من شکست و سرخوردگی تو هستم

دوشنبه 25 تیر 1397 20:25 نویسنده: شیرین نظرات: 0 نظر چاپ
امروز گرفتار باران و طوفان جانانه ای شدم موقع برگشتن به خانه از سر کار، البته طوفان دیر شروع شد ولی رییس عزیزمان برای امروز یک جلسه مثلا کوچینگ ترتیب داده بود و یک مشت مزخرفات به خوردمان داد و عجیب هم اصرار داشت تک تک مان حرف بزنیم و ابراز هیجان کنیم نسبت به تم بحث. در نتیجه خیلی دیرتر از معمول کارم تمام شد و بعد هم طوفان و باران و موش آب کشیده شدن. وقتی باران و باد این مدلی هستند چتر و اینها اصلا فایده ای ندارد. ماشین سوار بودن و پای پیاده بودن هم، می رسید خانه و ممکن است حتی لباس زیرتان هم خیس شده باشد. اصصصصصن یه وضعی!
امروز رییس جان از یک طرف می خواست همه احساس راحتی کنند و فکر نکنند بابت این جلسات کوچینگ تحت استنطاق هستند و از طرف دیگر سکوت من برایش آزار دهنده بود. دست خودم نیست، جایی که قرار است از خودمان، احساس مان و ... حرف بزنیم من سکوت می کنم. کسی توی این دنیا نیست که محرم درددل برای من باشد. حالا چه برسد به یک عدد رییس غیر قابل تحمل! روزی هم که تصمیم به درددل با کسی بگیرم چنین آدمی قطعا آخرین انتخابم خواهد بود. تازه آخر جلسه متوجه شدم چقدر این حس آزار او از سکوت من زیادست. با تمام خودداری نتوانست نگوید: همه حرف زدند غیر از شیرین، ولی خواهید دید که بالاخره تغییر خواهد کرد!
وقتی اینرا گفت انگار یکدفعه یک لامپ توی ذهنم روشن شد و فهمیدم چرا اینقدر نسبت به من خشم دارد. خشمی که در دنیای بیرون هیچ دلیل منطقی پیدا نمی کند و بیراه است. فهمیدم من برای او چه هستم.

پی نوشت. اما انصافا هر چه فکرش را می کنم می بینم کسی که ادعای کوچ بودن دارد و نمی فهمد آدم های دنیا یا درونگرا هستند و یا برونگرا و نمی شود با تمرین و زور و اجبار آنها را به هم تبدیل کرد اساسا باید مستر کوچینگ اش را بیندازد توی مستراح و سیفون را هم بکشد.

از هر دری 98

یکشنبه 24 تیر 1397 12:51 نویسنده: شیرین چاپ

تابستان امسال انصافا خیلی رحمش بیش از چند سال قبل است و بواقع دارم تابستان این حوالی را درش باز می شناسم. دو سه سالی تابستان طوری داغ و خشک بود که آدم فکر می کرد بنا به شوخی بی مزه ای از دنیا دارد توی عربستان سعودی سر می کند و خودش خبر ندارد. این روزها کم و بیش خنک هستند و گرما هم وقتی هست زیاد غیر قابل تحمل نیست. پوشیدن دستکش سفید هم دارد کم کم اثرش را می گذارد و دستهایم کمی سفیدتر شده اند. می دانید ... چند وقتی ست که متوجه شده ام دستهایم هم دارند پیر و چروکیده می شوند و خیلی غصه می خورم. بخاطر همین هم تصمیم گرفتم کمی ازشان بیشتر مراقبت کنم و لااقل به بی رحمی زمان دامن نزنم. پیری چه بخواهیم و چه نخواهیم از راه می رسد و از سر تا پایمان را درب و داغون می کند. چرا باید به این طوفان بی رحم دست کمک بدهیم؟!

فکر کنم از وقتی فرتوت و ناتوان شدن پدر و مادرم را حس کرده ام رحم و شفقتم به سالمندان دیگر هم بیشتر شده است. چیزی که در کل می بینم و مقایسه که می کنم می بینم کلا در اروپا خیلی صبر و مهربانی در مقابل سالمندان و ناتوانی های شان بیشتر است. از فروشنده ها و صندوق داران فروشگاه ها گرفته تا رانندگان وسیله نقلیه عمومی و مردم کوچه و خیابان. گاهی اوقات ناخودآگاه موقع دیدن صحنه های خاصی، آنچه که در مام میهن می بینم جلوی چشمم می آید و شرم می کنم. آدم تا وقتی جوان است ادعایش آسمان و زمین را پاره می کند و نمی فهمد ناتوانی و کندی به سراغ او هم می آید. یک جور نداشتن امپاتی ست. امروز از پله های طبقه دوم فروشگاه پایین می رفتم و جلویم آقایی بود که یکی از پاهایش می لنگید و به سختی راه می رفت و طوری هم کج کج می رفت که مشخص بود ناراحت است از اینکه راه پشت سری ها را می بندد. قدم هایم را کند کند کردم تا فاصله بین مان زیاد شود و از صدای قدم ها بفهمد عجله ندارم و کمی آرامش پیدا کند. سر یکی از پاگردها هم وقتی با نگرانی نگاهم کرد لبخند اطمینان بخشی به او زدم و با خیال راحت گفتم راحت باشید من اصلا عجله ندارم، کلا قرارم با خودم اینست که لااقل آخر هفته ها بدو بدو نکنم. به وضوح دیدم که آرام گرفت. یاد والدین خودم افتادم و اینکه چقدر دلم می خواهد با آنها هم صبوری شود، یک روزی خودم هم - اگر زودتر نمیرم - به سالمندی خواهم رسید و خواهم خواست که دیگران با من مهربان و صبور باشند.

دیروز با اینکه رگبار عجیبی از آسمان می آمد رفتم تورینو. با یک دوست مهربان قرار داشتم و خیال نداشتم اجازه بدهم که خرابی هوا مانعم شود مخصوصا که رسیدم تورینو و دیدم زمین خشک است! فاصله دهات من تا تورینو فقط بیست کیلومتر است اما تغییرات وضع هوا و دما بینشان واقعا عجیب است. کلی با هم قدم زدیم و تعریف کردیم، فصل حراج هم هست و کمی هم فروشگاه ها را نگاه کردیم. من هم پیراهن می خواستم و هم بلوز دامن. همان اول راه گفتم توی فروشگاه Disegual نرویم چون مارک گرانی ست و حتی حراجش هم برای من گران است. نشان به همین نشان که جای دیگر هیچ چیز پیدا نکردم و دو تا پیراهنی را که خریدم دقیقا Disegual هستند! اینهم یک مشت محکم دیگر که استکبار جهانی به جرم پیش پیش حرف مفت زنی به دهانم نواخت هاهاها

اما خوب واقعا دوست شان دارم. مخصوصا یکی شان که دقیقا همانطوری ست که انتظار دارم یک پیراهن باشد. وقتی می پوشمش دلم می خواهد خودم خودم را توی آیینه بغل کنم از بس روی بدن خوب می نشیند و هم نقاط خوب را برجسته می کند و هم عیب ها را می پوشاند.  بعد یکی باشید مثل من که دائما خودم را چاق و بی قواره می بینم دیگر کارتان تمام است. همکارانم دائما بابت این موضوع دعوایم می کنند و می گویند باید یک جراحی مغز انجام بدهم و این ایراد را معالجه کنم. فرق برش/دوخت خوب با آن متوسط ها همین است. تا بحال دقت کرده اید؟ من تا حالا در وسعم نبوده شلوار جین جورجو آرمانی بخرم اما پرو کرده ام. اصلا انگار بدنم طور دیگری باشد توی آن جین! لامصب ها پولی که می گیرند نوش جانشان. حیف که ندارم که لباسهای هر روزم را اینقدر پول بابتشان بدهم اما تفاوتی هم که ایجاد می کنند قابل انکار نیست. وقتی حرف از مهارت در خیاطی می زنیم دقیقا معنایش همین است.

راستی با خودم قرار گذاشته ام که صبحانه روزهای تعطیلم را در بار صرف کنم. به آن پاراگراف قبلی نگاه نکنید، عقیده واقعی من اینست که گور پدر هر چه رژیم است! شروع کردن روز تعطیل با یک قهوه معطر که در بار تهیه می شود و یک بریوش گرم با شکلات اصلا قیمت ندارد. در عوض به زودی یک قالیچه یوگا برای خودم خواهم خرید تا توی خانه نرمش کنم. چند تا فیلم خوب برای تمرینات Tabata پیدا کرده ام که با شناختی که از خودم دارم و تمرین هایی که تا همین چند وقت پیش انجام می دادم جور در می آیند. برای بهبود و نگهداری تون ِ ماهیچه ها خیلی عالیند. 

راستی امروز وقتی توی بار نشسته بودم و صبحانه ام را می خوردم دوباره متوجه چیزی شدم که قبلا هم در موردش صحبت کرده بودم و یاد گیر دادن های رییس بی شعورم هم افتادم. استقلال ذاتی من - و خیلی افراد دیگر که این کیفیت را دارند - باعث معذب شدن دیگران می شود. معمولا کمتر کسی تنها به رستوران، سینما، مسافرت، بار، و ... می رود و در کل تنهایی یک معضل است. ببینید ... آدم های مستقل هم از همراهی یک همراه خوب و خوشایند لذت می برند اما مفهوم "تنهایی" را در زندگی خود بعنوان یک معصل در نظر نمی گیرند، جزیی طبیعی از زندگی شان است. برای من با دیگران بودن یعنی پرانتزهای کوچکی در طول زمان که باز و بسته می شوند و من دوباره به روال طبیعی زندگی که با خودم بودن است بر می گردم. اما این کافی بودن خودم برای خودم که نوعی احاطه داشتن به فلسفه زندگی هم هست - چرا که انسان تنها به دنیا می آید و تنها می میرد و تمام حس هایش مثل ترس، شادی ... را در تنهایی روح خود تجربه می کند - باعث عذاب بعضی هاست که شعور درک این واقعیت ساده را ندارند. شاید این بس بودن خود برای خود را نوعی امتناع از بودن با آنها تلقی می کنند و باعث می شود احساس کنند آنچنان آدم های گوهی هستند که من نوعی ازشان کناره می گیرم؟! نمی دانم. فقط می دانم که کم اند آنها که درک کنند و بپذیرند وجود آدم های بی نیاز را.


پی نوشت. عاشق آن عکس پابلو پیکاسو شدم. بعضی وقتها بزرگی بعضی اسم ها باعث می شود فراموش کنیم بعد انسانی شان را. تماشای پیکاسو در پیژامه خیلی لذت بخش است. راستی دیروز یک جعبه بیسکویت برای پیشی ها خریدم که همیشه توی کیفم باشد و وقتی بر می گردم خانه و این طفل معصوم ها دور و برم می آیند یک چیزی هم توی دستم باشد. می دانم فقط نوازش می خواهند ولی خوب ... برای رضایت خاطر خودم اینکار را می کنم و منتی سر این طفلی ها نیست. از دست غذا دادن به این موجودات کوچولو و دوست داشتنی لذتی دارد که وصف شدنی نیست.


نقل از دیگران 93

یکشنبه 24 تیر 1397 12:03 نویسنده: شیرین چاپ

نمی دانم حقیقتا این نقل قول از کریستین بوبن هست یا نه، اما چون درست بودنش را زیاد دیده ام منتشر می کنم:


من خدا را در قمقمه آب یافته ام
در عطر یک گل
در خلوص برخی کتاب ها 
و حتی نزد بی دینان.....

اما تقریباً هیچ گاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست ، نیافته ام .....

کریستین بوبن


برسد به دست آقازاده ها و دارندگان "ژن خوب" و فدایی هایشان

یکشنبه 24 تیر 1397 11:57 نویسنده: شیرین چاپ


Libreriamo 65

شنبه 23 تیر 1397 22:37 نویسنده: شیرین چاپ

علت اینکه انسانها به خود مالکیت یک روح خاص و متفاوت از حیوانات نسبت می دهند فقط یک تفاخر احمقانه و بی معنی ست.

Voltair


در عکس: پابلو پیکاسو و گربه اش