قطار شب به سمت لیسبون

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 21:13 نویسنده: شیرین نظرات: 2 نظر چاپ

 "جاودانگی وجود ندارد. زندگی همینی ست که الان زندگی می کنی، در همین لحظه و بر اساس انتخاب های آزادت."

"وقتی از جایی می رویم همیشه چیزی از خود بجا می گذاریم، آنجا می مانیم: حتی وقتی رفته باشیم و آن تکه های وجودمان را وقتی به آن مکان بازگردیم، همانجا می یابیم. وقتی به جاهایی می رویم که قاب زندگی مان بوده اند، در درون خود به سیر و سفر می پردازیم. مهم نیست چقدر کوتاه بوده اند، با سیر و سفر درونی باید با تنهایی خود نیز روبرو شویم. اما آیا تمام آنچه که انجام می دهیم، بدلیل ترس از تنهایی نیست؟ آیا همین نیست که موجب چشم پوشی از خیلی چیزها می گردد که در پایان زندگی تاسف شان را می خوریم؟"

"تصادف کارگردان زندگی است."

"وقتی دیکتا تور ی یک واقعیت عینی ست، مبارزه یک وظیفه است."


فیلم زیبایی که به یاد می آورد چقدر یک زندگی به ظاهر مرفه و بی دغدغه نزدیگ به مرگ است و چقدر با تمام وجود زندگی کردن و پرورش شور و اشتیاق (p assion)، رنج کشیدن برای زندگی، از دست دادن ها، گریستن ها، شکست خوردن ها ... به معنای "زندگی" نزدیک است. نه، اصلا خود آن است!

فیلم با تعلیق در جایی تمام می شود که شخصیت اصلی فیلم در یک انتخاب مردد می ماند، رها کردن رفاه و عادت های یک عمرش یا انتخاب یک زندگی تازه و کشف ناشناخته ها. انتخاب بین ماندن و زندگی کردن یا بازگشتن به "نا زندگی".