X
تبلیغات
رایتل

لحظاتی در نقطه کور

شنبه 2 اردیبهشت 1396 22:29 نویسنده: شیرین چاپ

نزدیکی بیش از حد مایه فشار به اعصاب است مخصوصا وقتی جایی که حد سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت است، جاده نسبتا تنگ است و خط کشی دو خطه هم مانع سبقت می شود. بعد یک دیوانه از راه می رسد که اول صبحی نمی فهمی چرا باید اینقدر نزدیک و سپر به سپر تو حرکت کند. چند بار توی آیینه نگاه کردم تا بلکه در قیافه راننده دلیل این رفتار احمقانه را پیدا کنم اما نشد. فقط توی دلم گفتم خدا سلامت به مقصد برساندت خل و چل!

جلوی سه راهی که به سمت فرودگاه تورینو می رود دو تا چراغ قرمز دوربین دار است. کله خر ترین راننده ها هم معمولا آن حوالی درست می رانند. همگی آرام پشت چراغ قرمز بودیم و آن راننده دیوانه هم که با یک ویراژ دیوانه وار در چند قدمی چراغ قرمز از من جلو زده بود ایستاده بود. با چراغ سبز همه کیپ به کیپ شروع به حرکت کردیم و در کسری از ثانیه دیدم کسی خر مغز تر از راننده اول در خر تو خری شروع حرکت  همه ماشین ها یکدفعه شروع به سبقت کرد. از باند سمت راست یکدفعه پیچید به باند کناری تا سبقت بگیرد و آن راننده دیوانه اولی بجای ترمز کردن برای اجتناب از برخورد، ترسید از خریت کم بیاورد و سرعت گرفت. نتیجه؟ محکم به هم خوردند و از واکنش برخورد شدید آن ماشین در حال سبقت محکم به یک بدبخت دیگری که راه خودش را می رفت برخورد کرد. من به فاصله دو تا ماشین از آنها عقب تر بودم و از سر و صدای به هم کوبیده شدن آهن پاره ها و از مشاهده دینامیک تصادف و خریت و نفهمی چند تا جانور دو پا مات و متحیر مانده بودم.

مسیری به اندازه دویست متر را جلو رفتند و در کنار بزرگراه جایی برای توقف پیدا کردند. با سرعت رد می شدم و علاقه ای به توقف و تماشا نداشتم. فقط دیدم از آئودی شصت هزار یورویی یک جوانک نهایتا بیست ساله ریقماسی پیاده شد که طوری تلو تلو می خورد که به راحتی میشد قسم خورد تمام شب در دیسکوتک بوده و معلوم نیست چی زده که هنوز لول لول است و همینطوری هم مشخص بود که عزیز دل ننه باباست و آن آئودی حاصل عرق پیشانی اش نیست.

تا بحال دقت کرده اید؟ همیشه موقع تغییر مسیر، هر قدر هم آیینه بغل های بزرگ و مدرن داشته باشید همیشه کسری از ثانیه هست که یک ماشین می تواند در میدان دید شما نباشد. همیشه موقع تغییر باند، سبقت، ورود به جاده دیگر از یک رمپ، لازم است کمی در یک مسیر صاف رفت و بعد تغییر باند داد. باید مطمئن بود که در ان نقطه کور کسی نیست و خطر تصادف نیست. حوادث زندگی هم همین هستند. تصمیمات خرکی و ناگهانی فقط درب و داغون شدن و احیانا داغون کردن اطرافیان بی گناه را به همراه دارد. برایم فقط جای سئوال است که چرا اینقدر آن کسر ثانیه برایمان تحملش سنگین است که تابش نمی آوریم. یعنی تغییر جهت دادن اینقدر ضروری ست و اینقدر ارزش دارد که به داغون شدنمان و داغون کردن دیگری می ارزد؟ اینهمه عمر با ارزش را هدر می دهیم، چند ثانیه یا کسری از ثانیه دندان به جگر گذاشتن و کسب اطمینان از قابل اعتماد بودن میدان دید اینقدر سنگین است؟


از هر دری 51

جمعه 1 اردیبهشت 1396 20:57 نویسنده: شیرین چاپ

- میله عزیز در مطلبش با عنوان "اتحادیه شیزوفرنیان" به روشنی و با استادی به موضوعی پرداخته است که این روزها زیاد از آن حرف می خوانیم و می شنویم. در دهات ما رسم است که "رای دادن یک حق، و یک وظیفه مدنی ست." خوبست که آدم بداند که استفاده از این حق، نشانه مدنیتش است و درشرایطی مثل شرایط حاکم در ایران با اینکه بوی تعفن از انتخابات بلند است دماغش را محکم کیپ کند و برود رایش را بدهد. خوبست که این انسان متمدن حواسش باشد که در این شرایط رای دادن، یعنی آگاهی داشتن به بوی تعفن موجود و انتخاب بین بد و بدتر که بنابراین، کری خواندن پیشاپیش و جشن گرفتن پساپس ندارد. یعنی یک روزی متمدن می شویم؟

- هم و غم خیلی از برادران عزیز (!) را تحسین می کنم در انتشار گند و کثافت افکار و عقایدشان در دنیا. به گمانم کلا تا وقتی که حوصله امریکا و اروپا سر نرود و با یک اردنگ و در کونی جانانه تمام مسلمانان و مسلمان زاده ها را بیرون نکند از این تلاش مقدس دست بر نخواهند داشت.

- در ارتباط با بند قبل، دیدم که در بزرگداشت قربانیان حادثه دیشب کسی گوشه خیابان گیتار می نواخت و می خواند و مردم دور هم جمع شده بودند برای عزاداری. یاد پارسال افتادم و پرچم های افراشته در جای جای شهر بعد از کشتار باتاکلان، از یکی از پنجره ها یک پستان بند رنگ شده - به سه رنگ  آبی، سفید و قرمز - آویزان کرده بودند و یادم است هر بار یادش می افتم چه خنده ای از ته دل می کنم. این برادران نمی دانم می فهمند یا نه ... که اروپا اینست که هست و مردمش هم هر اتفاقی بیفتد همین اند. عاشق زندگی، عاشق دنیا، عاشق لذت هایش، عاشق خنده و طنز و به تمسخر گرفتن ترس. کرور کرور خودشان را  - و دیگران را - با بمب منفجر کنند هم عمرا مردم اروپا به روش زندگی  و تفکر اعراب روی نخواهد آورد. 

- حرف (بخوانید غرغر) زیاد است ولی خسته ام و حوصله ندارم راستش. گوش و اعصاب شنونده هم محترم اند والله!


از سری ِ " حالا این گاو دوقلو زاییده را چکارش کنیم؟"!

چهارشنبه 23 فروردین 1396 23:07 نویسنده: شیرین چاپ

لوییجی، دلبندم، قرار بود که فقط کمی رام و آرام شوی و هر تقی به توقی می خورد فکر نکنی خانمی که مسئول آزمایشگاه است نقشه کشیده فرایند فسفاتیزه کردن را از چنگ تو در بیاورد. قرار بود هر شیمیستی یک تهدید بالقوه در چشمانت نباشد. قرار بود به زنها به چشم جنگندگان بی اعصاب که از مردها متنفرند نگاه نکنی. قرار بود هر دانشگاه رفته ای تحقیر کننده تجربه کارگران زحمتکش که اندوخته سالهای کار و عرق ریختن را دارند نباشد.

لوییجی، دلبندم، قرار بود در جنگ قدرت بین آزمایشگاه و فرایند فسفاتیزه کردن فلزات، کنترل فرایند و SPC قربانی و شرحه شرحه نشوند. حالا این عاشق شدنت را کجای دلمان بگذاریم؟! موضوع باید قرار از یکی از فرضیات زیر باشد:

- آدم ها توی دنیای نخراشیده ای زندگی می کنند و عادت می کنند به آدم های نخراشیده دیگر و رفتارهای نخراشیده. وقتی نخراشیده نباشی لازم نیست فرشته باشی، شیفته ات می شوند.

- آدم ها توی محیط کار دائما له و تحقیر می شوند. وقتی مورد احترام واقع می شوند و به آنها ارزش و اهمیت داده می شود، نتیجه و  واکنش می تواند غیر قابل انتظار باشد. 

- نمی دانم پدر و مادرم دقیقا چه لحن صحبتی را به ما یاد داده اند که اینقدر تفاوتش مورد توجه دیگران قرار می گیرد. در ایران هم وقتی خواهرانم  برحسب ضرورت با محل کارم تماس می گرفتند، بدون معرفی، همکاران حدس می زدند باید از یک خانواده باشیم.

- صحبت به زبان دیگر اثر مورد قبلی را از بین نبرده است ظاهرا. بارها و بارها بعنوان تعریف به من گفته شده است که به شکل خاصی در بیان کردن هر چیز، مهارت دارم بدون اینکه غرور طرف مقابل جریحه دار شود. آخرین بارش دیروز بود که غلط های گرامری و اصطلاحات حرفه ای  رییسم را اصلاح می کردم موقع نوشتن گزارش برای Black Belt ِ فورد که مسئول جلو بردن یک پروژه سیکس سیگماست.

- فکر کنم باید نزد یک جن گیر بروم در هر صورت! باید حکمتی باشد که همیشه اشتباه ترین آدم ها به من دل می بندند و گرفتار دردسر می شوم تا به آنها بفهمانم مهربانی دوستانه با مهربانی عاشقانه خیلی فرق دارد. فکر کنم ربط این موضوع در همان نخراشیده بودن دنیا باشد و عادت نداشتن آدم ها به دریافت احترام و ملاحظه.


کاش دفعه بعد توی مریخ به دنیا بیایم! زمینی که درش احترام و ملاحظه - از فرط قحطی - عاشقی ایجاد کند را نمی خواهم. راه خروج از این مدار بسته که هر از گاهی دوباره تکرار می شود همان مریخ رفتن است.


نقل از دیگران 68

سه‌شنبه 22 فروردین 1396 20:52 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از صفحه محسن فرشیدی:

در جامعه‌ای که تا اعماقِ وجودش زن ستیزی و مردسالاری رخنه کرده، چطور یک شبه همه‌ی پدرانش، الگو و بهترین پدران دنیا شده‌اند؟ کدام زنی را می‌شناسید که حداقل یک‌بار در تاکسی و خیابان مورد اذیت و آزار قرار نگرفته باشد. انواع خشونت‌های مختلف در خانه را چه کسانی انجام می‌دهند. این‌همه آمارِ تجاوزِ خانوادگی. گشتِ ارشاد در خانه چه کسانی هستند، همان‌ها که حتی حجابِ در خانه هم با نگاه‌های سنگین‌شان میان آشنایان و فامیل‌ها یادآور می‌شدند و اجباری‌اش کرده‌اند. همان‌ها که بعد از ازدواج باعث محدودیت‌های مختلف برای مادران‌ شدند و آن‌ها از عرصه‌های مختلف اشتغال و اجتماع دور و خانه دار شدند. همان‌ها که هرگز کوچکترین اعتراضی به این همه قوانین تبعیض آمیز نکردند، از زیر امضای شروط ضمن عقد شانه خالی کردند، کوچکترین اعتقادی به ارث برابر ندارند. در کارهای خانه شرکت نمی‌کنند و همین الان هم اگر از آن‌ها بپرسید تهِ دلشان می‌گوید مگر می‌شود زنی رییس جمهور شود... این‌ها مردانِ همین شهر نیستند؟ شما می‌توانید به هر دلیلی یک نفر را دوست داشته باشید، اما واقعیت‌ها را نمی‌شود ندید و یا فراموش کرد. انتخاب روزی به عنوان روز پدر/مرد هم از آن طنز‌های تلخ امروزِ جامعه‌ی ماست و تلخ‌تر این شکلِ تبریک‌ها و غلوکردن‌ها


نظر خودم: کلا جوگیر بودن خصلت خیلی از مردم مشرق زمین است. نمی توانیم حساب عاطفه و دوست داشتن خود را به دلایل شخصی و نسبت خونی از مقوله ارزش ها جدا کنیم. کلا توی کت مان نمی رود که آدم می تواند دیگری را از عمق قلب دوست داشته باشد ولی نسبت به او انتقادات جدی داشته باشد. چون دوست داشتن را با پرستش و قهرمان سازی و ایده آل سازی یکی می دانیم. ببم جان ... کمی تمرین کنیم تا یاد بگیریم. آنقدرها هم سخت و غیر ممکن نیست دوست داشتن عزیزان و به خاطر داشتن اشتباهات شان و یا موافق نبودن با شیوه رفتارشان. می شود عزیزی را دوست داشت و چشم ها را نبست و تکرار نکرد انشالله که گربه است! نترسید، از مرتبه علاقه آدم کم نمی شود اگر عقلش را آکبند نگه ندارد و از سلول های خاکستری برای مشاهده و بررسی و تحلیل استفاده کند. آره ببم جان!


از شوخی های روزگار ...

دوشنبه 21 فروردین 1396 19:38 نویسنده: شیرین چاپ

نمی دانم اسمش را شوخی بگذارم یا دهن کجی ... هر چقدر می گذرد و آدم های متفاوت و جورواجور می بینم، بین شان دو دسته تشخیص می دهم. آنهایی که بچه دار می شوند و آنهایی که بچه دار نمی شوند، یعنی تصمیم می گیرند که بچه دار نشوند. بین آنهایی که در گروه دوم هستند تعدادشان زیاد است - آمار ندارم، فقط مبنایم تجربه شخصی خودم، دیده ها و شنیده هایم هستند. پس دارم از زیسته خودم حرف می زنم نه که فکر کنید اهل فتوا صادر کردنم - آنها که وجود بچه، ذات و روان کودک و دنیایش برایشان یک خط قرمز است.

از اهمیت آن، از شاق بودن آن، از حساس بودن آن طوری آگاهند که تبدیل به سختگیر ترین ممیز خود می شوند. وقتی رفتار این آدم ها را با بچه ها می بینم ولی دچار حسرت هم می شوم! آرزو می کنم ای کاش درصد کمی از آدم های صاحب فرزند اندکی از درک و حساسیت و باریک بینی این آدم های بی فرزند را داشته باشند.

دو سه سال پیش جایی کار می کردم که بد مسیر بود و یک راننده ثابت داشتم که صبح و عصر جابجایم می کرد. یکی دو بار اتفاق افتاد که پسران کوچکش هم در ماشین حضور داشتند و حرف از فرزند و فرزندآوری شد. گفت صادقانه بگویم خانم ... برای بچه دار شدن نباید فکر کرد. اگر فکر کنی هیچوقت نباید بچه دار شوی.

لبخندی زدم در جواب اعتراف صادقانه اش اما دلم آتش گرفت که حساس ترین امر زندگی یک فرد باید حاصل فکر نکردن باشد!