X
تبلیغات
رایتل

ایده برای هدیه عید

یکشنبه 8 اسفند 1395 15:40 نویسنده: شیرین نظرات: 1 نظر چاپ

اگر عزیزی در کنار خود دارید که بسته های آموزشی مهارت های مدیریتی می تواند برایش جالب باشد می توانید برای سال نو این هدیه را برایش در نظر بگیرید.

سایت مدیران ایران 


All I've ever wanted is you*

شنبه 7 اسفند 1395 20:37 نویسنده: شیرین چاپ

یک روزگاری، اوائل عاشقی، او را با بویش بخاطر می آوردی. آن بویی که نه بوی پیپ و سیگار است و نه بوی فلان اودکلن، آن بویی که برایت "بوی یار" است بدون اینکه بخواهی یا بخواهد ادای فلان فیلم مولف و فلان ژست گنده گوزانه را در بیاوری. همان بوی خاصی که بعدها می فهمی به سادگی مال شوینده لباس هایش است! 

بله ... عاشقی واقعی دنبال لوکس و ادا و اطوار نیست. بوی یار می تواند بوی یک شوینده لباس هم باشد. همان بویی که نه به درد ژست آمدن می خورد و نه به درد پز دادن به دیگران و ادای خفن ها را درآوردن. بوی چیزی که دو سه یورو قیمتش است ولی برای تو سالهای سال است که قلبت را می رباید. سالهای سال هر چیزی که از یار به دستت رسید را داخل یک کیسه بسته گذاشتی تا بویش نرود. تا بتوانی موقع دلتنگی درب کیسه را باز کنی و عطر یار را نفس بکشی. 

الان کلی سال گذشته است. خیلی سال ... تعداد سالهای لازم برای از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها که اتفاقا کلی هم تضمین و مدرک پشتشان است. آنوقت یک پیوندی پا در هوا بین دو تا آدم سردرگم و پا در هوا و سرگردان که به بوی شوینده لباس بند است هنوز دوام می آورد و تو هنوز هم بعد از اینهمه سال دنبال این هستی که حتما از همان شوینده لباس برای خودت بخری. لااقل اینطوری لباسهایت بوی یار می گیرند و این خودش خیلی ست!


* اینجا

(ظاهرا لینک ایراد داشت. درستش کردم. ممنون نسرین عزیزم)


Yesterday when I was young ...

شنبه 7 اسفند 1395 20:25 نویسنده: شیرین چاپ

همیشه وقتی آدم های تلخ و بدبین را می دیدم نگران میشدم که نکند منهم با بالا رفتن سن همانطور شوم. وقتی تازه شروع به کار کردن کردم بیست و پنج ساله بودم و پر از انرژی مثبت و پر از خنده های بلند و از ته دل. یادم است که همکارانم همیشه با حیرت نگاهم می کردند و می گفتند اینو نگاه! چه دلش خوشه! کامشین جانم وقتی خنده ام بند نمی آمد می ترسید و سعی می کرد متوقفم کند. گمانم نگران می شد نکند از آن خنده های هیستریک باشد!

واقعیت را نمی شود انکار کرد ... آدم جوان است، تمام زندگی را پیش رو دارد و تا خرخره توی مشکلات رنگارنگ هم فرو رفته باشد همیشه فکر می کند که به قول حنایی * روزی به زودی اتفاق قشنگی روی می دهد. گذر روزگار و اتفاقاتش و خیلی امیدها که به ناامیدی می انجامند طبعا حال آدم را خوب نمی کند ولی فکر کنم می شود اینهمه تلخ و سیاه نشد.

مثل سابق دیگر نمی توانم بخندم، می دانم. یعنی می خندم ها ... ولی خیلی کمتر از قبل. آن خنده های از ته دل فقط موقعی به سراغم می آیند که پیش خواهرهایم باشم و از همان دیوانه بازی های خودمان در بیاوریم یا اینکه یک فرد مخصوصی کنارم باشد که می تواند زیاد خنده ام بیندازد. کاش میشد آدم بتواند لااقل روزی یک بار از ته دل بخندد! حیف که دیگر نمی توانم و پیش نمی آید. با اینهمه هنوز هم به شکل عجیبی فکر می کنم آینده خیلی بهتر از الان و این لحظه خواهد بود. نمی دانم خوب است یا اینکه باید بروم خودم را به دکتر نشان بدهم و بگویم برای خیالبافی های مزمنم دوایی بدهد!


* اشاره به کتاب دشمن عزیز (جین وبستر)


چند وقتی ست که

جمعه 6 اسفند 1395 22:41 نویسنده: شیرین چاپ

... دچار حسرت عمیقی هستم. حسرت اینکه چرا لز ب ی ن نیستم! داشتن یک همسر/ زن در خانه موهبت بزرگی ست. به همه آنهایی که چنین موهبتی در زندگی خود دارند حسادت می کنم. یک دلیل بزرگ پیشرفت کاری سریع و خوب زن دارها دقیقا داشتن یک زن در خانه است. ما زن ها چه ولی؟ کمک برای پیشرفت کاری که نداریم ... در محیط کار و توی خانه کسی نباشد پایمان را بکشد با مغز بخوریم زمین خودش نعمت بزرگی است و باید شکرگزار هم باشیم!


پی نوشت: از بچگی آرزوی بزرگ زندگی ام این بود که در بزرگسالی بتوانم با خواهرم همخانه باشم. بعضی وقتها حیرت می کنم که چطور از بچگی می دانستم توی زندگی چه می خواهم؟! (حالا بماند که گذر زمان و سرنوشت محقق نکرد آن خواسته را)



فقط خود تو ...

سه‌شنبه 3 اسفند 1395 22:15 نویسنده: شیرین چاپ

هر چقدر فکر می کنم بیشتر به هوش و ذکاوت اریانا فالّاچی ایمان می آورم. نه بخاطر اینکه هر چیز می گوید و در هر موردی، حرف دل من باشد. توی بعضی چیزها خیلی هم مخالفش هستم اما قبول دارم که هیچکس نمی توانست یک مصاحبه درست و حسابی با او انجام بدهد. کار خوبی کرد که "اریانا فالّاچی با اریانا فالّاچی مصاحبه می کند" را نوشت.

آنقدر این کتاب نازک و کم حجم عالیست که علاقمندی یک آدم کتاب نخوان که بدلیل کم شدن سوی چشم سالهاست کتاب نمی خواند را هم برانگیخت به در دست گرفتن و خواندنش. اصلا با کتاب قرض دادن میانه خوبی ندارم. در بیشتر موارد در لحظه قرض دادن کتاب فکر دوباره دیدنش را هم از سر بیرون می کنم! ولی ایندفعه اینکار را با کمال میل انجام می دهم. اگر دستتان آمد بخوانید این کتاب را، اگر نه هم صبر و تحمل داشته باشید که دیر یا زود زمانی می رسد که غم نان و ساعات کار زیاد به این شیرین بینوا اجازه خواهند داد کار فرهنگی کند و خبر ترجمه شدن کتاب را توی همین صفحه بنویسد.