پاییز بهار دوم است، وقتی هر برگ یک گل می شود

یکشنبه 1 مهر 1397 11:13 نویسنده: شیرین چاپ



پی نوشت. کامم خیلی تلخ است از سر حوادث، حرف نزنم بهتر است. 


Riflessione Linguistica 01

شنبه 31 شهریور 1397 12:16 نویسنده: شیرین نظرات: 1 نظر چاپ

همیشه معتقد بوده ام کلمات هر زبان و نحوه بیان هر چیز در هر زبان ارتباط مستقیم با فکر و فرهنگ دیرین آن مردم دارد. محال است نحوه حرف زدن یک ملت و کلمات روزمره شان، ضرب المثل هایشان، اشعارشان و ... متفاوت با روح تفکر و فرهنگشان باشد.

مثال هایش زیادند. یکی از دم دستی ترین هایش برای من فقدان جمله "عاشقتم" در دیالکت استان پیه مونته است. وقتی بخواهند به هم ابراز علاقه کنند می گویند دوستت دارم. دقت کنید که در ایتالیایی تفاوت بار معنایی آن اولی با دومی زمین تا آسمان است. یعنی بجای ti amoمی گویند ti voglio bene (در معادل دیالکتیکش البته). این دومی خیلی ملایم است و به یک دوست، فرد خانواده و هر کس دیگری می تواند گفته شود و دوستانه است نه عاشقانه. از بس که مردمان تودار و محافظه کاری اند و از بس که در نشان دادن عواطفشان کم سخاوتند.از بس که نشان دادن عواطف (از هر نوعش) را جزو بی کلاسی محسوب می کنند و همیشه شق و رق هستند.

یک کلمه که در زبان فارسی وجود ندارد و خیلی نشان دهنده فرهنگ مردسالارش است فعل corteggiare است و عمل ِ corteggiamento. معادل نامربوط و مزخرفی که برای جلب توجه جنس مخالف در زبان فارسی هست "مخ زنی" ست که کاری ست منفی و تقریبا و اکثرا همراه با دروغگویی. تا جایی که من تجربه دارم آنهایی که مخ زنی می کنند معمولا از خودشان تعریف می کنند تا دل کسی را ببرند مثلا! بماند که حالا تجربه من محدود به شنیده هایم هستند. از آنجا که هیچوقت هیچ رابطه عشقی و احساسی با هیچ ایرانی یا فارسی زبانی نداشته ام این تجربه که می گویم مبنایش فقط گفته های اطرافیان از تجربه هایشان است. اگر شما مثال مخالفی دارید که در آن "مخ زنی" معنای مثبتی دارد این بنده حقیر را از اشتباه بیرون بیاورید. 

Corteggiamento رفتاری بسیار خوشایند است مشابه همان کاری که پرنده های نر می کنند. رنگ عوض می کنند تا خوشرنگ تر و دلبرتر شوند، زیباترین آوازهایشان را می خوانند و چهچهه می زنند تا مورد پسند پرنده ماده قرار بگیرند. آدم ها هم رفتارشان دقیقا همین است. حرف های خوب بهت می زنند، توجه شان را با کارهای کوچک و بزرگ نشان می دهند . نشان می دهند که حواسشان بهت هست و کاری می کنند که فکر کنی خواستنی ترین و دوست داشتنی ترین زن دنیا هستی. ممکن است وجهه مادی هم پیدا کند که شخصا برایم رسیدن به این قدم ناخوشایند است و توجه معنوی و احساسی را بیشتر دوست دارم و خالص تر می دانم.

هنوز هم نفهمیده ام چرا چنین لغاتی در فارسی وجود ندارند. لابد بخاطر اینکه در فرهنگ ما فرض بر این است که زن اصولا کی هست که لازم باشد توجهش را جلب کرد؟  همین که نری نگاهش کند، همین که شوهر پیدا کند و نترشد باید کلی هم خوشحال و شکرگزار باشد!


رنگ های متنوع خشونت علیه زنان

شنبه 31 شهریور 1397 08:00 نویسنده: شیرین چاپ

هیچوقت داستان های خشونت علیه زنان تکراری نمی شوند خدا را شکر. هر روز آدم پیگیر ماجرا باشد رنگ به رنگش را می بیند و می شنود.

اگر مایل هستید این دو تا مقاله را در خانه امن مطالعه کنید. اینجا و اینجا 


این دومی را که خواندم ناخودآگاه یاد حرف منیرو افتادم که همیشه می گوید زیادی توی خلا نشستن باعث می شود سرتاپا بوی گوه بگیرد و خودم اضافه می کنم وقتی سرتاپا بوی گوه گرفت، بو را با خودش همه جا هم می برد. حالا چه توی دوغوزآباد باشد و چه توی لندن.

قبلا از چنین جنونی در پاکستانی ها و هندی ها و مراکشی ها و... شنیده بودم، این اولین بار است که یک خانواده ایرانی را در چنین رسوایی ای درگیر می بینم. همیشه دوست داشته ام قانون کشورهای غربی کمی بیشتر به حرمت انسانی اهمیت بدهد و مهاجران کله خری را که می خواهند بوی گوه شان را با خود همه جا ببرند قاطعانه اخراج می کرد.

درر مورد مقاله اول، کاش همه پدر و مادران پسرهایشان را "انسان" تربیت کنند و نه نر، و ایکاش به دخترانشان یاد بدهند که زندگی قصه سیندرلا و زیبای خفته نیست و هیچ چیز به اندازه استقلال حرمت انسانی و ارزشش را حفظ نمی کند. شما را به خدا دختران تان را آرزومند راحتی و پول آماده بار نیاورید. شاهزاده هم که باشی اگر دستت توی جیب خودت نباشد توی چشم هیچ شاهی ارزش نداری.


وقتی کارما گریبان رییس ها را می گیرد

جمعه 30 شهریور 1397 19:50 نویسنده: شیرین چاپ

خیلی سال پیش توی این شرکت مدیر منابع انسانی ای بود، شبیه به خیلی مدیر منابع انسانی هایی که می توانیم مجسم کنیم. همان مدیرانی که بهتر است ازشان همیشه فاصله ایمنی را حفظ کرد. بگذارید خیلی وارد جزییات نشوم ولی دفتر مدیران و کارمندان منابع انسانی برای من همیشه حکم لانه افعی را دارند یا اتاق دادگاه را که در آن هر چه می گویی ممکن است روزی علیه خودت مورد استفاده قرار بگیرد. دوستانه بهتان توصیه می کنم با افراد این دپارتمان در هر سطحی که هستند همیشه رسمیت و فاصله را حفظ کنید و ضمنا در کل حواستان همیشه جمع باشد که در محیط کار اصولا همه آدم ها همکارتان هستند و نه رفیق گرمابه و گلستان! زندگی حرفه ای و روابط حرفه ای را قاطی رفاقت و زندگی خصوصی نکنید. حالا از ما گفتن.

چه می گفتم ... پرت شدم از موضوع اصلی. آها ... داشتم از آن آقای افعی حرف می زدم که سالها مدیر منابع انسانی بود و بعدها به یکی دیگر از شرکت های همین چند ملیتی رفت و ارتقا شغل هم گرفت. الان سالها گذشته و دختر خودش بزرگ شده و توی شرکت ما کار مترجمی می کند. یک قرارداد قزمیت دارد که دو ماه دو ماه تمدید می شود و این طفلک از وضعیت کاری خودش هم خبری ندارد. یک وقتهایی دلم می خواهد از آقای رییس - پدرش - که البته نمی شناسم می شد بپرسم ببم جان آن موقع که کارمند و کارگر موقت استخدام و اخراج می کردی حواست بود که خودت هم بچه داری و در جوانی و سن اشتغال در دنیای کار ِ کثافتی که شما هم جزیی از آن و از بانیانش هستی گرفتار می شوند؟ همیشه تعجب می کنم از آدم های بچه دار، واقعا حواسشان هست که کار دنیا حساب کتاب ندارد و خیلی وقتها عواقب کارهای والدین می افتد به گرده بچه ها تا اینطوری خوب و عالی دق مرگ شوند؟ من که بچه ندارم ولی می دانم که هر آدمی درد و بدبختی خودش را راحت تر تحمل می کند تا آنی که سر بچه اش می آید. خلاصه که از ما گفتن.

حالا وسط این دنیای کثافت و نا مهربان کار و تجارت این خانم جوان که اسمش لوکرتزیا هست اتفاقا مورد پسند منست. ماشین هم ندارد و مجبور است هر روز کلی راه پیاده گز کند. دلم نمی آید بی تفاوت بمانم و فکر می کنم حالا پدرش هر پوفیوزی که هست باشد، مهم اینست که توی چنین گندابی آدم ها نسبت به هم بی تفاوت نباشند. خلاصه که هر روز عصر موقع برگشتن یک مسافر را به خانه اش یا هر جایی که توی شهرش بخواهد می رسانم و بعد راهی خانه می شوم. مسیرش هم اتفاقا سر راهم نیست. یعنی اینکار را نمی کنم چون برایم راحت است. برعکس. وارد شهری می شوم که در جهت مخالف مسیر منست فقط برای رساندن این دخترک.

اینهم قابل توجه آنهایی که فکر می کنند من نوعی به کسی کمک می کنم چون برایم راحت است. یک توصیه دیگر یا بیشتر که توصیه، یک مشاهده از جانب من اینست که کمک کردن به دیگری موقعی واقعا ارزش دارد که برای آدم کار آسانی نباشد، که من و توی نوعی خودمان را به زحمت بیندازیم و از چیزی چشم پوشی کنیم بخاطر ایمانی که داریم به کارمان و عزممان در کمک به دیگری. بخشیدن در عین ثروت خوبست ولی سخاوتمند واقعی کسی ست که همان مال کم و اندک خودش را با دیگران تقسیم می کند. نمی دانم این مفهوم را خوب بیان می کنم یا نه.

امروز دخترک برایم یک هدیه خوب و غیر منتظره آورد! توی گپ زدن های توی ماشین زیاد می شود حرف کتاب و کتابخوانی را می زنیم چون خودش هم خیلی اهل مطالعه است و بسیار با معلومات. کلی هم سفر کرده و مدتها ساکن آلمان، سوئد و ژاپن بوده است. برایش گفته بودم که خیلی دوست داشتم برای دوران مرخصی طولانی ام می توانستم از کتابخانه کتاب قرض بگیرم اما نمی توانم چون سفر طولانی باعث می شود نتوانم کتاب را در موعد مقرر به کتابخانه عودت دهم. امروز دیدم از راه رسید و سه تا کتاب خوشگل برایم آورد تا بصورت امانتی تا هر وقت خواستم توی دستم بماند. کلی ذوق کردم! فورا اجازه گرفتم ببینم می توانم در جابجایی هایم کتابها را هم با خودم ببرم یا نه. عکس جلد کتابها را در ادامه مطلب می گذارم. بنظرم خوانش خیلی خوبی خواهد بود و باید به خودم بگویم:

Buona Lettura!


بعد نوشت. صد البته که من به هوشمندی خواننده ایمان دارم اما کار از محکم کاری عیب نمی کند. لطفا دقت کنید که منظورم این نیست که هر کس در زندگی حرفه ای در بخش منابع انسانی کار می کند افعی ست! چه بسا که دوستان خوبی دارم که در چنین مناصبی هستند و صد البته نه در سازمانی که من درش شاغلم. منظورم دقیقا همین است: هر جایی که شاغل هستیم باید فاصله مناسب را با دفتر منابع انسانی حفظ کنیم.

 


ادامه مطلب ...

خسّه ام خسّه ...

چهارشنبه 28 شهریور 1397 21:22 نویسنده: شیرین چاپ

آنقدر که دلم می خواهد عین یک بچه نق بزنم و پاهایم را به زمین بکوبم. به قول پدرم اعتصاب کنم و بروم توی لاک خودم و از دنیا قایم کنم خودم را. اما نمی شود، بچه نیستم و نق هم اگر بزنم هیچ فایده ای ندارد. پدرم هم اینجا نیست که خریدار نق هایم باشد و قربان صدقه ام برود و با کلمات نوازشگری که مال "زبان مخصوص" خودمان هستند لبخندی به لبم بیاورد. 

امروز یکی از خواهرانم یادآوری کرد و متوجهم کرد چقدر از تکیه کلام ها و اصطلاحات پدرم استفاده می کنم، همانها که به نظرم خیلی با نمک و ملوسند. پی بردم به عمق دلتنگی و خستگی ام. 

لولیتا را دیشب تمام کردم و به قول دوست فرهیخته - و در اصل به قول شاعر - سینه ای دارم مالامال درد. خواندن داستان زندگی آدم های بیچاره و بدبخت با یک عالمه ناگواری توی زندگی خیلی حال آدم را خراب می کند. مخصوصا چون هر لحظه و در لابلای هر خط یقین داریم که ما به ازای این حوادث و بسیار خشن تر و بدترش - که نویسنده بدلیل مراعات آداب نوشتن ذکر و تاکید نمی کند - در دنیای واقعی و چه بسا در چند قدمی زندگی خود ماها در جریان است. آن احساس استیصال و سرخوردگی از ناتوانی خیلی بد است.

دوست داشتم کتاب را هنوز در دستم نگه دارم و موقع نوشتن در موردش بتوانم به صفحات و فصل ها رجوع کنم برای آدرس دادن دقیق اما نشد. فردا موعد تحویل کتاب به کتابخانه بود و نمیشد بیش از یک ماه توی دستم بماند. خوانش این کتاب خیلی سخت بود و به زور توی یک ماه تمامش کردم. کلمات و سبک روایت بسیار سخت و بسیار جستجو شده اند و باعث شدند فکر کنم علتش extracomunitari بودن منست حال آنکه کاشف به عمل آوردم که نه اصولا ادبیات کتاب سنگین است و مترجم هم بدرستی مترادف های دم دستی را بکار نبرده است تا حق کلام ادا شود. خوب بود بهرحال خواندنش، جزو کتابهای محبوبم نیست و نخواهد بود اما باید بگویم شگفت انگیز بود. 

فعلا باید بروم بخوابم. اینروزها کارم خیلی سنگین است، ساعات کارم طولانی اند و هر روز پر از حوادث و اتفاقات. واقعا دلم می خواهد پا به زمین بکوبم و نق بزنم و چرا که نه، اگر بچه بودم قهر هم می کردم.