X
تبلیغات
رایتل

Time goes by ...

یکشنبه 28 آبان 1396 19:40 نویسنده: شیرین چاپ

ما به ازای شاعرانگی و رومانتیسیسم شعرها و ترانه ها در دنیا و زندگی واقعی آنقدرها هم شاعرانه و رومانتیک نیست. گذر زمان را لحظه ای نیست که لعنت نکنم! به گذشته و مشکلاتش هم که فکر می کنم بیشتر پی می برم در گذشته و حتی در دوره هایی که اوضاع خیلی بدی را می گذراندم چقدر از الانم بهتر بوده ام!

مکان هایی هستند که برایم از مکان های قلب و جان به شمار می روند. حداقل، حداقل سالی یکبار بهشان سر می زنم. قدم می زنم. درختهای کهنسال و بلند را نگاه می کنم، پیچ و خم های تند جاده ها را طی می کنم، به کوه های سخت و کهن چشم می دوزم. یک یا چند تا عکس می گیرم و بر می گردم. عکسهای سال های مختلف را پی در پی نگاه می کنم و می بینم در مقابل شکوه و زیبایی خلال ناپذیر طبیعت چقدر حقیر و مفلوکم! با صورتی که سال به سال طراوتش را از دست می دهد و لبخندی که هر قدر سعی می کند کورسوی امید به آینده را حفظ کند، بیشتر نشان از یک تلاش مذبوحانه دارد برای تسلیم نشدن در مقابل سرسختی زندگی و دهان کجی هایش به تلاش های هر روزه ات. به امید ها و خواسته هایی که برای محقق کردنشان هرگز از پا ننشسته ای لبخند می زنی و امیدوار می مانی که نشان بدهی، می شود. که دنیا گاهی اوقات با سخت کوشان مهربانی می کند. که بتوانی بگویی جوان ها تلاش کنید، دنبال خواسته هایتان بروید که دنیا آخر آخرش سخاوت هم دارد. اما در نهایت به این نتیجه می رسی که بهتر است سکوت کنی. به جایی می رسی که در می یابی پختگی یعنی سکوت کردن و پند ندادن و از تجربه شخصی به کسی توصیه نکردن. هر آرزومندی خودش باید تصمیم بگیرد راهی را که باید انتخاب کند. همه که مثل من نیستند، همه مثل من سرتق و چموش نیستند که حتی بعد از چشیدن طعم تلخ ناامیدی باز هم راضی باشند از راه رفته و انتخاب. 

کتمان نمی کنم، رنج می برم و زیاد اشک می ریزم. سرم به سنگ سختی دنیا و قوانینش خورده و کتمان کردنش هم بی فایده است. اما تحمل این رنج برایم گواراتر است که حسرت آنچه که می توانستم امتحان کنم و نکردم. در کل فکر می کنم و تقریبا مطمئنم که تحمل عواقب و تلخی هر شکستی آسانتر از تحمل حسرت انجام ندادن و وارد چالش نشدن است. اما خوب ... همه یکسان نیستند. فکر کنم هر کسی باید به درون خودش نگاه کند و صادقانه ببیند عافیت طلبی و تحمل حسرت نکرده ها برایش راحت تر است یا شکست خورده و رنجور از تلاش های به ثمر نرسیده دوام آوردن و درزندگی جلو رفتن.


دومینوی فلاکت

جمعه 26 آبان 1396 19:52 نویسنده: شیرین چاپ

خدا نکند کسی هوس کند درددلی بکند و در مورد مشکلی چیزی بنویسد. حالا بماند که کلا نوشتن از این چیزها هم راه و روش خودش را می خواهد. حرف زدن از یک مشکل و گرفتاری برای مطرح کردن معضلی و موضوعی یک چیز است، آه و ناله سر دادن برای خریدن ترحم و همدلی آشنا و غریبه یک چیز دیگر. بماند ... داشتم می گفتم، خدا نکند کسی هوس درددل به سرش بزند، از هر درد بی درمانی که بگوید یکدفعه مکانیسم عجیبی در مخاطبان فعال می شود که من اسمش را می گذارم "خود بدبخت بینی"! یکدفعه نویسنده بیچاره چشم باز می کند و می بیند بجای دریافت همفکری یا احیانا همدلی باید بنشیند و بدبختی و درد و مرض های بقیه را مرهم بگذارد.

کلا بعضی ها دوست دارند "تر" یا "ترین" باشند. حالا حرف از درد و مرض و گرفتاری و بدبختی باشد یا ثروت و سعادت و زیبایی و اینها فرق نمی کند. حتما باید هر چه تو می گویی یک چیزی بیش تر و فراتر از تو باشند مبادا یهویی خیال برت دارد که حالا که داری می نویسی و قلم در دستت داری یک پخی هستی و آنچه که می نویسی، آنچه که هستی، آنچه که تجربه کرده ای، آنچه که از سر گذرانده ای و ... اهمیتی دارند و از مال ِ کس دیگری سر هستند!

یک وقت هایی یک چیزهایی می بینم و دلم به حال خودمان، آدمیان می سوزد! چرا اینقدر ما مفلس و بیچاره خلق شده ایم آخر؟


یادآوری های مارک ...

جمعه 26 آبان 1396 19:42 نویسنده: شیرین چاپ

... به من یک عالمه عکس های قشنگ و زیبای سالهای گذشته هستند که هی نگاهشان می کنم و هی قربان صدقه می روم. این یکی شاهکار است اصلا! 


در جایی از این دنیا، نازنینی به یاد منست

پنج‌شنبه 25 آبان 1396 20:06 نویسنده: شیرین چاپ

این آهنگ را می پرستم. یکی از زیباترین اجراهایش را برای شما به اشتراک می گذارم. می دانید چرا دوستش دارم؟ بنظرم بهترین و کاملترین معنا را برای عشق ورزیدن بیان می کند.

برای من عاشقی کردن طیفی ست مابین دو انتها. انتها و آخر عشق ورزیدن در نهایت خلوصش همینی ست که این آهنگ می گوید. همینی که اسم این آهنگ است: La cura، مراقبت. وقتی موجودی آنقدر در قلبمان عزیز است که گویی جان عزیز باشد: از دور و نزدیک مراقبش هستیم، غمش غم ماست و شادی اش شادی ما. محافظتش می کنیم و از هر بدی دورش می کنیم، حتی از آن بدی که خودش به خود ممکن است روا دارد. انتهای دیگر که برای من نقطه مقابل عشق ورزیدن است، آن قراردادی ست که خیلی ها امضا می کنند و اسمش را ازدواج می گذارند. همانی که با عشق ورزیدن مخلوط و اشتباه می شود اما راز بقایش فقط تحمل و دندان روی جگر گذاشتن طرفین است! بستن چشم ها برای ندیدن دیگری و توان و تاب جلو رفتن را پیدا کردن.

عشق ها معمولا در جایی مابین این طیف قرار می گیرند و هر قدر نزدیک تر به منتهای بالایی، خالص تر  و شیرین تر. 

ویدئو را اینجا نگاه کنید. 


... بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

سه‌شنبه 23 آبان 1396 20:34 نویسنده: شیرین چاپ

در دل منهم چیزکی هست که هر بار روی جاده ها می رانم و به آسمان و کوه ها نگاه می کنم به سختی می توانم میل گریز را سرکوب کنم. خیلی وقتها دلم می خواهد بروم و برسم پای آن کوهی که قله سفید و بلندش از دور دلربایی می کند. گاهی هم دلم می خواهد گوشه ای توقف کنم و عبور ابرهای عجیب و رنگی و سایه های خارق العاده ای که روی کوه ها درست می کنند را ثبت کنم. کوه های آلپ حتی در حالت عادی هم رنگهای عجیب و متغیری دارند. بسته به فصل و ساعت روز و وضعیت آسمان بالای سرشان رنگ عوض می کنند. آنها که کتاب "هایدی" را خوانده اند و یادشان هست می دانند چه می گویم.

حیف که نمی شود گریخت. برده های عصر جدید هستیم و برای گذران زندگی بهترین ساعات روزمان را در مکان های بسته و زیر روشنایی نئون می گذرانیم. عکس هم دوست ندارم بگیرم. چندی پیش مقاله ای خواندم که می گفت افرادی که دائما در حال عکس گرفتن هستند آنقدر مغزشان متوجه ثبت لحظات است که در واقعیت آن لحظه ها را زندگی نمی کنند. پس مقاومت کرده، وانمود می کنم تلفن همراهم ندارم و فقط سعی می کنم نگاه کنم، منظره ها را ببلعم و در ذهنم ثبت کنم. دوست دارم همیشه در ذهنم تازه بماند تصویر کوه های اطرافم که هر روز یک شکل و رنگ تازه دارند و چقدر دلبسته شان هستم. حتی وقتی روبرویشان ایستاده ام و نگاهشان می کنم دلم برایشان تنگ می شود. هنوز هم ترسی مزمن و پنهان و موذی ته دلم است که می گوید اگر دیگر اینجا نباشی ... اگر دیگر کوه هایت را نبینی ... انگار حوایی باشم که پیش پیش از رانده شدن از بهشتش دل نگران است.