X
تبلیغات
رایتل

That's Italy

دوشنبه 1 خرداد 1396 21:05 نویسنده: شیرین چاپ

از جاهای مختلفی که این ماه های اخیر رفته ام چند تا عکس می گذارم. حیف که سفر برگامو کاری بود و دوربین همراهم نبود. La Città Alta یا همان بخش قدیمی برگامو که در بلندی ست معرکه بود. باید حتما برگردم یکبار دیگر!


Lago d'Orta - Isola di San Giulio


 


ادامه مطلب ...

از هر دری 55

شنبه 30 اردیبهشت 1396 19:59 نویسنده: شیرین چاپ

- روز هفدهم ماه می روز جهانی مبارزه با همو فو بیا بود. در سال 1990 سازمان جهانی بهداشت تمایل به جنس موافق را از لیست بیماریهای روانی حدف کرد و البته هنوز که هنوز است خیلی ها در بحث از "درمان" و ابتلا به "بیماری" حرف می زنند. اگر بخواهیم از بیماری حرف بزنیم اتفاقا باید از بیماری مزمن و گیر ذهنی همو فو بها و زن ستیزها حرف بزنیم که آمیخته به نادانی هم هستند! مثل آنهایی که اصرار می ورزند در اثبات برتری مرد به زن با استدلال چرا هیچ ریاضی دان زنی در دنیا نیست؟ چرا هیچ دانشمند مهم زنی در دنیا نیست؟ چرا فیلسوف زن نداریم؟ و ... حال آنکه اصل ماجرا در اینجاست که وقتی کسی/کسانی نادان و کم اطلاعند تقصیر دنیا و بقیه مردمان نیست!

- بعضی فیلم ها و آهنگ ها و کلیپ ها را آدم دنیا دنیا باشد  ببیند و بشنود و گوش کند، خسته نمی شود. هر کسی لیست "محبوب" های خودش را دارد. لیست محبوب های منهم طولانی ست. از فیلم ها همینطور دم دستی می توانم سکوت بره ها، فیلادلفیا و پل های مدیسون کاونتی را بگویم و از موسیقی ها، اکثر آهنگ های بی جیز، سلین دیون، مدونا، فیل کالینز، جورج مایکل، ماریا کری و پینک فلوید. یکی از جدید ها که وارد قلبم شده و کلیپش را هم خیلی دوست دارم Take me to Church است. 

- دختر یکی از دوستانم هفته قبل دو ساله میشد. بدلیل سفرهایم نتوانستم در جشنش حاضر باشم و امروز ناهار با هم بودیم. وقتی رفته بودم هدیه اش را بخرم دلم نمی آمد از مغازه بیرون بیایم. لباسها یکی از دیگری قشنگ تر بودند و باعث شدند خیلی بیش از آنچه که می خواستم هزینه کنم برای هدیه. داشتم به او و بازیهایش نگاه می کردم و به دوستم که از آنچه که در سال 2011 بود و تازه با هم دوست شده بودیم فاصله اش اینهمه زیاد است. خدایی بچه ها را فقط از دور دوست دارم! اگر مادر میشدم از آن موجودات بدبخت و مفلوکی میشدم که تمام هستی اش می شود آن یک الف بچه و چه عقل کردم فهمیدم این حقیقت تلخ را و در جواب به گزینه مادر شدن همیشه یک "نه" محکم گفتم. خیلی هنر کنم مادری یک پیشی را قبول خواهم کرد تازه هنور به آنهم خیلی متقاعد نیستم.

- امروز وقتی داشتم می رفتم دیدن دوستم یک سی دی قدیمی که خواهرم برایم رایت کرده بود را گذاشتم و حین رانندگی عقل و هوشم رفت! چه حالی داشت با هم Vogue , I remember, Live to tell, Rain, I'm crazy for you  و  ... را گوش دادن. چقدر هوس کردم خواهرم بود و با هم می پریدیم توی ماشین و می زدیم به کوه. امروز هوا آفتابی و درخشان بود با یک نسیم خنک کوهستانی. رفتیم بالای تپه های اطراف تورینو و چه منظره ای بود ... جایت چقدر خالی بود!

- تورینو نمایشگاه کتاب است و چقدر تعریف می کنند از موفقیتش، بیشتر این موفقیت نه خود نمایشگاه، که حواشی اش هستند و کتابخوانی های شبانه در جاهای مختلف، تاریخی و دیدنی شهر. فکر کنم برنامه ریزی هوشمندانه نمایشگاه کتاب یعنی که حاشیه اش کتاب خوانی نویسنده های محبوب باشد. مثلا السّاندرو باریکّو که خوشه های خشم استاین بک را می خواند نه که حاشیه نمایشگاه بشود کیوسک فلافل و آش رشته! جان به جانمان کنند ...

- غمگینم. 


از هر دری 54

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 22:25 نویسنده: شیرین چاپ
- خیلی بد است تلفن شرکتی نداشتن و پول بابت در دسترس بودن دریافت نکردن وقتی افراد گروه کاری برای امور مربوط به کار در ساعات استراحت به تو تلفن می کنند. از طرف دیگر هم خوشحالم که با وجود اینکه سابقه ام در این حیطه کاری صفر بوده و مدت کمی ست در این بخش شاغل هستم اینقدر مورد اعتماد افراد هستم. همکاران کیفیت می دانند من خیلی چیزها را نمی دانم و به نوبه خود سئوال می کنم، اما می دانند چیزی که می پرسند فراموش نمیشود، پیگیری می شود و پاسخ یا واکنش مناسب داده خواهد شد. چیزی که دیگران نیاز دارند این نیست که من و شمای نوعی سوپر من باشیم و همه فن حریف، نیاز دارند که به نیازها، سئوالات و درخواست هایشان توجه کنیم و حتی با تاخیر پاسخگو باشیم.
- یکی از بهترین اتفاقات حرفه ای این اواخر برایم این بوده که کسی از یک دپارتمان دیگر بیاید و بگوید چرا با مدیریت صحبت نمی کنی که بخش ما تحت سرپرستی تو باشد؟! یعنی من اینقدر رییس خوبی هستم و خودم خبر ندارم؟ آخر رییس ها کلا دوست نداشتنی و غیر قابل تحمل اند. چه من باشم و چه کس دیگر!!
- سعی کنید ارتباط تان را در حد احوالپرسی با افرادی که می شناسید - به دلایل کاری، تحصیلی یا فامیلی - حفظ کنید. هیچ چیز بدتر از این نیست که کسی یا کسانی را به دست فراموشی بسپاریم و با بی توجهی با آنها برخورد کنیم ولی یک روزی و یک جایی بدلیل نیاز شخصی خودمان سراغشان برویم و فکر کنیم باید پاسخگو باشند. خودمانی اش اینست که اینقدر ضایع نباشیم که برویم رو بیندازیم به آدم هایی که مورد بی محلی قرار داده ایم. به خدا زشت است!
- در ادامه بند قبل ... یک چیزی بیش از یکسال پیش شاید، یک بلاگنویس مطلبی در مورد خاصی نوشت که باعث شد برایش یک پیغام خصوصی بفرستم و اعلام کنم که در صورت تمایل برای کمک به او در دسترس خواهم بود. می دانم که وضعیت یک بلاگنویس چطور است. خودم خیلی وقتها تجربه اش می کنم. من نوعی که می نویسم از خیلی جهات خودم را به خوانندگانی که اکثرا بی نام و ناشناس - برای من نوعی - هستند برملا می کنم. طبیعی ست که نویسنده بلاگ برای خوانندگان بلاگ آشناست حال آنگه خوانندگان برای نویسنده کم و بیش یکسان و بیگانه اند مخصوصا وقتی بلاگی نظراتش بسته باشد. با همه اینها و با در نظر گرفتن همه این مسائل، دوستانه بودن و حداقل نزاکت و لطف را در قبال پیغام دهنده رعایت کردن همیشه ممکن است و بلکم وظیفه است. می شود مودب و خوش خلق بود و فاصله را هم حفظ کرد. در جواب آن پیغام دوستانه، یک جواب خیلی یخ - یخ یخ - دریافت کردم. این تجربه را تا چند وقت پیش به کل فراموش کردم تا اینکه یک روز نویسنده بلاگ سراغ از "کسی" گرفت با فلان نشانی - که من باشم - چون نیاز داشت به او کمک کنم. حتی در این سراغ گیری هم جای "لطفا" یا "اگر ممکن است" یا چیزی شبیه به آن خالی بود. جواب منهم البته در سکوت فقط یک عبارت بود: 
Ma vai a cagare!!
- یکدفعه متوجه شدم که خدا بخواهد جمعه و یا شاید تا چند روز بعد از جمعه دیگر چشم ها و گوش هایمان از تحمل این حجم بزرگ ناهنجاری ها و یاوه ها آزاد خواهد شد. خیلی خوب است و بلکم عالی ست شور و علاقه داشتن به فعالیت اجتماعی و بیان خواسته های خود ولی شور و حرارت فعالیت اجتماعی را به سر و صدا،همهمه و لمپنیسم به شیوه ورزشگاه های فوتبال تقلیل ندهیم هم خوب چیزی ست. 

بعد نوشت: معنای آن عبارت چیزی در مایه های "برو به جهنم" است، اما پررنگ تر و غلیظ تر!

کیش و مات

سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 21:00 نویسنده: شیرین چاپ

از روز شنبه صبح تا الان یعنی دو ساعت پیش عین بچه های لات کوچه یکسره اینور و آنور بوده ام. حالا بخواهم به خودم لطف کنم بجای بچه های لات کوچه باید بگویم عین دختر سعدی. بماند که آن اولین لقب را بیشتر دوست دارم ... یاد خواهرم و لحن خوشمزه اش موقع گفتنش می افتم.

اگر دوست داشتید یک نگاه به نقشه ایتالیا بیندازید یا گوگل مپ. ببینید از تورینو تا Ivrea، از Ivrea تا Treviso و بعد راه برگشت یعنی از Treviso تا تورینو چند کیلومتر راه است. اینها کیلومترهایی هستند که شنبه و یکشنبه رفتم. فکر می کنید کار همین جا تمام شد؟  ... دوشنبه صبح از تورینو تا برگامو و امروز بعد از ظهر راه برگشت از برگامو تا خانه. له و لورده و آب پز شدن در حین رانندگی و شل و شیدا شدن همان وصف حال فعلی منست. از فکر اینکه فردا صبح باید زود بیدار شوم و سر کار بروم حالم خراب می شود. نمیشد چند روز تعطیلی داشتم و خستگی در می کردم؟!

نه که حال من الان کیش و مات باشد ... می خواستم دو تا عکس از یکی از جاهایی که دیدم را نشان تان بدهم. اگر گذارتان افتاد در ماه سپتامبر از شهر کوچک Marostica دیدن کنید که در ناحیه قدیمی اش یک صفحه شطرنج بزرگ دارد که در ماه سپتامیر و به مدت سه روز مردم با لباسهای قدیمی جشن برگزار می کنند و بازی شطرنج را بزرگان و حرفه ای های شهر اداره می کنند. مهره ها هم آدم های واقعی هستند با نقش های اصلی شان. اسب و سرباز پیاده و  ملکه و شاه و ... واقعا شگفت انگیز است!




شهر Bassano هم دیدنش خالی از لطف نیست. روی پل آلپینی ها قدم بزنید. مجسمه بوسه آلپین و دخترک محبوبش را نگاه کنید. داستان ها دارد ... 



وقتی بازی می کردم و خوشبخت بودم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 20:33 نویسنده: شیرین چاپ

از چاقی متنفرم. نه خیلی بخاطر نافرم شدن بدنم که اتفاقا از آنهم بدم می آید، بیشتر بخاطر آنچه چاقی برایم معنا دارد دوستش ندارم.

در ذهنم "شیرین چاق" برای من یک بیگانه است. هیچوقت چاق نبوده ام. در ذهنم و در بایگانی خاطراتم منِ چاق وجود ندارد. اگر به آیینه نگاه کنم و نگاهم بخورد به آن اضافه ها که قبلا نبودند و الان هم نباید باشند، ناخودآگاه  می پرسم تو دیگه کی هستی؟ توی آیینه جلوی من چه غلطی می کنی؟

در ذهن من چاقی یعنی ناشادی، یعنی خوشحال نبودن، یعنی به هزار و یک دلیل مجبور بودن به انجام کار دیگری بجز تحرک و وقتی تحرک نباشد یعنی خمودگی هست و سرخوردگی و اجبار. اجبار به بازی نکردن، اجبار به نخندیدن از ته دل و با صدای بلند. یعنی دور از خواهرها بودن، کار زیاد و روتین، تحمل استرس زیاد و  هزار تا درد و غم دیگر.


توجه: این توصیفات فقط مربوط به خودم هستند و آنچه که "شیرین" از اول زندگی بوده است و تجربه زیسته هایش، بنابراین قابل بسط دادن به هیچکس دیگر نیستد.