را برایتان بنویسم.


سوم. دیروز در مرکز شهر بودم. هم به قصد خرید و هم به قصد دیدار با دوستان. زیر طاقی های خیابان رم یک گروه دیدیم متشکل از دختر و پسر، کوچک و بزرگ که روی لباس هایشان یک جلیقه سبز فسفری پوشیده بودند با نوشته: آغوش رایگان

یکی از آنها به سمت من آمد و گفت می توانم بهت یک آغوش هدیه کنم؟ ناخودآگاه خندیدم از ته دل و محکم همدیگر را در آغوش فشردیم. فکر می کردم به قشنگی کاری که می کنند. فقط کافیست فکر کنیم حس گرمای بدن دیگری و فشار یک آغوش بی توقع چقدر حس خوب و خوشایندی هدیه می کند. باید بروم بگردم و ببینم سایتی چیزی دارند یا نه. برای روز مبادا. برای آن روزهایی که تیره و غمگین هستم. آنوقت می روم ببینم آن روز این گروه کجا هستند و از تک تکشان یک آغوش گرم و محکم می گیرم!


چهارم.  چای بدون قوری چینی، عین تنبان بدون کش است! دو سال بود داخل قوری سفالی چای درست می کردم. دیروز بالاخره قوری چینی به دستم رسید و با هر جرعه چای که می نوشم به خلسه می روم.

وقتی رسم باشد جایی نوشیدنی ملی قهوه باشد، آنوقت قوری می شود کالای لوکس و یک قوری چینی قیمتش می شود 150 یورو! آنوقت شکستن دماغ قوری ات می شود یک فاجعه بزرگ و اگر آن قوری سلیقه و انتخاب مادر هم باشد، انوقت ان فاجعه می شود مراسم سوگواری. جسد قوری مرحوم را داخل کمد ظروف نگه می داری و هر از گاهی توی دستت می گیری و نوازشش می کنی. یکبار به یاد چای های خوشمزه ای که برایت درست کرده و یکبار برای لمس دست های گرم و زحمت کشیده مادر.


 


 

کیسه بوکس دیگران

جمعه 22 خرداد 1394 20:06 نویسنده: شیرین نظرات: 9 نظر چاپ

 

این نوشته شادی را بخوانید. نوشته ای ست که خیلی به دل من می نشیند. بارها و بارها آنرا خوانده ام و هیچوقت سیر نمی شوم. تلنگر خوبی بهم زد وقتی بار اول خواندمش.

امروز فکر می کردم چقدر زیادند کسانی که به هر دلیلی کیسه بوکس دیگران می شوند. به اسم دلسوزی و راهنمایی همدیگر را زیاد درب و داغون و لت و پار میکنیم. کسی هم بهمان چیزی بگوید به پیز قبایمان بر می خورد که "واه واه! راهنمایی و کمک هم لیاقت می خواهد! من به این خوش قلبی! به این خوش نیتی!"

تا بحال چند بار شده با توصیه های نابجا و خرکی مان دل کسی را آزرده ایم که اضافه وزن دارد؟ که ریزش موی سر دارد؟ که دستهای نا زیبایی دارد؟ که در زندگی شغلی یا تحصیلی نا موفق است؟ ... باور کنیم که تمام اینها را هر کسی می داند. هر کسی بهتر از بقیه می داند که صورتش فلان ایراد را دارد، که انگشت هایش زیبا نیستند و یا که پاهایش پرانتزی اند. کشف بزرگی نیست پی بردن به جوش صورت و لک و پیس دیگران یا جلوی سری که دارد خالی می شود. هیچکس هم منتظر روشنگری ها و افاضه فضل و علم ما نیست.

مخصوصا اگر کارتان آرایشگری، پیرایشگری، خیاطی، مشاوره تغذیه و ... است فقط کارتان را انجام بدهید و از اظهار نظرهای شخصی و قضاوتِ ایرادهای مشتری تان خودداری کنید. کمی، فقط کمی حرف زدن را بهتر یاد بگیریم و دایره لغاتمان را وسعت ببخشیم می فهمیم چطور می شود بدون نیش زدن و به رخ کشیدن عیب کسی، به او مدل لباس، مدل مو، رژیم غذایی مناسبی پیشنهاد کرد که کمک حالش باشد و غرور و طبعش را هم له و لورده نکند.

تا بحال برایتان پیش آمده که در پایان وقت اداری و کاری آرایشگاه رفته باشید؟ تا بحال سنگینی نگاه کارکنان آنجا را روی خود حس کرده اید که در حالی که شاید یک دهم ارزش های فرهنگی و فکری شما را ندارند با شما رفتاری می کنند گویا کلفت شان هستید؟

تا بحال پیش متخصص تغذیه رفته اید که با تحقیر نگاهتان کند و ازتان سئوال کند که مگر نمی دانی فلان چیز و فلان چیز چاق کننده است و نباید بخوری؟!

نکنید جانم! نکنید! آن متن خانم شادی را هم بخوانید و سعی کنیم اگر هفته ای یکبار نه، لااقل ماهی یکبار مرورش کنیم تا ملکه ذهنمان شود که آدمی که در عین اینکه 100 کیلو وزن دارد، برای خودش شکلات و سیب زمینی سرخ کرده می خرد مشکلش بیش از انکه جسمی باشد روحی است. نیاز به کمک دارد و یک دل بزرگ که مهربان باشد و همراه. یک نگاه بی قضاوت که همیشه انجاست. مهم نیست ده بار رژیم گرفته باشد و با اثر یویو هر بار با ول کردنش کیلوهای از دست رفته را با سودش کسب کند! او نیاز دارد کسی باشد که هر بار که قصد شروع دوباره داشت دستش را بگیرد و کمکش کند دوباره شروع کند.

حرف زیاد دارم در این مورد اما خسته ام و دستهایم جان ندارند برای تایپ کردن و چشمم هم دارد کور می شود از نگاه کردن دائمی به صفحه مونیتور ... می دانم شنونده عاقل است پس همینجا تمامش می کنم و می گویم: الی آخر!