X
تبلیغات
رایتل

رزا منتظمی

یکشنبه 6 فروردین 1396 12:20 نویسنده: شیرین چاپ

یکی از بزرگترین استعدادهای من سوزاندن هر چیزی ست که قرار است آب پز شود! این استعداد خدادادی یکی از مفرح ترین مایه ها برای خنده و شوخی پدرم هم بود و هست  اتفاقا. استعداد اینرا دارم که در چند قدمی گاز باشم و نفهمم که توی قابلمه آب تمام شده و محتوایش دارد ته می گیرد. فکر کنم این موضوع نسبت مستقیم با پرت بودن حواسم دارد و اینکه آشپزی و آنچه که روی گاز است آخرین چیزی ست که توی ذهنم اهمیت دارد. حالا گیرم آدم برای سیر کردن شکم نیازمند به گذاشتن چیزی زیر دندان هم باشد!

احتمالا بخاطر همینست که عاشق بیرون غذا خوردنم مخصوصا که توی دهات من بیرون غذا خوردن مساوی با ناسالم غذا خوردن نیست. دیروز در یک رستوران که توسط سه خواهر زیبا و دوست داشتنی اداره می شود داشتم یک بشقاب اسپاگتی و گوجه فرنگی - ساده ترین نوع یعنی! - می خوردم و از خوشمزگی و مزه فوق العاده اش لذت می بردم. از اینکه چقدر خوب و مزه دار تهیه شده بود و اینکه چقدر غیر ممکن است چنین بشقاب غذایی از زیر دست هر کسی تولید شود. برای آشپزی هم باید "آن" اش را داشت. کار هر کسی نیست از ترکیب دو ماده اولیه ساده چنین غذای خوشمزه ای را خلق کند. به معنای واقعی بعد از اتمامش انگشتانم را هم می خوردم!

حالا این حرفها به کنار ... بروم یک فکری برای ناهارم بکنم که این حرفها برای فاطی تنبان نمی شوند: ساعت 12.18 دقیقه است و مواد اولیه ام سوخته اند!


خوب شد ترامپ سوژه برای خوشمزگی دست خیلی ها داد!

چهارشنبه 2 فروردین 1396 20:48 نویسنده: شیرین چاپ

بعضی ها هم هستند که گرفتار خوداند. آدم گاهی دلش می خواهد با تمام وجود ازشان دوری کند یا بیزار باشد اما تا می خواهد این میل را عملی کند اتفای می افتد که می فهمد این آدم بدبخت تر و گرفتارتر از آنست که حتی لایق بیزاری باشد. فقط باید مراقب بود و فاصله ایمنی را باهاشان حفظ کرد. 

اظهار پشیمانی این آدم  ها به هر نحوی که باشد، چه زبانی و چه عملی و در قالب شیرین زبانی و چاپلوسی، دو زار نمی ارزد! می شود در عین کوهرنت بودن باهاشان و اجتناب از واکنش شدید، یک فاصله مطمئن را هم نگه داشت. فکر کنم در زندگی اجتماعی/کاری/خانوادگی هیچ چیز خطرناک تر از نزدیکی با آدمی نیست که ثبات روحی و روانی ندارد و غیر متعادل است. 

حالا گیرم که صبح به صبح هم بیایی و شیرین زبانی کنی و "شیرین، شیرین" کنی و بپرسی که اسمت را با accento ی درست تلفظ می کند یا نه؟ یا آن نوازش نرم و پدرانه روی گونه ات و یا شوخی در مورد مجاز بودن داشتن آی فون و ... آدم بوردرلاین، بوردرلاین است و تا وقتی که - برای من لااقل - یکی از اعضای درجه یک خانواده نباشد خودم را ملزوم نمی دانم خل بازیهایش را تحمل کنم.


عید همه مان مبارک!

یکشنبه 29 اسفند 1395 21:36 نویسنده: شیرین چاپ


ما آدم های رنگارنگ این دنیا

یکشنبه 29 اسفند 1395 16:21 نویسنده: شیرین چاپ

- اول فکر می کردم فقط حس خودم در هفته گذشته بود، اما وقتی روز آخر مدرس دوره گفت این بهترین، شفیقانه ترین و رنگارنگ ترین مجموعه ای بوده که در هفته آموزشی اش حضور داشته، مطمئن شدم. 

- شرکت فوردِ کلن پذیرای ملیت های مختلفی ست. وقتی روز اول دیدم بین فلاسک های قهوه که داخل سالن آموزش گذاشته اند یک فلاسک چای هم هست اینرا حدس زدم. موقع ناهار هر روز حدسم تبدیل به یقین شد! هر روز سه منوی متفاوت عرضه می شود در سالن ناهار خوری. معمولا یکی از منوها خارجی ست. مدرس بارها و بارها ازم سئوال کرد آیا کیفیت قهوه - چون ایتالیایی محسوب می شوم - و یا کیفیت چای - چون اصالتا ایرانی هستم - مورد پسندم هست یا نه. تاکید هم کرد که اگر چنین نیست می تواند اعلام کند نوع دیگری و کیفیت دیگری از چای و قهوه در حین آموزش سرو شود. ناخودآگاه سئوال در ذهنم شکل گرفت: مسلمان ها با اینهمه ادعا در مورد دوست داشتن بشریت، چقدر برایشان عقیده و سلیقه دیگران اهمیت دارد؟

- چقدر حس خوبی داشت معاشرت و لذت بردن از معاشرت با آدمهای مختلف و رنگارنگ از همه جای دنیا: مالزی، جمهوری چک، مجارستان، لهستان، رومانی، انگلستان، بلژیک، آلمان و ... منهم که ایرانی/ایتالیایی شان بودم! بماند که کمی بخاطر طبع انزوا طلبم و کمی بخاطر الزام پرداختن به کار حتی از راه دور بغیر از شب آخر، بعد از کلاس همراه هم دو ره ای ها نبودم. شب آخر دل به دریا زدم و گفتم بگذار بروم خلاف طبعم!

- کنار راین با هم قرار گذاشتیم. من و یک لهستانی که توی هتل من بود با هم به آن سمت رفتیم و دو تا توماس هم از طرف دیگر از راه رسیدند. یکی شان اهل مجارستان است و اسمش تاماش تلفظ می شود و دیگری اهل چک است و همان توماس. با یک کیسه پر از بطری های آبجو از راه رسیدند. مثل بقیه مردم یک جایی روی سکوهای کنار رودخانه نشستیم و تا تاریک شدن هوا از هر دری حرف و گپ زدیم.

- آبجو نوشیدنی مورد علاقه من نیست. کلا نوشیدنی های گازدار را دوست ندارم. بعلاوه طعم و طبع آبجو برای من ِ گنددماغ زیادی سطح پایین است! اما خوب ... یک شب که هزار شب نمیشد. در عوض وقتی برای شام رفتیم به رستوران برخلاف بقیه یک گیلاس شر ا ب محبوبم را سفارش دادم.  ازم پرسیدند روی ف ی س ب و ک هستم یا نه. وقتی عکس پروفایلم را دیدند از خنده ترکیدند! فقط یک دست و یک گیلاس. لااقل هیچکس نمی تواند بگوید آدم با ثباتی نیستم!

- بین تعریف ها کلی از کار و زندگی روزمره برای هم تعریف کردیم. خیلی خوش گذشت و معاشرت خیلی خیلی خوشایندی بود. واقعا همگی شانس بزرگی داشتیم که چنین گروهی تشکیل شد! یک گروه خیلی متفاوت، که در عین وصف تفاوت ها، از همه چیز لذت هم می برد. یک آن فکر کردم شاید این جمع کوچک و این سالن آموزش همان اتوپیایی ست که در دنیا به آن نیاز داریم. 

- یک عالمه سئوال در مورد ایران و ایتالیا از من پرسیدندو یک عالمه از تجربه های کاری قبلی ام که آنقدر در تضاد با صنعت اتومبیل است که کل ماجرا شد عین جوک! وسط تدریس هر دفعه مدرس می خواست یک مثال خنده دار بزند و خستگی ذهنی را در کند، مثال از کار قبلی من می زد. کلی خندیدیم!

- خوبست آدم های متفاوت را بشناسیم و داستان زندگی شان را بدانیم. کمک می کند همیشه خودمان را آن قهرمان بی مثال و آن شهید فداکار زندگی ندانیم. خوشبختانه یا متاسفانه، زندگی معمولا نه راحت است و نه دنیا سخاوتمند با آدم ها. وقتی کسی را می بینی که از بیست سالگی روی پای خودش ایستاده و تنهای تنها (واقعا تنها) خودش را ساخته و در بیست و هفت سالگی ده برابر تو سفر کرده و آموخته، بهتر می فهمی که همچین پخی هم نیستی! 

- فردا بر می گردم به روتین کار هر روزه. دوره های آموزشی و سمینارها و اینها خیلی عالیند اما باید حواسمان جمع باشد که داخل یک حباب هوا هستند. جایی که درش همه چیز عالی ست و بی عیب و نقص. دنیای واقعی و محیط کار ولی اینطور نیست. پر از مشکلات است و هر لحظه ناچارت می کند بین بد و بدتر انتخاب کنی. با این تجربه خوب سال کهنه را می بندم و بر می گردم سر کار برای شروع سال جدید که به وقت من، فردا ساعت 11:38 شروع می شود.


دیشب عجب شبی بود!

شنبه 28 اسفند 1395 16:55 نویسنده: شیرین چاپ

- یاد آن جوک قدیمی می افتم. همانی که یکی به یک سیاه پوست می گوید تو شبی؟ و کتک مفصلی می خورد. فردایش دوباره او را می بیند و می گوید دیشب عجب شبی بود!

- هفته گذشته هوا خیلی خوب همراهی کرد و واقعا از شهر لذت بردیم اما تلافی دیروز از اول صبح در آمد با هوای ابری و باد خیلی سرد. دوره تمام شد و رفتیم با دو نفر از همدوره ای ها به فرودگاه. با یکی از آنها تا مونیخ همسفر بودم و دیدیم پرواز مونیخ 40 دقیقه تاخیر دارد. وا رفتم! بین دو پروازم دقیقا فقط چهل دقیقه زمان بود و با یک لبخند معذرت خواهی به ما گفته شد که اجبارا شب را در مونیخ خواهیم خوابید و قطعا لوفتهانزا برایمان هتل تدارک خواهد دید.

- بعد از وا رفتن واکنش بعدی ام تلاش برای جمع و جور کردنم بود و بکار انداختن حافظه ... ای بابا! داروهایم داخل چمدان اند! حالا شب مونیخ خوابیدن یک طرف، داروهایی که باید آخر شب و اول صبح بخورم چه؟! سیل تلفن ها به اینطرف و آنطرف شروع شد. چمدان ها را داخل هواپیما بارگیری کرده بودند از پیش. یکی رفت آن بالا و چمدانم را پیدا کرد. صدایم کردند و با یکی از کارمندان رفتم پایین و چمدان را باز کردم و قرص های نازنینم را برداشتم. لااقل یک مشکل حل شد!

- دو نفر دیگر هم ایتالیایی بودند و مثل من در جوش و خروش برای رسیدن به پرواز مونیخ/تورینو. یکی آخر ناامیدی و یکی آخر امیدواری و آرامش. با اطمینان می گفت نه! به پروازمان می رسیم. توی هاگیر و واگیر هم ازم پرسیدند اسمت چیه؟ بعد هم گفتند واااااای چه اسم خوش اهنگ و قشنگی! عین شاهزاده های قصه های قدیم! خندیدم و گفتم اتفاقا شیرین اسم یک شاهزاده بوده است! گفتند شاهزاده خانم اینجا چکار میکنی؟ تو باید با جت خصوصی بروی! گفتم ای بابا ... تف به روزگار ... اگر جت خصوصی داشتم قول می دهم شما دو تا را هم با خودم می بردم!

- تاخیرها بدلیل طوفان و هوای بد بود. با آن خانم امیدوار به این نتیجه رسیدیم که اگر هوا بد است اجبارا پرواز بعدی به تورینو هم تاخیر خواهد داشت. آن فرد ناامید یک آقا بود. داخل پرواز بودیم که پروازهای بعدی و گیت هایشان را اعلام کردند و در کمال ناباوری گفتند پرواز مونیخ به تورینو هم تاخیر دارد. ناخوداگاه از تصور اینکه شب را توی تخت خودم می خوابم نیشم باز شد و آنچنان نفس عمیقی کشیدم و گفتم آااااه! که بغل دستی ام با تعجب برگشت و نگاهم کرد!

- به محض رسیدن مثل اسب شروع کردم به یورتمه رفتن به سمت گیت بعدی و در کمال ناباوری و تعجب پرواز بعدی ام را از دست ندادم. آن دو همسفر دیگر هم بودند و آن آقای ناامید هم الان خوشحال و راضی بود. هوا واقعا افتضاح بود و از لحظه بلند شدن تا آخر مسیر آنقدر تکان تکان خوردیم که خدا را شکر کردم از بعد از ناهار چیزی نخوردم. از گرسنگی بیهوش میشدم ولی خوشحال بودم! حتی غذا و نوشیدنی هم سرو نشد چون اصلا وضعیت مناسبی نبود و نمیشد داخل هواپیما ایستاد و راه رفت. یک لحظه وقتی داشتم می گفتم "خدای مهربان چقدر خودم را به تو نزدیک حس می کنم!" به یک سناریوی جالب فکر کردم: سر تکان دادن همه بعد از خواندن خبر در روزنامه و اینکه ای بابا ... وقتی قسمت آدم باشد ... کسی که در حال از دست دادن پروازش است و خودش را به آب و آتش می زند تا سوار آن هواپیما شود و بعد چه می شود؟ بر اثر طوفان آن هواپیما سقوط می کند!

- وقتی بالاخره نیمه شب پایم به زمین رسید دلم ضعف رفت از خوشحالی هر چند که چمدانم گم شده بود. گمانم چمدانم را یادشان رفت بعدا دوباره داخل بارها بگذارند و همانجا ماند! مهم نیست ... بعد از یک هفته اقامت در یک هتل فوق لوکس و فوق شیک که داشت خفه ام می کرد بالاخره برگشتم خانه. وقتی درب آپارتمان کوچک و حقیرم را باز کردم انگار دنیا را به من داده بودند.