X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 89

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 14:27 نویسنده: شیرین چاپ

- یکبار باید حوصله کنم و مفصل در مورد اینکه عروسی های این مملکت چطورند برایتان تعریف کنم. در کل چنگی به دل نمی زنند، اگر عروسی را جنوب کشور برگذار کنند و زوجین قبلا صاحب فرزند نشده باشند احتمال اینکه مجلس زنده و مفرح باشد بیشتر است در غیر اینصورت یک مراسم طولانی می شود و خیلی خسته کننده که حوصله آدم را سر می برد. 

- فصل ها واقعا قاطی کرده اند. هفته پیش یکشنبه هوا سرد بود و باد و باران امان می بردند و شوفاژ و بخاری روشن می کردیم، این هفته هوا گرم است و دما تابستانی ست و خلاصه مستقیما از کاپشن و شال گردن به آستین کوتاه رسیدیم. اول صبح البته هوا خنک و سرد است و موقع سر کار رفتن هنوز باید کت و بلوز آستین دار پوشید، بعد عصر که آدم قرارست برگردد خانه توی ماشین شرحه شرحه می شود و خلاصه سرتان را درد نیاورم ... کلا آدم گه گیجه عجیبی می گیرد چطور لباس بپوشد. در حالت عمومی به این منجر می شود که موقع خانه برگشتن عین جالباسی تمام لباسهای اضافی را باید به دستهای خود بیاویزید.

- اولین بار بود که یکشنبه استخر می رفتم و دیدم اتفاقا چقدر هم خوبست. خلوت تر از روزهای دیگرست چون احتمالا اکثریت ترجیح می دهند روز تعطیل را در کنار خانواده باشند. خلاصه که خیلی چسبید. برای کسانی مثل من که تنها زندگی می کنند فرصت خوبی ست شنا کردن توی یک استخر نیمه خالی. البته این استخر که می روم سرپوشیده است و مثل استخرهای مسابقه مسیر بندی شده اما در مواقع عادی توی هر ردیف دو تا سه نفر شنا می کنند و باید حواسشان باشد غیر هم فاز مسیر را بروند و وقتی از کنار هم رد می شوند ریتم دست و پا زدن را آرام کنند تا به همدیگر آسیب نرسانند. وقتی هر کسی برای خودش یک مسیر مستقل داشته باشد خیلی راحت تر است تمرکز روی شنا بدون الزام پاییدن اطراف و مراقب حرکت دیگران بودن.

- خیلی زندگی در جایی که ساده ترین مسائل جنسیت زده نیستند راحت تر است. مثلا همین استخر رفتن. ببینید ... همه مردمان دنیا احساسات و غرایز مشترک دارند مهم تربیت آنهاست که این احساسات و غرایز را کانالیزه می کند و به آدم ها یاد می دهد مناسب با شرایط رفتار کنند. توی استخری که قرارست محل ورزش کردن باشد و همه با لباس شنای ساده (یک تکه برای خانم ها) و کلاه شنا حضور دارند اصلا فکر کسی دنبال نگاه کردن به زیبایی اندام کسی نیست. هر کسی متمرکز روی شنای خودش است، کسی با کسی حرف نمی زند و چنین استخری محل آشنایی با دیگری محسوب نمی شود. زن و مرد ندارد کلا، انکار نمی کنم که گاهی دیدن یک هیبت گنده و پشمالو کمی برای خود من به شخصه غیر منتظره است اما فوری عادت می کنم چون همین هیبت گنده هم سرش توی کار خودش است و عین خود من توی مسیر شنای خودش می رود و می آید و کاری به دیگران ندارد. 

- در ادامه بند قبلی، حالا تصور کنید اگر همین الان توی مملکت ما یک استخر مختلط باز کنند چه ها که نخواهد شد. دلیلش هم می دانید چیست؟ ما تربیت درست و حسابی نداریم. بلد نیستیم هر جایی چطور رفتار کنیم و خیلی های مان فکر می کنیم هر جا - هر جایی - که زن و مرد در کنار هم هستند الزاما یک موقعیت برای آشنایی و گپ و گفت و به قولی تور کردن است. حرف از مقامات عالی مملکت مان حالا نزنیم که در چنین موقعیتی به دختر بچه ها هم انگشت می کنند ... که به این بحث ها برسیم دیگر باید برویم سرمان را بگذاریم و بمیریم. ملتی هستیم که چنین حاکمانی را انتخاب کرده اند و به آنها رای می دهند. 

- در مورد آنهایی که برای ما معذب می شوند یاد یک چیز افتادم: من عادت ندارم از دوش های استخر برای حمام کردن استفاده کنم یعنی با خودم صابون و شامپو نمی برم. وقتی از استخر بیرون می آیم فقط با آب خالی دوش می گیرم که کثافت آب استخر را از خودم بشورم و حمام درست و حسابی را توی خانه خودم می کنم. عادت است دیگر ... خلاصه که دوشم را می گیرم و همانطور خیس خیس لباسهایم را می پوشم و می روم بیرون پی کارم. بقیه کلی طول و تفصیل می دهند کار را و حتی سشوار هم می کشند و کلی آلاگارسون می کنند قبل از بیرون رفتن و دیدن من که با موهای خیس و آب چکان می روم بیرون معذبشان می کند. امروز قبل از خانه رفتن حس کردم دلم قهوه هم می خواهد و همانطور آب چکان رفتم بار و وقتی داشتم قهوه ام را می نوشیدم دیدم دختر جوانی که اتفاقا خیلی هم خوشگل و گوگوری مگوری و آرایش کرده بود کنارم ایستاده کنار پیشخوان و در عین اینکه سعی می کرد مستقیم زل نزند، با تعجب به قیافه بی آرایش و موهای خیس و آب چکانم نگاه می کرد. 


خنده ای که مثل کنسرت زنگوله هاست

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 14:04 نویسنده: شیرین چاپ

" ... مادرم را دوست خواهی داشت. او را دوست خواهی داشت چون عقیده دارد دنیا بدون بچه ها تمام خواهد شد. او را دوست خواهی داشت چون گنده و نرم است، با یک شکم گنده و نرم که می توانی رویش بنشینی، دو تا بازوی گنده و نرم که تو را محافظت خواهند کرد و خنده ای که مثل کنسرت زنگوله هاست. هرگز نفهمیده ام چطور می تواند آنگونه بخندد: ولی فکر می کنم دلیلش اینست که زیاد گریه کرده است. فقط کسی که زیاد گریه کرده است می تواند قدر زندگی و زیبایی هایش را بداند و اینطور بخندد. گریه کردن آسانست ولی خندیدن سخت. خیلی زود این واقعیت را خواهی آموخت. اولین برخورد تو با دنیا با یک گریه مستاصل خواهد بود، اوائل زندگی می توانی گریه کنی و بس. هر چیزی باعث گریه ات خواهد شد: نور، گرسنگی، خواب ... هفته ها و ماه ها وقت می خواهد تا دهانت به یک خنده باز شود و از گلویت قهقهه خنده بیرون بیاید. ..."

نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد. اوریانا فالّاچی


هر شب قبل از خواب دو تا از آهنگ های مورد علاقه ام را گوش می کنم و هر کار می کنم نمی توانم گریه نکنم. هر روز موقع سر کار رفتن آنها را گوش می کنم و سخت است نگه داشتن اشکها. هر از گاهی موقع کار کردن روی یوتیوب موسیقی هم گوش می کنم و آن موقع هم سخت است نگه داشتن اشکها. یکسال است بیش از هر زمان دیگری اشک می ریزم و ایمان آورده ام که حق با اوریاناست. آن خنده ای که مثل کنسرت زنگوله هاست مال کسی ست که زیاد گریه می کند.

می دانم دوستانی که خنده مرا دیده اند هرگز باور نمی کنند که چند دقیقه قبل از آن خنده در حال پاک کردن اشک ها بوده ام و روزگارم به اشک و گریه می گذرد. سخت است ولی واقعیت دارد، آدم یاد می گیرد قدر دقایق کوتاه، خیلی کوتاه خوشی را هم بداند. زندگی و دنیا خیلی بی رحمند، برای دادن لحظات کوتاه خوشی، هزینه سنگینی از آدم می گیرند. افسوس ...


برای من معذب نباش

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 13:45 نویسنده: شیرین چاپ

یک چیزهایی هستند بیشتر برای اطرافیان مایه ناراحتی و عذاب هستند تا برای خود آدم و گاهی به حد معضل شدن می رسند طوری که آدم انگشت به دهان می ماند که آخر چرا. 

مواردش هم الحمدالله کم نیستند، فقط کافیست با تعریف عمومی دیگران از خیلی چیزها هماهنگ نباشید تا درگیر چنین وضعیتی شوید. مثلا کسی که برخلاف میل اطرافیان باحجاب می شود، کسی که برخلاف میل اطرافیان حجاب را بر می دارد، کسی که برخلاف انتظار دیگران آرایش می کند یا نمی کند، کسی که برخلاف میل دیگران ازدواج می کند یا نمی کند، کسی که برخلاف میل دیگران صاحب فرزند می شود یا نمی شود، کسی که برخلاف میل دیگران فلان کار یا بهمان کار را می کند یا نمی کند. واقعا داستان غریبی ست.

نمی دانم آنهایی که دائم دماغشان را توی زندگی دیگران فرو می کنند و خود را موظف به نظر دادن هم می دانند، نظرشان در مورد اینکه هر کدام ماست خودمان را بخوریم چیست؟! زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند. 

قرار نیست همه اهل طاعت و عبادت باشیم، قرار نیست همه اهل ازدواج و خانواده باشیم، قرار نیست همه خنده و خوشگذرانی را بد و گناه بدانیم، قرار نیست همه اهل مطالعه باشیم، قرار نیست همه موسیقی متعالی گوش کنیم، قرار نیست همه سینمای مولف را دوست داشته باشیم. در عوض همگی توانایی انتخاب داریم که مصاحبان خود را بر مبنای ارزش های خود گزینش کنیم. اگر فلانی و بهمانی بنظر من فلان طور هستند بجای زخم زبان زدن و نظر دادن و سعی در تغییر او کردن، راه راحت تر و به عقیده خودم درست تر را انتخاب می کنم: معاشرتم را با آنها که منش و انتخابهایشان را نمی پسندم محدود می کنم و می روم سراغ آنهایی که به خودم نزدیکتر حس می کنم. آیا واقعا کار سختی ست؟

آیا واقعا لازم است بابت حجاب کسی، بابت بی حجابی کسی، بابت لاغری یا چاقی کسی، بابت سلیقه موسیقایی کسی، بابت ازدواج کسی یا بابت عذبی کسی و ... به جای او معذب شویم و به هر قیمتی بخواهیم او را به راه راست هدایت کنیم؟


...

شنبه 1 اردیبهشت 1397 18:08 نویسنده: شیرین نظرات: 8 نظر چاپ
خواننده گرامی این مطلب رمزگذاری شده است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

اینروزها

پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 22:01 نویسنده: شیرین چاپ

سخت می گذرند، همیشه می دانستم صبور و سخت جانم اما با همه صبر و توانم گاهی به مرز فریاد زدن می رسم. گاهی دلم می خواهد بمیرم و راحت شوم بعد باز هم آن روی جان سخت و سمجم بیدار می شود و اصرار می کند که "فردا روز دیگری ست". باز هم گلی به گوشه جمال این روی سخت جان و سرتقم و گلی که نه، دسته دسته گل تقدیم خواهرهای نازنینم که وقتی می بینند دارم غرق می شوم نجاتم می دهند. 

یکی از نقاط عطف مهم زندگی ام حدود بیست سال پیش بود و پیرم را در آورد، حس خوشایندی در درونم نجوا می کند که امسال یک نقطه عطف مهم دیگر زندگی ام است و قرار است خیلی چیزها عوض شوند. تا همین الان که چهار ماه سال گذشته، بعضی چیزها عوض شده اند و می دانم قرار است این روال ادامه پیدا کند، روند تغییرات هنوز مدتی ادامه خواهد داشت. امیدوارم بهتر شود البته، صرف تغییر دادن به خودی خود ارزش و اهمیتی ندارد. ایندفعه هم پیرم دارد در می آید. 

این هفته کند و سنگین می گذرد، احتمالا دلیلش استراحت نکردن در آخر هفته باشد. برای آدم های برونگرا مهمانی و در جمع بودن عالیست و برای آدمی مثل من بودن در کنار دیگران انرژی بر است و نیاز دارم چند روزی تنها باشم و باتری ام را شارژ کنم. بدو بدوهای روز شنبه برای به استقبال رفتن مهمانی و مهمانی/عروسی روز یکشنبه کاملا انرژی ام را تخلیه کردند و این هفته دارم به جان کردن روزگار می گذرانم. خدا را شکر که فردا جمعه است. البته فقط یک زمانی روزهای جمعه در محل کار آن روز خوشایند و سبکی محسوب میشد که انگار همگی در زنگ تفریح باشیم اما از وقتی وارد این محیط کار فعلی شده ام اصولا روزی که کار سبک باشد وجود خارجی ندارد. هر آن و هر لحظه باید آماده بود برای حل کردن یک مسئله و رویارویی با یک معضل مهم و آماده برای واکنش سریع. تازه تازه فهمیدم که چقدر کارهای قبلی ام سبک بوده اند و چقدر خیلی ها که از کارشان شکایت می کنند بی خبرند که کار کردن با راندمان ثابت و ممتد 100 درصد و بلکم 110 درصد یعنی چه. ناخودآگاه وقتی ناله می کنند دلم می خواهد به جهنم حواله بدهمشان با آن کار کردن بند تمبانی شان و بی خبری شان از اینکه چطور کار کردن دائم و راضی کردن توقعات دائمی روسا و مشتریان آدم را پاره پوره می کند! 

لوییجی هم بالاخره رفت که از زندگی اش در بازنشستگی لذت ببرد و جانشینانش آنچنان خلف نیستند. دائم باید مراقب هر گوشه ای باشم مبادا خرابکاری به بار بیاورند. یا یک چیزی را فراموش می کنند یا نمی دانند و اشتباه می کنند یا ... حرص می خورم و به خودم می گویم بیخود نیست در ورسیون جدید استاندارد IATF که جای ISO TS را خواهد گرفت، جزو الزامات، حفظ دانش و توانایی های سازمان است. یعنی که سازمان حواسش باشد که باید برای جانشینی کسی که به هر دلیلی می رود جلو جلو برنامه ریزی کند و مهارت های افراد را توسعه دهد. 

اینروزها تلفنم هم دائم زنگ می خورد، در حال خانه دیدن هستم برای تغییر. ناخودآگاه یاد سیزده سال پیش می افتم که تازه وارد این مملکت شده بودم و extracomunitaria * بودنم عین داغ ننگ * روی صورتم بود و دربدر دنبال ضامن بودم که کسی خانه بهم اجاره بدهد. الان توی هر آژانس املاکی می روم و هر خانه ای را می بینم حتی وقتی هم نمی پسندم و می روم پی کارم تلفنی مورد تماس قرار می گیرم و می بینم کارمند آژانس و صاحب خانه در حال تلاشند برای متقاعد کردنم که آن خانه را اجاره کنم. خلاصه که ورق برگشته و ملت می خواهند هرطور شده من مستاجرشان باشم. خدا را شکر. اگر خدایی هست خودش شاهد بوده که راستی راستی پاره پوره شده ام توی این سیزده سال تا بتوانم برای خودم آبرو و وجهه کسب کنم، امیدوارم خودش هم کمک کند این آبرو و وجهه را بتوانم حفظ کنم. 


* extracomunitaria به شهروندانی اطلاق می شود که زاده هیچیک از کشورهای اتحادیه اروپا نیستند. به ظاهر معنای این کلمه همین است ولی در واقعیت مترادف است با گدا گشنه و عوضی بودن یک آدم (برکت سر رفتارهای بعضی خارجی های غیر اروپایی) (وقتی می گویم گدا گشنه منظورم فقر مالی نیست، می دانم می توانم به هوش شما اطمینان کنم فقط خواستم تاکید کرده باشم. هم من و هم شما می دانیم منظورم دقیقا چیست.)

* اشاره به کتابی به همین نام که خیلی دوست داشته و دارم. The Scarlet Letter